امروز برای پیاده روی رفته بودم سه دختر نوجوان با موهای مش کرده بنفش و قرمزو از کنار من رد شدند روسری رو شانه هایشان بود و با صدای بلند می خندیدند پر از زندگی بودند پر از شادی... موهای صاف براشینگ شده شان در طلالو نور خورشید می درخشید زیبا بودند و رنگارنگ ... خواهران خیلی کوچک من بودند که دلم میخواست به یکی ازانها میگفتم بایستاد می خواهم با او حرف بزنم درد ودل کنم و بگویم :
خواهرم یادت هست ؟هر وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم پدرها و مادر هایمان بزرگترهایمان با چشمهای نگران دم در می ایستادند و نگاهمان می کردند ، سری می جنباندند و با صدای خفیفی می گفتند : دختر جان، ژاکت قرمز؟ ایام فاطمیه؟ درش بیار دخترم، من توان مواجه شدن با این اوباش بی همه چیز راندارم. من اگر پایم به کمیته برسد و یک پاسدار ریشوی بیست ساله تحقیرم کند سکته می کنم. درش بیار دخترم، روسری سیاه بپوش دخترم. دردسر نساز دختر…»پدر و مادر التماس می کردند و از تحقیر شدن می ترسیدند و با این همه نمی دیدند که در چه وضعیت تحقیر آمیزی ایستاده و به ما هم تحقیر شدن را می آموزند.
آری خواهر جان، اینگونه بود که نسل من با ترس آشنا شد و تحقیر را پذیرفت ، ترسی بی دلیل و موهوم و احمقانه . در کوچه ها، در خیابان، در مدرسه ، وقتی خواهران محجبه و بسیجی را می آوردند تا برایمان سخنرانی کنند و از احادیث و فواید حجاب بگویند و ما از شدت درد و مخالفت ناخنهایمان را در کف دست مان فرو کردیم و دم نزدیم. آری نسل ما اینگونه بزرگ شد. زیر سایه ی ترس.زیر سایه ی تحقیری که تا همین امروز هم رهایمان نکرده است.اما نسل تو؛ انگار با ترس بیگانه است خندیدن بلد است نمی ترسد بلد است آزادیهایش را طلب کند حتی اگر با تبر سرش را قطع کنند بلد است اسکیت سواری کند و موهایش در پیچ و تاب حرکات بازیش تاب بخورد بلد است جلوی پدرها و برادرهای غیرتی بایستد و عشق را طلب کند حتی اگر تاوانش چاقو در قلب و جان و روحش باشد
آری خواهرکوچک من که امروز در پارک می درخشیدی بی ترس از هر چه قانون و تحجر و تحقیر ، نسل تو از من شجاع تر است . یادت هست وقتی دوباره گشت ارشاد دم در مجتمع گلستان ایستاد و من بی اختیار و به عادت دیرینه دستم به سمت روسری ام رفت تو سرم داد کشیدی که چرا این کار را می کنم؟ گفتی هیچ غلطی نمی توانند بکنند. چرا می ترسی؟ و انقدر این را محکم گفتی که من از خودم خجالت کشیدم که چرا همه ی این سالها به این آسانی ترسیده بودم. آری خواهرم نسل تو از نسل من شجاع تر بود ،نطفه اش در زیر بمباران و موشک بسته شده بود و تحمل تحقیر بیشتر را نداشت. برای همین هم برای نسل تو فریاد زدن را بلدند و اعتراض کردن را دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسند . ترساندن شما به اندازه ی ما اسان نبود.نسل شما سخت تر می ترسید، برای ترساندن شما حاکمیت با تمام توان آمد، با زره پوش و نیروی مسلح آمد، با گلوله ای که گلوی ندا را شکافت آمد. داس ها و تبرها از غلاف در آمد زورخانه ممنوع شد ورزش بانوان در انظار ممنوع شد و خشونت با نهایت وقاحت در برابر شما ایستاد چون خوب می دانست که برای بقایش نیاز به کاشتن بذر ترس در دلها دارد. حجاب بهانه ای بیش نبود. هدف تحقیر ما بود. همان تحقیری که مادرانمان پدرنمان دم در می کشیدند وقتی از ما میخواستد که روپوش بلند تر بپوشیم و همه ی ما می دانستیم که روپوش بهانه است.
خواهرم ترس و تحقیر یک لحظه هم رهایم نکرد. شاید هم برای آنکه من به ترسیدن عادت کرده بودم و بذر ترس در من ریشه کرده بود. این روزها با خودم فکر می کنم که کاش نمی ترسیدیم ، همه ی ما ، من ، تو ، پدرها و مادرها کاش می ایستادیم و به جای اینکه ترس را در هم تزریق کنیم شهامت را به هم تلقین می کردیم. می دانی ؟ من این روزها از ترسیدن خسته ام ، من از ترسیدن می ترسم. هیچ چیزی ترسناک تر از خود ترس نیست. این روزها باز شغالها برای ترساندن مردم زیر آسمان شهر زوزه می کشند. قوانین مسخره می سازند و نفس کش می طلبند. بزرگترهایمان در تنهایی و ترس وفقر پیر می شود،کاش که تو نترسی و بجنگی و بسازی جهانی پراز رنگ ....موهایی به رنگ بنفش قرمز و بلوند طلایی مثل خورشید بدرخشی کاش تو هیچوقت هیچوقت نترسی و بدانی که ترس سر منشا همه تحقیرها و بی حرمتیها و گردن کشها و سر بریدن هاست
آیا نمیشود از منتظر بودن دست برداشت و فکرکرد که اصلا نمی خواهیم در هیچ صفی باشیم و امروزمان بهتر از فردا است حتی اگر زندگی امروزطلا یی نیست خیلی هم قرار نیست فردا طلایی تر از امروز باشد و همه انتظارها نهایتا به انتظار برای مردن تبدیل می شود و رسیدن به نقطه آخر ...شاید بد نباشد که گاهی وقتها بعضی از این انتظارکشیدن ها را تمام کنیم از صف خارج شویم روی یک نیمکت بشینیم و از عمق وجودمان نفس بکشیم .حکیم # عمر خیام سالها پیش دیگر در هیچ صفی نبوده و منتظر هیچ اتفاق خاصی ...
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
پی نوشت : سکانسی از فیلم #legend بابازی دوست داشتنی #تام_هاردی
معلم بودن خوب است اینکه توانایی آنرا داشته باشی که با جسمت با گفتارت با روحت و با انرژیت یاد بدهی فرقی نمی کند چه باشد جبر و مثلثات باشد یا علوم و زیست شناسی ویا ادبیات فارسی و تاریخ و جغرافیا ..همه این درسها زندگی آدمهایی را شکل می دهند که قرار است با هیولایی به اسم زندگی بجنگند گاهی ببرند و گاهی شکست بخورند و گاهی شاد باشند و گاهی غمگین ...تنها شغلی است که می توانی ذهن ها رو بسازی شاید مثل نویسنده ها ولی همه مردم کتاب نمی خوانند یا عمر هیچ انسانی قد نمی دهد که همه کتابهای دنیا رو بخواند ولی همه مدرسه می روند و بعد پدر و مادر اولین معمارهای ذهنی هر آدمی معلمهایش میشوند و ازآنها یاد میگیری اصول پایه هر علم و دانشی را و سالهای بعد میفهمی که آن دانسته ها چقدر کمکت می کند چقدر ذهنت را باز می کند حتی اگر زمانی که درس می خواندی اهمیتش را متوجه نشده باشی ...سیمین جان دانشور می گفت: آرزو دارم یک بار دیگر سر کلاس بروم و ضمن درس دادن بمیرم .آن همه دست که هرچه می گویی می نویسند آن همه چشم که به آدم دوخته شده آن همه گوش-چشمها گوشها ودستهای نوجوان و جوان-و بعدها این چشمها وگوشها و دستها پیر می شوند آما شاید خاطره تو در ذهن انها بماند و گاه گدرای برای بچه ها و نوه هایشان بازگو کنند وآدم اگر هم دیگر نباشددر یاد و ذکرآنها به زندگیش ادامه می دهد و هر معلمی در خاطره های رنگین دانش آموزانش نفس میکشد و زنده می ماند ...روز معلم به همه معلمهای خوب دنیا مبارک (مامان فروغ جون زری جون خاله اکرم آتوسا جان و مهرنوش جان و همه معلم های درد آشنا و عزیزتر از جان دنیا..

همسایه طبقه پایین آپارتمان من یک دختر فاحشه است رسما کارش سکس و پول گرفتن از آدمها است طبیعتا بعد از یک هفته از اسباب کشی من و تقریبا بقیه ساکنان آپارتمان هم فهمیده بودند که کار اصلی این خانوم با قد بلند و ارایش غلیظ و موهای همیشه آماده سکس در ازای پول بود و بالطبع هیچ کس از این وضعیت خوشش نمی آمد و این همه شامل من هم میشد منی که همیشه شعار حمایت از زن و روشنفکری فلان و بهمان میدادم تبدیل شدم به عمه اختر های قدیمی که هزاران لعن و نفرین غیبت رو حواله طبقه دوم میکرد و هر عیب و ایرادی هم در ساختمان بود یه جورایی در ذهن قضاوتگر من و بقیه مربوط به طبقه دوم میشد البته وجود مهمانهایی عجیب و غریب و بوی همیشگی قلیان و ماریجوانا که از طبقه دوم در اسانسور و پارکینگ پخش میشد بیشتر من رو عصبانی می کرد اگر اشغالی ته سیگاری کف پارکینگ بود حتما کار مشتری های او بود و اگر در ساختمان باز بود یا محکم و با صدای بلند بسته میشد باز کار او بود یا مشتریهایش و یادوستان عجیب غریبش و کار من هم شده بود تذکردادن که البته بیشتر تلفنی بود ومن هیچوقت دم در خانه اش نمی رفتم حس بدی میگرفتم از دیدنش یه جور حس نفرت و شاید هم ترس ...دیگر همیشه حتی وقتی در خانه بودم در را قفل می کردم میترسیدم خصوصا وقتی حمام می خواستم بروم که مبادا یک مشتری اشتباه به طبقه من بیاید و من بد جور غافلگیر شوم شبیه فیلم فروشنده اصغر فرهادی ... یک شب مهمانی گرفته بود هنوز ساعت 12 شب نشده بود که زنگ زدم به موبایلش و گفتم اگر ساکت نشوند به 110 زنگ میزنم من که خودم عشق مهمانی مشروب رقص بودم دقیقا کاری را کردم که همیشه اگر در مهمانی کسی بودم واتفاق میفتد بسیار عصبانی میشدم و اما دخترک بیچاره هر کاری میکرد که حداقل مزاحمت را داشته باشد اولین کسی بود که شارژش را میداد یا اگر اسانسور یا قفل در خراب میشد بدون اینکه به کسی بگوید درستش می کرد و این اواخر هم بیشتر خونه دوستانش بود و او به مشتری هایش میگفت از راه پله رفت و آمد کنند که استفاده از آسانسور روامدیریت کند تا من و بقیه به او غر نزنیم و این وضعیت تا چهارشنبه شب دوهفته پیش ادامه داشت بود غروب چهارشنبه بعد از یک هفته دوندگی و خستگی و داغون شدن به خانه امدم دوش گرفتم و روی کاناپه ولو شدم چشمهایم خیلی خسته بود و از خستگی میسوخت چشمهایم را بستم و سعی کردم کمی ارام بشوم به معنای واقعی داغون بودم میخواستم یه چرت کوچولو بزنم که ویبره موبایل نگذاشت با عصبانیت به موبایل خیره شدم که ببینم کدام یکی از بچه های شرکت دوباره کارم دارد که دیدم دختر طبقه پایین است گفت کلید در پشت بام را می خواهد تا بتواند دیش ماهواره اش را دست کند دو دقیقه بعد در زدند دررا باز کردم و برای اولین بار از نزدیک دیدمش و به چشمهایش نگاه کردم چشمهایش خسته بود حتی از چشمهای من خسته تر صورتش رنگ پریده بود با یک ماتیک صورتی کمرنگ یک صورت خسته وارفته و با چشم های خسته تر و غمگین حتی از من خسته تر و دلمرده تر و بی روح تر ...نه اصلا یک پورن استار هیولا ,نبود یک دختر معمولی بود که شاید با یکم بدشانسی یا هر چیز دیگر نوع پول درآوردنش متفاوت بود کلید را به او دادم و بعد به داخل خانه برگشتم و چشم هایم را بستم و تنها چیزی که در ذهنم حک شده بود چهره دخترک بیچاره بود و حس غریب من که نمیدانم چه بود پشیمانی یا عذاب وجدان ولی هرچه بود با اطمینان کامل میتوانم بگویم حتما خجالت جزوش بود بعد از آنشب او مثل بقیه آدمها برایم شده بود نه خوب نه بد... نه فرشته نه شیطان ...حتی وقتی غروبها به خانه میامدم بوی ماریجوانا و قلیان را پذیرفته بود م و برایم مثل صدای ماشینهای که در اتوبان امام علی حرکت می کردند و صدایشان شب و روز ازار دهنده است یا ترافیک وحشتناک رسالت و جردن موقع غروبها و یا آلودگی هوا و یا نیامدن باران و خشکی لامصب این شهر و یا ایمیلهای که هیچوقت دست از سرت بر نمی دارند عادی شده بودو مثل تمام چیزهای نا خوشایند دور وبرم جزوی از زندگیم شده بود که من یک همسایه دارم که شیوه پول درآوردنش برای خیلی ها قابل قبول نبود فقط همین