آدم رومانتیکی چون من باید مثلا در پاریس متولد می شد یا ونیز؛ بعد هم در ورونا به خاک سپرده می شد. این همه دلتنگی ام برای آدمها ؛ برای مکان ها؛ برای خیلی چیزها را اصلا درک نمی کنم. امروز دلم می خواست دوباره میشد با آقا همایون مسوول اشپزخانه و رتق و فتق غذا و یخچال جرو بحث کنم دوباره در کابینت آشپزخانه باز بگذارم دوباره قهوه که اماده میکنم روی کابینت سفید لکه بیاندازم و شیر سماور را نبندم و او عصبانی شود و بگوید من شلخته ترین بی نظم ترین کارمند زن خصوصازن شرکتم و مثل بقیه با ناز و وقار تمیزی و نزاکت کنتس وار قهوه نمی ریزم و حواسم اصلا به در کابینت نیست دلم برای غرغرهای آقا همایون و پول جمع کردنهایش تنگ شده و اینکه بهش بگویم اصلا فکر نکند بعد از کرونا من ذره ای مرتب تر شده ام.
ومن فکر میکنم به جاها فضاها خیابانها خانه ها و کافه هایی که یک جا در آن غرورت شکسته دلت تکه تکه شده و ترکشان کردهای و یا در آنجابسیار خوشحال بوده ای وبا مستی رقصیده ای قلبم درد می گیرد؛درد هم نگیرد به تپش می افتد. و اینکه روزگار احمقانه ای است که روزها و روزها دلم برای جاهایی تنگ می شود و که وقتی روزی فکر میکنم به آن جاها نزدیک شوم دلهره برم می دارد و پاهایم یخ می شود؟
میدانید دل آدم شبیه غرورش نیست؛ آدم که دلش می شکند می ماند؛ ادامه می دهد ؛ از روی زمین بلند می شود و اگر باز هم افتاد غمگین نمی شود؛ اما وقتی غرورش شکست آنوقتست که یادش می رود دلش را بردارد و برود؛ دوان دوان می زند به دل خیابانها و چیز مهم تری مثل دلش را جا می گذارد.
آدمی مثل من که دلش برای آن قسمت سر عزیزی که داشت موهایش می ریخت تنگ می شود؛ آدمی مثل من که دلش می خواهد دوباره رییس بزرگ علی آقا ناصر مستوفی به او بگوید بروسر بریده بیاور معجزه کن ومن استرس بگیرم و بترسم ولی دعا دعا کند که این معجزه کردن ها و استرس ها همیشه باشد؛ آدمی مثل من که یاد فلان کته کباب سوخته لذیذ در فلان رستوران کثیف بین جاده ای رشت و لاهیجان می افتد و قلبش به تپش می افتد؛ آدمی مثل من که جلوی تمام شانسها و موقعیتهای ترک کرده ی زندگی اش می ایستد و آه می کشد و یاد غرور شکسته اش می افتد و اشک دور چشمانش حلقه می زند وولی نمی رود قلبش را از توی آن داستانها گدایی کند دوباره قلب میشود ودوباره داستان می نویسد حتما باید در پاریس یا ونیز به دنیا می آمد؛ عاشق می شد و روی قایق می رقصید و در کوچه پس کوچه ها عشق را در آغوش می کشید . اما من این جا متولد شده ام؛ نه می توانم در خیابان ها برقصم؛ نه می توانم همه را از مرد و زن بغل کنم و های های در آغوششان گریه کنم و بگویم دلم براتون تنگ شده بود.....
انگار که زاده شده ام برای دویدن؛ برای چیزی را از دست ندادن؛ برای حق خودت و دیگران دویدن؛ برای اینکه دنیا جوری شود که بشود عاشقی کرد؛ بعد در این همه هیاهو وقتی نمی ماند برای دامن بلند چین دار پوشیدن و رقصیدن در خیابان ها و عاشق شدن بر روی رودها؛ یک غرور لعنتی است که برش می داری؛ به خیابان ها می دوی و از آدم ها؛ اداره ها؛ شرکتها؛ میزها؛خوردنیها؛ دیوارها دور و دور و دور که میشوی باز به عقب که بر میگردی میبینی تکه های قلبت را جا گذاشته ای حتی در بی احساس ترین و مرده ترین چیزها
از وقتی کرونا شایع شده بود بیشتر وقتها در خانه بود مدارس که تعطیل بود ند و او کاری نداشت جز در خانه نشستن البته دو سال بود که خودش را بازنشسته کرده بود ولی هفته ای سه روز در یک مدرسه غیر انتفاعی کار میکرد و تدریس ریاضی کمک آموزشی انجام می داد ...این روزها این کلاسها هم تعطیل شده بودند و او در آپارتمان کوچک شصت و پنج متری اش تنها بود البته غروبها به پارک کوچکی که پشت خانه و در کنار بزرگراه بود می رفت و یک ساعتی پیاده روی می کرد وامروز هم همین کار را انجام می داد هوا خوب بود و درخت ابتدای پارک پر از شکوفه بود که بهار را مژده می داد پارک تقریبا یک مربع بزرگ بود که او از سمت شمال شرقی همیشه پیاده روی را شروع میکرد دستکش لاتکس را که با بدبختی تهیه کرده بود دستش بود و ماسک معمولی هم به صورت زده بود معمولا موزیکهایی را که دوست داشت گوش میکرد ولی امروز در مد موزیک گوش کردن نبود فکرش درگیر خبرهای ویروس بود و اینکه چقدر مرگ همه جا هست در تلویزیون روزنامه و اینستا و هر جایی که روابط اجتماعی انسانها را می شود دید و گاهی مرگ چنان همه گیرو نزدیک است که بیشتر از اینکه ترس آور باشد بطور عجیبی مسخره به نظر میاید . به اطراف نگاه میکرد در روی چمنها سه پسر و دو دختر نو جوان نشسته بودند و حرف میزدند و سیگار میکشیدند هر دو دختر به دو پسرجوانتر گروه چسبیده بودند و پسرها نوازششان می کرد ند ولی پسر جوانتر تنها بود و ارام سیگار دود می کرد با یک کاپشن طوسی رنگ و شلوار جین از آن دوتایی دیگر خوش تیپ تر بود چیزی در پسر بود که نگاه مینا را جذب خودش میکرد و مینا در همان دقیقه اول فهمید پسر کمابیش شبیه بهمن بود تنها و اولین و آخرین عشق مینا ...آن سالهای جوانی و سربه هوایی دبیرستان که مینا با آن مقنعه گل و گشاد و مانتوهای بلند کلاسور به دست به دبیرستان می رفت و بسیار دختر محجوبی بود و یک زیبایی ملیحانه داشت انوقتها پسر های خوش تیپ محله سر کوچه دبیرستانشان می ایستادند شماره می دادند یا می گرفتند و یا با دخترها حرف میزدند و شیطنتهای جوانی می کردند بهمن از همه آنها خوش لباس تر و خوش تیپ تر بود ولی دختری را تحویل نمی گرفت فقط با جوانها می امد و حرف میزد دران شهر کوچک شمالی این بزرگترین تفریح جوانان هفده هیجده ساله ای بود که هنوز نه به دانشگاه رفته بودند نه به خدمت سربازی ... یک روز بارانی و سرد که مینا از دبیرستان به خانه می رفت دوتا از پسرها با موتور شروع به همراهی اوکردند و آنکه راننده بود شروع کرد به سر به سر کردن مینا ومینا سرش پایین بود و سرعت قدمهایش را زیاد کرد ولی جوان پررو دست بردار نبود و دوستی که در ترک موتور بود میگفت :ول کن برو چیکارش داری این دختر از اوناش نیست ولی راننده گوش نمیداد ناگهان ویراژ داد و مینا برای فرار از انها دوید وپایش به جایی گیر کرد و زمین خورد و کلاسورش پخش زمین شد پسر ترک موتور پایین پرید و کلاسور را به مینا داد
و چشمهای عسلی اش را به مینا دوخت و گفت ببخشید دوست من یه خر نفهمه و مینا نفهمید کی شد و چطور شد که در دام چشمهای عسلی بهمن افتاد
آز آن روز ارتباط مینا و بهمن شروع شد و در سال بعد که مینا تربیت معلم قبول شد ادامه پیدا کرد با تمام تشویق های مینا بهمن فقط دیپلم گرفت رفت سربازی و برگشت و درس نخواند شاگرد مغازه دوستش شد یک بوتیک مردانه ...مینا معلم شد و با تمام خواستگارهای خوبی که داشت و پدر سختگیرش که مالک زمینهای شالیزاری زیادی بود فقط بهمن را خواست و پدر با اکراه به ازدواج آندو رضایت داد و آن دو زندگی را شروع کردنددر یک خانه کوچک که پدر مینا و یه مقداری مادر بهمن پول دادند و آنجا را برایشان رهن کردند بهمن مرد بدی نبود خیلی رفیق باز یا بی قید نبود سر مغازه می رفت و بر میگشت تنها عیبش عشق عجیب او به موتور سواری بود و ویراژدادن در جاده ها بارها سر این قضیه حرفشان شده بود ولی کو گوش شنوا ...تا سال سوم ازدواجش در یک غروب جمعه بهمن که برای موتور سواری رفته بود دیگر به خانه برنگشت با موتور مستقیم به یک نیسان آبی رنگ خورد و پرت شد کنار جاده ودر جا مرد و مینای باردار را برای همیشه تنها گذاشت
مینا دو دور دور پارک زده بود یکم گرمش بود و عرق کرده بود خسته شده بود نه جسمی بلکه روحی از یاداوری خاطره ها ...تلفنش زنگ خورد رعنا دخترش بود با واتس اپ از
خارج از ایران زنگ می زد و نگران حال مادر و توصیه ها که خرید نرود از اسنتپ مارکت خرید کند ماسک بزند از این حرفها ...از روبرو یک زن وشوهر با یک پسر پنج یا شش ساله در حال پیاده روی بودند پسرک در حال دویدن و شیطونی و مادر که دنبال او می دوید مینا یاد بچه گی های رعنا افتاد بعد از مرگ بهمن وسایلش را جمع کرد و رفت طبقه بالای منزل پدرش تا دو سه سالگی دخترش انجا بود و بعد با همه اتمام حجت کرد که قصد ازدواج مجدد را ندارد حوصله مردهای زن طلاق داده یا زن مرده با یک یا دو بچه را نداشت میخواست با دخترش باشد و با چشمهای عسلی دخترش که شبیه پدرش بودبعدا با پدرش کلی کلنجار رفت که اجازه دهد به تهران بیاید و زندگی کند پدر هم یک آپارتمان کوچک برایش خرید و با کمک پدر و کمی پس انداز تهران ماندگار شد و برای دخترش مادری و پدری کرد وقتی رعنا دانشگاه قبول شد خیالش راحت شد و بعد در سال سوم دانشگاه با یکی از همکلاسیهایش ازدواج کرد و بعد هم هردو با هم پذیرش تحصیلی گرفتند و رفتند کانادا و آنجا بعد از درس شروع به کار و زندگی کردند و با تمام اصرای که داشتند مینا جز برای مسافرت و دیدن رعنا حاضر نشد به کانادا برود وآنجا زندگی کند و مینای تنها تنها تر شد تنهای تنها ....
مینا به قسمت شمالی پارک رسید و فکر میکرد چرا تنها مانده بود چرا زمانی که وقتش بود مردی را انتخاب نکرده بود و الان حداقل همدم و هم خانه ای داشت ... به یاد آقای پویا افتاد آقای پویا دبیر ادبیات بود مردی کتابخوان فهیم و وارسته در مدرسه ای که بیست سال قبل مینا در آن کار میکرد از همکاران مدرسه شنیده بود که همسر و دخترش برای بیماری مادر زنش به آمریکا رفته اند و انجا ماندنی شدند و گویا با تمام اصرارهای آقای پویا قصد بازگشت هم ندارند
یکروز اخر وقت مدرسه مینا درب مدرسه منتظر اتوبوس بود که آقای پویا را دید و بعد از تعارفات معمول باآقای پویا به دو کتابی که دست آقای پویا بود زل زد و آقای پویا که متوجه نگاه مینا شده بود با اشتیاق راجع به کتابها شروع به صحبت کرد و بعد یکی از کتابها را به مینا داد که بخواند و مینا با خجالت قبول کرد مینا هفته بعد کتاب را خوانده شده را پس اورد و دوباره آقای پویا کتاب دیگری برایش آورد و این رد و بدل کردن کتابها تا دو سه ماه ادامه داشت تا اینکه یک روز معلم ورزش با لحن خودمانی به مینا گفت که آقای پویا از او خوشش می آید و مینا گفته بود که اومتاهل است و همسرش مسافرت است وآنها فقط همکارند ولی خانم معلم ورزش گفته که همسرش بر نمی گردد و اقای پویا هم قصد آمریکا رفتن ندارد برای همین همسرش قصد جدایی دارد و حتی درخواست طلاق را هم داده پس موقعیت خوبی برای مینا است چون آقای پویا مردی باوقار محترم اهل کتاب و از آنهایی است که سرشان تو کار خودش است ودر مجموع شوهر نمونه ای است
میناچندشش شد از اینکه زنی در جستجوی شوهر و خراب کننده زندگی دیگری دیده شده و این حس به تمام ذهن و فکرش مسلط شد از فردای ان روز بسیار رسمی و مودب با آقای پویا صحبت میکرد و کتابهایی که از آقای پویا امانت گرفته بود پس اورد و سعی می کرد در کل روز ازروبرو شدن و صحبت کردن با آقای پویا دوری کند تا چند هفته همین روال بود تا اینکه یکروز آقای پویا در آخر وقت در حیاط مدرسه نام اورا صدا کرده و از او پرسیده بود که مشکلی پیش آمده که مینا از او دوری میکند مینا به روی خودش نیاورد و گفت که اصلا چنین چیزی نبوده و بعد سریع خداحافظی کرد و رفت ده روز بعد آقای پویا را دوباره درب مدرسه دید و اینبار آقای پویا از خواست که به یک کافی شاپ بروند و یک قهوه بنوشند و با هم صحبت کنند مینا نبود وقت و تنها بودن دخترش را بهانه کرد و طفره رفت ولی با تمام اینها آقای پویا با اصرار خواست که فردا عصر به کافی شاپ بروند و مینا با اصرارهای او قبول کرد در کافی شاپ راجع به ادبیات و کتاب و فیلم آخر کیمیایی صحبت کردند و بعد دوباره این قرارها تکرار شد و فقط موضوع صحبت کتاب بود فیلم و نمایشنامه و داستان...فقط در قرار آخر آقای پویا از عشق عجیبش یه ایران و زندگی در ایران گفت و اینکه خارج از وطنش احساس خفگی می کند و مهم نیست گذشته اش چه بوده او هرگز وطنش را ترک نمی کند حتی اگر خانواده اش حاضر نشوند که به ایران برگردند وهمین
از آن روز مینا حس خوبی داشت که آقای پویا هست حداقل حالا بعنوان یک دوست و اینکه در دنیای کوپک او غیر از رعنا نفر سومی هم وجود دارد و غیر از مشکلات و مسایل خودش و رعنا چیز دیگری هم بود که به ان فکر کند و گاهی با کسی دردودل کند و قهوه بنوشد بعد از اتمام سال تحصیلی قرار شد آقای پویا به آمریکابرود هم پسرش را ببیند و هم کارهای جدایی با همسرش را تمام کند و برگردد سفری یکماه که بعد از برگشت قرار شد به مینا زنگ بزند و باهم به کافی شاپ بروندو ....تا مهر از آقای پویا خبری نشد و مینا هم هیچ تماسی نگرفت هفته دوم مدرسه خانوم معلم ورزش در حالیکه چای مینوشید به مینا نزدیک شد و به او گفت که آقای پویا به ایران برنگشته و به خاطر یکسری مشکلات رفتاری و درسی پسرش مجبور شده مدتی در آمریکا بماند و دوباره یک خانواده باشند و از مینا پرسید که او خبر جدیدی دارد یا نه و مینا با خونسردی کامل و بی تفاوتی محض اظهار بی اطلاعی کرد و از آنروز دیگر هرگز به آن کافی شاپ قدم نگذاشت .
مینا احساس خفگی میکرد به ساعتش نگاه کرد یکساعت بود که راه می رفت جسمش در پارک و روحش در گذشته ... هم گرمش شده بود هم خسته و هم نفسش گرفته بود ماسک را از صورتش برداشت و نفس عمیقی کشید دستهایش در دستکش عرق کرده بودند با خودش فکر کرد که غیر از بهمن ومرگش و آقای پویا زندگیش عین یک حوض آرام بوده عین یک خط راست بدون هیچ جاده خاکی همیشه خوب بوده همیشه صبوربوده... مادر خوب ...همسر خوب و دختری که غیراز کمی جسارت جوانی در ازدواج با بهمن و کمی اراده برای زندگی در تهران کار خاص و مهمی در زندگیش نکرده یا حداقل برای خودش نکرده و زندگیش عین یک حوض ارام گذشت و او مثل ورزش مورد علاقه اش پیاده روی فقط در زندگی هم بایک سرعت ثابت پیاده روی کرده نه دویده نه نشسته و نه لابه لای درختان پارک سرک کشیده و همیشه در جاده اصلی راه رفته ...دستکش را در آورد و بدون ماسک نفس عمیقی کشید و روی نیمکت نشست و بدون هیچ ترسی با دستهایش صندلی پارک را لمس کرد و با خودش فکر کرد اگر کرونا بگیرد و بمیرد هیچ چیز جالبی نداشته که اطرافیانش به او فکر کنند فقط اینکه خدا بیامرز چه زن خوب و درستکار و بزرگی بودو وقتی ویروسی تا الان حداقل 1000 نفر را کشته اورا بکشد میشود یک مرگ تر و تمیز و و یامرگ همگانی که اورا هم هدف قرار داده ..چون حتی مرگ هم وقتی در مدت زمان کوتاه عددش بالا می رود یکجوراهایی بی هویت و بی اهمیت می شود دیگر 1000 با 10000 هزار خیلی فرقی نمی کند فقط حس ترس و غریبگی مبهم مرگ عادی و عادی تر میشود و این مرگ همگانی نسبت به سقوط هواپیما و تصادف و سرطان بسیار کم دردسرتر است که نصیب او شده و او به پایان ارام و لخت و بی روح خود وارد می شود مثل خود زندگیش ساکن بدون هیاهو فقط با کمی تب سرفه خشک و فیبروز ریوی و تمام ...ممکن است کمی دخترش برایش عزاداری بیشتری بکند به نسبت بقیه ولی او هم زندگی و پارک خودش را برای پیاده روی دارد مینا دستی به تنه درخت کنارش کشید و با خودش گفت کاش حداقل برای این درختها اینقدر تکراری نباشد و این زن کسل کننده که دیگر از کرونا نمی ترسد را به خاطر داشته باشند
در راه خانه دستکش و ماسکش را به سطل اشغال می اندازد در خانه صورت و دستش را می شورد روی کاناپه ولو میشود و شروع می کند به خواندن کتاب(( یک زن بدبخت )) اثر ریچارد براتیگان در تنهایی سکوت آرامشی که فقط زمانی است که دیگر بین مرگ و زندگی هیچ فرقی را احساس نکنی ....اسفند 98
خبر خیلی ساده در زیرنویس شبکه ایران اینتر نشنال دیده شد دکتر مظفر ربیعی متخصص بیهوشی و رییس پیشین دانشگاه علوم پزشکی بابل در اثر کرونا فوت کرد مثل 1200 یا بیشتر مبتلا مورد کرونا ...ولی براین من یک خبر ساده نیست یک تلخی و غم عجیبی است شاید بگویید که چون کسی را که می شناسی فوت کرده کرونا مهم شده ولی ربطی به کرونا ندارد به تکه های از زندگی ربط دارند که میشود نوستالژیا میشود خاطرات جادویی میشود کودکی
من برعکس دوران بزرگسالی در بچگی کودک سالمی نبودم هوای مرطوب شمال و بارانی که بیشتر وقتها باعث میشد ما خیس به مدرسه برسیم باعث سرماخوردگی برونشیت گلو درد چرکی مشکلات عجیب غریب گوارشی که باعث میشد من بطور همیشگی به دکتر بروم و در شهر کوچک ما سه تا چهار دکتر عمومی برای طبابت بیشتر نبودند که خوب من بیشترین مراجعه را به دکتر ربیعی داشتم علاوه براین دوستی قدیمی پدرو عمو با آقا بزرگ برادر دکتر و خود دکتر و و همکار بودن و دوست بودن مادر و زنمو با همسر و زن آقابزرگ ((محترم جون)) و خواهرهای دکتر باعث میشد که این رابطه نزدیکتر و صمیمیتر باشد مهمانی ها و افطارها و شب نشینی ها و شیطنتهای ما و کنار هم بودنها ...و بچه های که تفاوت سنی زیادی نداشتند واوج شیطنتها قصه گوش کردن و اذیت کردن پدر و مادر و معلمها بود
و غذاهای شمالی کتلت بابلی سوسه کباب مرغ ترش و هزاران بو و طعم و مزه با بارانهای پاییز و زمستانهای سرد و مهمانهایی که به خاطر جنگ برق قطع میشود و مادور چراقهای نفتی و گازی جمع میشیدم و فکر میکردیم قسمت بعدی سریال سالهای دور از خانه چه میشود و اوشین چه بلایی سرش می آید و یا پسر شجاع ویا رامکال و
و دکتر همیشه آرام و متین بود و ساکت و به سرو صدای همه ما میخندید او همیشه کمک حال ما بود حتی اگر شبی نصفه شبی کسی بیمار میشد همشهریها و هم محلیها میتوانستند به او زنگ بزنند و او شبانه به بالین مریض به خانه اش می رفت همانطور که بارها برای خانواده ما اینکار را کرده بود و حس امنیتی که ما تا همیشه مدیونش هستیم
تکه های شاد و زیبایی بیخیالی و کودکی همان زمانها که فکر میکنی دنیا همیشه ارام و بی دردسر است و تواگر درس بخوانی شاگرد اول باشی و دکتر بشوی اینده طلایی داری که همه جوره همه چیز عالی و خیره کننده است ولی بعدها می بینی که دنیا و سیاستهایش خیلی خیلی بیرحم تر از اینست که دست از سر تو بردارد و نگذارد که در امنیت و آسایش زندگی کنی ...
سال گذشته عید در کنار رودخانه بابلسر یک صبح زود دکتر را دیدم با شور و نشاط یک جوان در حال دویدن و ورزش کردن بود پنجم فروردین در یک صبح بهاری در یک هوای باران زاده سالم و آرام و مطمین می دوید ...وشاید نه من نه او انروز فکرش را نمی کردیم که اول فروردین امسال نباشدو صبح زود بهار ورزش نکند و به جایش دوم فروردین اول صبح مادر و پدرم با گریه های بلند به آقا بزرگ و محترم جون زنگ بزنند و با گریه تسلیت بگویند از دور ...نه ترحیمی نه ختمی نه بغلی نه آغوشی ونه تشیع و وداع آخری
قرار بوده که ما هیچ چیز نداشته باشیم حداقل امنیت داشته باشیم چرا نداریم ؟ می دانم که بعضی از مردم ما مردمانی متعهد نیستد در خانه نمی مانند و سفر میروند اینحرفها و لی بقیه ماجرا ها چی همیشه همه جا مردم مقصرند مردمی که میدانیم خیلی از آنها بین درست و غلط سالهاست گیر کرده اند ...کسی حق سوال پرسیدن دارد آیا ؟؟؟ و اینکه یک سوال دیگر به سوالهای ذهن درگیر من اضافه شد و می دانم این سوالهای بی پاسخ ذهن و روح مرا مثل خوره مثل جذام می خورد
مرگ حق است به قول# سیمون دوبوار همه می میرند ولی چرا دکتر ربیعی به مرگ طبیعی نرفت با یک ترحیم و تشیع در خور احترام و شخصیتش ؟؟
چرا دکتر # فریبرز رییس دانا با کرونا رفت؟
چرا پروازهای ماهان کنسل نشد؟
چرا قم قرنطینه نشد؟
چرا قبل انتخابات و راهپیمایی 22 بهمن اطلاع رسانی نشد؟
چرا ماسک و مایع ضد عفونی کننده نیست ؟
چرا به هواپیمایی اکراینی شلیک شد آن هم دوبار؟؟؟
چرا جعبه سیاه تحویل داده نشد؟
چرا دکتر #کاووس سید امامی جانباز جنگ و فعال محیط زیست در اوین کشته شد؟
چرا #نیلوفر بیانی در زندان است و اوکه فقط یک فعال محیط زیست است؟ و نسرین و نرگس و آتنا به چه جرمی؟
چرا 1500 نفر در آبان کشته شدند به چه گناهی ؟
چرا هزاران نفر دیگر در زندانند به چه جرمی؟
چرا ستار بهشتی کشته شد او که فقط یک وبلاگ نویس ساده بود؟چرا پویا بختیاری تیر خورد او که عاشق سفر و آهنگهای الویس پریستلی بود؟چرا محسن محمد پور کارگرو دانش آموز کشته شد مظلوم با آن نگاه معصومانه ؟
و هزاران چرا که نه کسی پاسخ می دهد و نه مسوولیتش را می پذیرد و نه جوابگو است و اینجاست فکر می کنم باید همه ما دادخواهی کنیم و عدالت خواهی را ...وباید چگوارای درونمان را بیدار کنیم
شهر من از من دور شده خیلی خیلی دور... دیگر صد یا دویست کیلومتر نیست خیلی بیشتر از این حرفهاست من که همیشه انتظار روزهای آخر اسفند را میکشیدم که به جاده بزنم و فرقی نمی کند کدام جاده فقط بایدتابلوی(( به حوزه استحفاظی استان مازنداران خوش آمدید)) را ببینم و صدای موزیک را زیاد کنم و جیغ بکشم و در دل کو ههای رفیع البرز در پیچا پیچ هزار چم چالوس یا گردنه پلور و در دل هوای همیشه مه گدوک در دل کوه ها و جنگل ها ناپدید شوم و کوه و دشت را نفس بکشم و مست از بوی بهار و سبزه و درخت آهنگهای شاد را زمزمه کنم و بخوانم و یا در نزدیکی های مرزن آباد یا آمل یا سواد کوه شکوفه های سفید هلی ((آلوچه)) را ببینم و برقصم و امسال هیچ کدام اینها نیست و نمی شود ...نمی توانم جشن چهار شنبه سوری در شهرم باشم در حیاط زیبایی خانه دایی از آتش بپرم و آش های خوشمزه زری جون و جوجه کبابهای خوشمزه دایی باشندو از ما پذیرایی کنند و بعد از این مهمانی به مهمانی بعدی در علی آباد نور بروم و برقصم ...نمی توانم روز 29 اسفند در کوچه ها وخیابانها ی شهرم پرسه بزنم و در بوی سنبل های بازار روز # بابلسر غرق شوم نمی توانم فستیوال نوروز خوانی شمال را ببینم که از خیابان اصلی شهر میگذرند و برای بهار نوروزی خوانی میکنند و شمالی میخوانندو رقص های عروسکی اجرا میکنند اصلا امسال فستیوالی هم نیست که کسی ببیند
نمی توانم کنار دریا تا امتداد افق راه بروم و روی ماسه ها بدوم و غروب را نظاره گر باشم نمی توانم برگهای سیرتازه را بچینم و با ان نازنین مادرم خوش مزه ترین کوکو سبزی بااشپل ماهی را درست کند و من با سبزی پلو آنقدر بخورم که پس بیفتم نمی توانم نیمه شبها روی پلهای زیبای شهرم به بابلرود خیره شوم و عطر هوا را ببلعم نمی توانم به خانه عموی بزرگم با آن حیاط قدیمی و پر از گلدان پراز خاطرههای بچگی و عروسی ها و مهمانی ها بروم و شادی کنم و یا خانه عموی کوچکم با آن درختان پرتقال و درخت دارابی و سبزی و طراوات و حیاط جادویی که همیشه پاتوق سیزده بدر های ماست بروم و دستهای گرم زنمو فروغ را بگیرم و بااو قرار بگذاریم که فردا نیم ساعت بدویم و تمام مدت پیاده روی و دویدن در مورد کتاب و شعر داستان و فیلم ها حرف بزنیم حتی نمی توانم به گورستان قدیمی شهرم بروم شاید باورش سخت باشد ولی حتی قبرستان شهرم هم شبیه به قبرستان نیست یک باغ بزرگ نارنج است و در آن پدر بزرگها مادر بزرگها خانواد ها و دوستان وهم محلی ها در زیر نارنجها خفته اند و دور تادور هر مزار پر است از سبزه و گلهای وحشی ... پر از احساس آرامشی عجیب می شوی وقتی میبینی وقتی به منزل آخربرسی در این باغ کنار همه تنها نیستی همه هستند عموی بزرگت پدربزرگ و مادر بزرگت و عمه هایت و هم محلی ها و دوستان قدیمی پدر یا مادر نمی توانم به آنجاهم بروم و با بزرگان فامیل درد دل کنم و به دو دست دبیرستانی ام (ساقی و ندا)که تا ابددر آنجا خفته اند سر بزنم
روزگاربازی عجیبی دارد و قتی بازی را با تو شروع می کند و چیزهای کوچیکی که اینقدر خوشحالت می کنند را ازدستت میگیرد تازه قدرشان را میدانی تازه دلت برایشان پر می کشد و با خودت میگویی نه اینبار برای همیشه زندگی میکنم خوشحال خواهم بود می خوانم می رقصم می بوسم در آغوش می کشم فقط بگزار این بلای آسمانی برود دیگر برای هیچ چیزی غصه نمی خورم مهم نیست دروغها و بی انصافیها و نا مردمیها و بی معرفتیها ... چون نمی خوام لحظات جادویی زندگی رااز دست بدهم نمی خواهم اگر بلای دیگری آمد ویروسی دیگر تبی دیگر دردی دیگر لحظه ای را برای زندگی کردن از دست بدهم ودر آخر استادر نادر ابراهیمی عزیز است که می گوید
از دل دریا صدای پاروی کهنه و شکاف خورده ای را می شنوم. می شنوم که قایق ران، شمال را می خواند. می بینم که تو را چون ماهی هفت رنگ از درون دریا بیرون کشیده است. صوت قایق ران، صوت باد شمال است؛ باد تیز تک قایق شکن شمال. هیچ کس در دریا نیست.
کسی خواهد آمد
به این بیندیش !
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر .
کسی مانده است که خواهد آمد ، باور کن ! کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد ... بنشین به انتظار !
# بار دیگر شهری که دوستش می داشتم
باید بنویسم، باید نوشت ..شاید حالم خوب شود ،اخ که چقدر دلم میخواهدحالم خوب باشد، اخرین بار کی حالم خوب بود؟ دیگه حتی یادم نمیاد ، هرچند اهمیتی هم ندارد مهم اینست الان حالم خوب نیست ….چند وقته میخواهم یک مطلب واسه عید بنویسم ؟ از سبزه و ماهی و هفت سین و خاطرات خوش گذشته بگم ….اما مگر میشود ؟ وقتی فقط سیاهی جلوی چشم است چطور از عید و سبزی و روشنی بگویم ؟چطور بگویم عید شده بهار شده و زمین سبز…؟ راستش رو بخواهید دیگر حال و حوصله خندیدن راهم ندارم دلم گرفته از کی نمی دانم از ابان خونین از مرگ جوانهای بیگناه از زجر و تنهایی مادر #پویا بختیاری و مادر های دیگر... ازسقوط هواپیما و مرگ ری را ها پریساها پونه ها و آرش ها و غم هزارتوی لابلای نوشته های پر از درد حامد اسمعیلیون ….حالا دیگه وقتی هم از خونه بیرون میروم غم میبارد...دیگر عادی شده دیدن غم و رنج مردم دیدن نامردی و بی انصافی و دروغ …رنجی که میکشیم و بدتر ، عادتی که کردیم به رنج کشیدن، انگاری اگر روزی این رنج نباشد خمار میشویم اگه یه روز اتفاق بدی نیفتد سیل نیاید کرونا نباشد هواپیما را با موشک نزنندبا اسلحه مردم کف خیابان نزنند ، اگه یه روز مثل هرروز یه دروغ بزرگ به خوردمان ندهند اگه یک روز تحقیرمون نکنند انگار یک چیزی کم داریم و ناراحتیم از این کم داشتن…. یادمه عزیزنسین یه قصه داشت درمورد همین اعتیاد به بدبختی ، قصه ای که دیگر اسمش یادم نیست مثل خیلی چیزهای دیگری که یادم نیست ، یادمون نیست یادمون نیست راحت زندگی کردن، یادمون نیست ازادگی ، یادمون نیست انسانیت و یادمون نیست بخدا میشه در اسایش و امنیت و ازادی زیست و هر روز منتظر مرگ و اعدام و شلیک و سیل و کرونا و قحطی نبود روزگار گذرانید.
ازخونه که میرم بیرون ادمها رو می بینم ادمهایی که مثل همه ادمهای دیگردنیا هستند و شاید حتی بهتر زیباتر و خوش تیپ تر اما انگار کاسه چشمشون خالیه و هیچ حسی دیگردر چشمانشون نمیشه دید . انگاری همه خمار و منتظر درد و رنج جدیدی هستند ، همه میدانند دنیاشون داره کن فیکون میشه اما باز فقط راه میروند همه میدانند شاید جنگ شود شاید یه اپیدمی و حشناک این ویروس بکشد اما شاید ته دلشان خوشحال هم هستند چون جنگ، یک درد بزرگ است و یک رنج بی پایان که دیگر تورا به خماری نمی کشاند که اعتیادت را به بدبختی برای همیشه درمان می کند
نه ، نباید اینقدر سیاه نوشت و نباید اینقدر سیاه گفت .اون وقت همه فکر میکنند افسرده ام ….افسرده ام؟ چه اهمیتی دارد …این دم عید کسانی که در بند هستند و دربند نفس میکشند و برای دوری از سفره هفت سین اه میکشند چه گناهی دارند؟چه اهمیتی دارد که افسوس بخورم شاد نیستم و از هفت سین و ماهی و عیدی لذت نمی برم وقتی که دستفروشی را میشناسم که یک دختر ده ساله دارد و نمی تواند بساط کند چون کرونا فلجش کرده و حتی نمی تواند خرج روزانه اش را دراورد که این عید مثل عید های سال قبل نیست نمی شود هفت سین ما شده هفت سین سیاهی سیاهی سیاهی و وقتی این سفره باز می شود تمام سال باز می ماند
بگذریم ….. میدونید مشکل از کجا شروع شد؟ از وقتی رفتم و دیدم و فهمیدم مردم دنیای ازاد هم مثل ما هستند ، با تمام خوبی ها و بدی ها و با تمام کمی ها و کاستی ها …پس چرا اونها ازادی و رفاه و امنیت و شان دارند و ما نه؟ اونها نه از ما باهوش ترند و نه خنگ تر ..نه شجاع ترند و نه ترسو تر و درست مثل ما هستند پس چرا ما که در این حد بهم شبیه ایم ، در داشتن ازادی و امنیت و رفاه اینقدر با هم فرق داریم ؟ اوایل فکر میکردم شاید اونها از ما شجاع ترند و قدرت تغییر رو دارند ولی مگر ما در همین صد سال گذشته چندبار سروته حکومت را یکی نکردیم ؟ از مشروطه و مصدق و انقلاب57بگیر تا همین اتفاقات دوسال پیش ….درست که بعد همه چیز رو دزدیدند اما مردم که امدند و کشته شدند و حکومت را عوض کردند و مگردر یک قرن ملت چندبار باید بیاید وخون بدهد؟ پس چرا چیزی درست نشد؟
بعد فکر کردم شاید مذهب مارا از انچه باید می داشتیم و نداریم محروم کرده است، اما بنظر من مردم امریکا و فرانسه و ژاپن از ما بسیار مذهبی ترند ، حداقل کلیساها و کنشت ها و معبدهایی که در هرکوی و برزن برپاکرده اند و مردمی که به انجا میروند حکایت از این دارد که همچین هم که ما فکر می کنیم جماعت لامذهبی نیستند …. ودرثانی اصلا کجا ما مردم مذهبی هستیم؟ صحبت من درمورد اکثریت است و جدای از یکسری کارهایی که از التقاط مذهب و سنت طی قرن ها وارد زندگی ما شده و از روی عادت انجام میدهیم کجا مذهب در زندگی ما نقش پررنگی دارد؟ اینکه انجا حکومت از مذهب جداست اولا اینجا هم چنین است چون من بشخصه فکر نمی کنم هیچ مذهبی کنجایش اینهمه پدرسوختگی و نامردمی ها را داشته باشد و از طرفی در حکومت قبلی که مذهب ربطی به سیاست نداشت …پس چرا ؟
پس مشکل کجاست …. شما میدانید ؟که اگر میدانید بمن هم بگویید که من خل شدم بس که فکر کردم چرا حق ما این است و حق انان ان
بگذریم……عید امده اما
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ….هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان…..نفسها ابر، دلها خسته و غمگین…..درختان اسکلتهای بلور آجین…….زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه…..غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است