اینجا تهران
تمام اتوبان های شهر
چرا اسم یک زن رویشان نیست
شاید می ترسند
که باعبور هر مردی
باز هوای عاشقی به سرش بزند
بی خیال همت و حکیم
که من مدتهاست
فرعی های نسترن وشکوفه را
به یاد تو هروز دور میزنم...
یک روز مرا روی زانوی خود نشاند، مثل این که بخواهد تبرکم بدهد و گفت : "الکسیس، میخواهم رازی را با تو در میان بگذارم. از من بشنو پسرم. خدای مهربان کسیست که نه در هفت طبقه آسمان میگنجد و نه در هفت طبقه زمین، ولی در دل آدمیزاد میگنجد.
پس زنهار الکسیس، که هیچ وقت دل کسی را نشکنی."
فصل ۲۴، زوربای یونانی
قــــهوه دم مـــی کنـــم
نصـف قـــاشق سیانـــور بـــه فـــنجانت مـــی ریزم....
لـــبخند کـــه مـــی زنی ... مـــی گـــویم : "قــــهوه ات سرد شده بـــگذار عوضش کـــنم"...!
این کـــار هـــر شب مـــن است...
و مـــن چند سال است کـــه مـــی خواه...م بـــکشمت!
.ولـــی لـــبخندت!
لـــبخندت
می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری/
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟
و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت/
تو را ببویم و
در این زمان متوقف/
سالها در آغوشت زندگی کنم/
بی ترس فردا ها...
علی طاهری