وقتی دلت می شکند و احساس تنهایی می کنی تمام وجودت پراز حفره می شود وحفره های خالی درد دارند.بیشتر آدمها این درد را در قلبشان احساس می کنند، درد من اما درست درجایی است که هر زنی آن درد و ان دلتنگی را انکار می کند آنهم اینست که وقتی به عشق بازی با کسی عادت می کنم دهانه ی رحمم برایش دلتنگ می شود. انگار جای خالی اش را تاب نمی آورد ومی خواهد پر شود. دردش اول تیز است و بعد تیر می کشد و بعد درد گنگی می شود که تا مدتها قبل از محو شدن اینجا و آنجا حسش می کنم . جنس این درد از شهوت نیست . اگر خود ارضایی کنم، آخرش، اشکم سرازیر می شود و می افتم به زار زدن و ترکیب ارگاسم و اشک و تنهایی ترسناک تر از آنی است که بتوانم تحمل کنم..
حفره های خالی درد دارند، مخصوصا اگر در دهانه ی رحم باشند. برای اینکه فقط یک مرد می توانددهانه ی رحم یک زن را نوازش کند و آن مرد دیگر نیست.البته مردهای دیگر هستند اما آن دیگری که از راه می رسد مثل آن یکی نمی خندد ، مثل او با روح تو آشنا نیست ، مثل او تو را نوازش نمی کند و وقتی برای اولین بار به خودت راهش می دهی بیهوده دنبال بو و لمس آن دیگری می گردی ، برای این که هیچ کس نمی تواند جای آن که تو دلتنگش هستی را پر کند. راستش دیگر حتی خود او هم نمی تواند جای خودش را پر کند. این را وقتی می فهمی که التماسش می کنی و برش می گردانی، آن وقت می بینی که چیزی سر جای خودش نیست. چیزی تغییر کرده و دیگر هرگز مثل روز اولش نخواهد شد. اگر او هم همان آدم قبلی باشد آن حفره ی خالی دیگر مثل گذشته نیست.
حفره ها فراموش نمی شوند، درد بعدتر دیر یا زود محو می شود اما جای حفره همیشه باقی می ماند. بعضی ها از حفره هایشان خجالت می کشند و سعی می کنند آنها را پر کنند ، بعضی ها الکی به حفره هایشان افتخار می کنند. بعضی ها افسوس می خورند که چرا روزگار سطوح صاف و صیقلی شان را حفره حفره کرده. بعضی ها از حفره ها آبله رو و زشت شده اند، بعضی ها با حفره هایشان زیبا ترند.بعضی ها که من دوست دارم کیمیاگر بنامم، انقدر حفره هایشان را حفر کرده اند که به چاه نفت رسیده اند. به تعداد آدمها واکنش نسبت به درد حفره های خالی وجود دارد، بعضی ها از دردش مچاله می شوند و دیگر اجازه نمی دهند هیچ کس حتی بهشان نزدیک شود. بعضی ها سعی می کنند بلافاصله جای حفره ها را با یک نفر دیگر پر کنند.بعضی ها لج می کنند و جای یک نفر را با چند نفر پر می کنند و خودشان را گیج می کنند. بعضی هم از درد پلکانی می سازند وآن را با یک مفهوم عالی تر مثل شعر و هنر و یا حتی خدا پر می کنند.
کارلوس کاستاندا جایی می گوید که هر آدمی ، هر همآغوشی ؛ هر بار نزدیکی در روح آدم حفره ای می سازد. من اما فکر می کنم که این حفره ها در روح ما همیشه هستند. کاری که آدم ها با ما می کنند تنها نشان دادن این حفره ها به ماست. ما همیشه به آدمهایی نزدیک می شویم که قسمتی از حفره های وجود مان را به ما نشان می دهند. همان جاهایی که ما در آن کمبود داریم؛ همان قسمتهای تاریک و مرموزی که نمی خواهیم ببینیم ، همان چاله چوله های روان مان که هر از گاهی توش می افتیم.هر آدمی که حفره ای را نشان می دهد و می رود، انگشتی است که ماه را نشانه می رود. ما بیهوده به انگشت خیره ایم ، آن بالا تر ماه با همه ی حفره هایش؛ به زیبایی در آسمان می درخشد.