X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

لاله نود و دو

تاریخ : یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 در ساعت 21:57


یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته،وقتی ساعت به دو نزدیک شد فقط باید خوابید!
من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی در بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون دیوانه بازی هورمون دلتنگی ,این هورمون،وظیفش هم اینه که بهت نیروی عجیبی میده تا دیوونه بازی در بیاری،یه جورایی رهات می کنه!ازادت میکنه
اون وقت می تونی بعد از هزاربارفکرکردن هزاربار پیچ وتاب خوردن به کسی که ته قلبته بگی دوست دارم،یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده یا بهش تکست بدی ،یا براش متنی بنویسی و شر کنی و مطمئنی که اون بابی تفاوتی می خونه ...کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!
واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون دیونه بازی  نشم.
اما مگه زندگی بدون این دیوونه بازیها زندگی میشه؟اصلا میشه به این فکر کرد که ساعت دو به بعد اصل زندگیه... اصل خودت ...و اونجاست که واقعا زندگی میکنی نقاب رو ور میداری و خودت میشی با تمام عاشقیهات...قصه هات ...دلتنگی هات... باورهات ...و این حالت تا وقتیه که خوابت ببره و ساعت هفت صبح شه اونوقت  هورمون از خون روحت پاک میشه و دوباره نقابها برمیگردند و برمیگردی به دنیایی پراز عقل و منطق کسل کننده زندگی...و حتی از خودت می پرسی که این چه حسی بود که من دیشب داشتم ...هرحسی که هست باید یه جایی بپذیری که ساعت دو شب به بعد و ترشح هورمون دیونه بازی اگر نباشه تو هم کامل و با تمام روح و جسمت زنده نیستی ....


آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را

#حضرت مولانا 

لاله نود و یک

تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 01:18


‎هفتاد درصد بدن من را آب تشکیل می دهد، سی درصد اش را تو. کاش پیدایت کنم، بیفتی در تن من، حل شویم. آرام آرام رنگ مرا، طعم مرا عوض کنی. کاش آزادی باشی، آزاد کنی، مردی که دوست دارم وآرزویم است باشی، رژ لبم بگیرد به تو، به لیوان قهوه ات . قرص جوشان باشی، آرام آرام جلز و ولز کنی در تنم. بتوانی خیانتها و دروغها و تلخی ها را درخودت حل کنی خاکستریهای زندگیم را پاک کنی سبز قزمز ابی لاجوردی وطلایی خورشید تابستان رابه زندگیم بیاوری ...بگذاری به یاد اورم من کوچکم، نسبت به چیزی که در ذهنم میگذرد. کمم، زورم به شکستها، به سرطان، به دعوای در خیابان به تنهایی ونا امیدی و خیلی چیز ها نمیرسد و فقط می توانم خودم کسی را حبس نکنم ...کابوس کسی نباشم

لاله نود

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 22:22
این روزها مشغولم. سرگرم.  سخت درحال تمرین کردن هستم. شب و روز مشق می‌کنم. زندگی را می‌گویم. زندگی کردن را به خودم یاد می‌دهم، گام به گام. نفس به نفس… به گمانم باید بشود در جزیره‌ی هرچند کوچک اما ساده و روشن امروز با هرآنچه هست و جای خالی هر‌آنچه نیست، زندگی کرد به جای آنهمه سفر کردن‌های دردناک و پرخطر و وهم‌انگیز به دیروز‌های بی‌بازگشت و فردا‌های سراب‌گونه‌ی پوشیده از “اما” و “اگر” و “شاید”.  من، الان را، همین امروز را بیشتر از هر جای دیگری از زمان می‌شناسم و لمس می‌کنم. اگر خنده‌ای هست، بلند و از ته دل می‌خندم. اگر بغضی هست همین امروز می‌شکنم‌ش تا اشک شود و جاری. دیشب با دوستی می‌گفتم که اگر عشقی هست برای امروز می‌خواهم. من از احتکار کردن‌های حساب‌گرانه برای روزهای نیامده بیزارم. از حبس کردن نفس و عشق و اشک و نگاه و بوسه برای “وقتی دیگر” گریزانم. از ناگفته‌های زندانی در قفس سینه‌ها می‌ترسم. حرف و احساس و خواهش و نوازش اگر در جایی مرطوب و بی‌نور و دربسته محبوس شوند، اولش مسومیت می‌آورند. بعد می‌گندند. در نهایت می‌میرند. من از جنازه‌ی ماه‌ها و سالها مانده‌ی “دوستت دارم” هایی که هیچوقت گفته نشدند می‌ترسم.

 

 سال آینده همین موقع زنده هستم یا نه را نمی‌دانم، آنچه خوب می‌دانم این چشم‌های بازی هستند که الان، در این آفتابی‌ترین روزتابستان زنده‌اند و بی‌پروا برق می‌زنند وقتی به آسمان و زمین ودریا نگاه می‌کنند. اگر صندوقچه‌ی مخفی‌ات پُر است از حرف‌های عاشقانه‌‌ی ناگفته که برای بهارها وتابستانها سال آینده نگه‌شان داشته‌‌ای، یادت باشد نفتالینی تنباکویی چیزی هم بریزی لابه‌لای‌شان که اگر به خوشبینانه ترین فرض، من‌ی باشم و تویی هم باشی آنوقت کلمات بید زده‌ی نور ندیده‌ات به درد دل پریشان و زخمی‌ هیچ کدام‌مان نخواهد خورد.

لاله هشتاد ونه

تاریخ : جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 20:48

این عکس مال دو سال قبله مال سفریک روزه به زاهدان این اقا فروشنده بود و خیلی بامزه با لهجه اون منطقه حرف میزد وقتی ازش خواستم باهاش عکس بگیرم و با خنده ازش پرسیدم زنش ناراحت نمیشه باهاش عکس بگیرم؟  اون بالحن جدی گفت که اگر الان زن دیگه ای رو عقد کنه زنش اجازه حتی یه سوال رو هم نداره چه برسه به دخالت کردن...حس افسوس و ناراحتی وناامیدی  بود که خیلی از زنهای کشور من همینطورند خصوصا در مناطق روستایی و سنتی ولی سوال بزرگ اینه  ایا من یا زنهایی مثل من که فکر میکنند  شیک و مدرن  هستندکار میکنند مستقل زندگی میکنند  چقدر حق انتخاب دارن یا برای خودشون زندگی میکنند؟ ایا همیشه این طور نیست که ما به خاطر پدرمون برادرمون  دوست پسرمون و همسرمون از خودمون علایقمون و کارهایی که میخواهیم بکنیم می گذریم و میل و حرف اونها رو به میل خودمون ترجیح می دیم ؟اینکه مرد زندگی ما تعیین میکنه رنگ موهامونو یا مدلشو یا حتی بلندی و کوتاهیشو ((جالب اینجاست نود ونه  درصد مرد های که من میشناسم موی بلندبراشون  سمبل زیبایی وسکسه))  رنگ ویا پوشیده بودن یا لختی بودن لباسهامون حتی اگر باهاشون زندگی کنیم نوع غذایی که می پزیم حتی اگر مردی هم تو زندگیمون نباشه ما با توجه به نظریه اکثر جامعه مردها رفتار می کنیم لباس می پوشیم لاک قرمز می زنیم یا موهامون رو قهوه ای تیره شرابی یا مش می کنیم ایا اینقدر که اونها زندگی مارو کنترل می کنند ما اثری روی زندگی اونها داریم ؟ جوابش ساده نیست ولی این حقیقت تلخ هست که نگاه مردها و میل مردها خیلی وقتها میل ما و نگاه ما میشه و ما خیلی هم نسبت به اون زن بلوچستانی غریبه مستق ازاد و رها فکر نمی کنیم حرف نمی زنیم عمل نمی کنیم و زندگی نمی کنیم .

لاله هشتادو هشت

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1396 در ساعت 23:43

هیچوقت با ساعت  ارتباط برقرار نکردم خصوصا ساعت مچی ..برام فرقی نمیکنه چه مارکی باشه و چه قدر گرانقیمت رولکس  امگا لونژین ...یا هرچیز دیگه برای من ساعت مچی فقط صفحه گردیه که دو عقربه بطرز احمقانه ای به من یاداوری میکنند که زمان در حال گذره و من هی ضعیف تر پیرتر و به اخر نزدیک تر میشم ...حتی باور ادمها در مورد ساعت هم نتونست  روی اشتی من با ساعت مچی تاثیر بزاره که کسی که فلان ساعت رو می بنده ادم کار درستیه یا یه مرد جذاب حتما ساعت  سویسی گرانقیمتی با یک صفحه گرد بزرک می بنده ...من با این صفحه گرد همیشه در حال کشاکش و جنگم...واینکه می خوام بهش بفهمونم که نمی تونه زمان رو از من بدزده و نابود کنه  لحظات طلایی زندگی من همیشه با منند با من زندگی میکنند وکافیه فقط  چشمهامو ببندم و برم تو یکی از این لحظه ها ...مثل ده سال قبل نیمه  شب مهتابی روی پل خواجو و صدای زاینده رودی که زنده بود و من مست نسیم کوه صفه و خلسه این  پل بی نهایت زیبا بودم ..مثل هشت سال قبل دریاچه زریوار و صدای گیتار یک ناشناس که تمام شب نزاره بخوابی و منتظر طلوع خورشیدی باشی که یکی از زیباترین شبهای زندگیت رو روشن کنه ....مثل دوماه قبل ساحل پاتونگ وقتی روی ساحل دراز کشیده بودم وموجهای اقیانوس  و پرتو های طلایی خورشید بدنم را بوسه بارون میکردندو من دو نیم بودم یک نیمه خورشید و یک نیمه لاجورد ابی اقیانوس ...یا دوسال قبل ماسال اولسابلانگاه جایی که حرکت ابرها با نسیم روی کوه و جنگل عشقبازی ابدی  بهشتی بود که  هر انسانی رو از خودبی خود میکرد ....و یا یکسال قبل بهار جاده دیلمان  وقتی عشق رو نوازش میکنی و با نوازش عشق مست از بوی جنگل ..گوش میکنی و زمزمه میکنی... کی اشکاتو پاک میکنه شبها که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری..هیچ وقت هیچ ساعتی نمی تونه این لحظات رو از من بدزده فقط کافیه حتی وسط کسل کننده ترین جلسات کاری چشمهامو ببندم و در همون لحظه طلایی که میخوام زندگی کنم  بنابراین هرجوری که فکر میکنم به اون صفحه گرد با اون دو عقربه سمج که بطور احمقانه ای دنبال هم می دوند نیازی ندارم 

( تعداد کل: 112 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       23    >>