فیزیک دانها می گویند دنیاهای موازی وجود دارد و تو در چند دنیای موازی زندگی های مختلفی داری که با انتخاب های مختلف راههای که در زندگی در پیش رو داری زندگیت را می سازی و در هر دنیا یک راه را انتخاب می کنی می گویند طبق قوانین فیزیک تمام این احتمالها ثابت شده است و تو در چندین و چند دنیا قادر به زندگی هستی درست یا غلط نمی دانم ولی تصور جالبی است که همیشه با خودمان فکر می کنیم که اگر جور متفاوتی زندگی می کردیم و انتخابهایمان در گذشته تغییر می کرد چه اتفاقی می افتاد خوشبختتر بودیم یا بدبختر خوشحالتر بودیم یا غمگین تر
این ها نوشته های یک صفحه اینستاگرامی است که غروب چهارشنبه در حال خواندن هستم با تمام خستگی یک هفته کار روی کاناپه دراز می کشم و می خوانم پلکهایم سنگین می شود و احساس خواب آلودگی عجیبی می کنم و ناگهان به یادم می اید که مرغ راداخل فر گذاشته ام و باید زیر فر را روشن کنم بیژن عاشق مرغ شکم پر است با آلو و اناردون و سبزیهای محلی و برنج دم کشیده اعلا و زعفران ..از جایم به سختی بلند می شوم به اشپزخانه می روم فر را روشن می کنم و مرغی که از قبل شکمش را با سبزیجاتی که مادر بیژن داده بود و آلو وزرشک پر کرده بودم داخل فر می گذارم برنج را می شورم و آماده پختن روی گاز می گذارم سبزیجات سالاد را از یخچال بیرون می اورم و شروع به شستن و آماده کردن سالاد سبزیجات برای شام می شوم .بیژن حدود ساعت هشت و نیم شب می رسد و دوست دارد شام آماده باشد من هم که تا ساعت سه بیشتر کار نمی کنم و وقت کافی برای آماده کردن شام دارم بیژن موقع آشنایی و ازدواج از من خواست که همیشه به شام شب و جمع بودن خانواده اهمیت بدهم و من هم سعی کردم با تمام مشکلات کاری و بزرگ کردن دو بچه حتما بتوانم به شام شب برسم امشب دختر 16 ساله ام سوده خانه نیست با وجود کرونا با التماس اجازه گرفت با دوستش بروند کنار ساحل کمی قدم بزنند و شیطونی کنند بیچاره بچه ها امسال نه درس درست حسابی خواندند و نه تفریح درست حسابی داشتند. با اکراه اجازه دادم برود بهتر از وقت تلف کردن در اینستاگرام و گذاشتن استوری های عجیب غریب و شکلهای کارتونی و گربه شدن است سن او که بودم علی اشرف درویشیان و صمد بهرنگی می خواندم و فکر می کردم که زن باید مثل مادام کوری باشد درسخوان موفق و نجیب, و لی او در دنیای سلنا گومز و کایلی جنر است و موزیک تتلو و دریغ از خواندن یک کتاب درست حسابی خیلی وقتها توان جنگیدن با اورا ندارم همینکه به درسش برسد و نمره هایش در حد قابل قبول باشد برای من کافی است حوصله جرو بحث و توضیح اینکه اگر می خواهد بینش و دانایی داشته باشد و انسان با بصیرتی باشد باید کتاب بخواند و سعی کند عمیق تر به همه چیز در دنیا فکر کند و برای زندگیش هدف داشته باشد را ندارم راستش وقتی بارها مطلبی را میگویی و تاثیری ندارد ,بی خیالش می شوی و ,یک مادر بیشتر این از توان انرژی گذاشتن برای تغییر دنیای عجیب غریب نوجوانهای این روز ها را ندارد به قول بیژن دلیلی ندارد که با یک دختر نو جوان اینقدر کل کل کنم چون هر دختری در سن مناسب و وقت مناسب با انتخاب زندگی مناسب به خوشبختی مناسب می رسد با یک جهیزیه عالی یک لیسانس عالی و یک شوهر عالی و برای بیژن عجیب است که خواندن برتولت برشت چه کمکی به خوشبختی دختر 16 ساله ما می کند
پسر هشت ساله ام سپهر با پدرش به سر پروژه ساختمان رفته یک ویلای آنچنانی برای یک پولدار که پولش معلوم نیست از کجا آمده و بیژن مدیر پروژه ساخت ویلای چند هزار متری اش است در محدوده رامسر تا تنکابن با خانه ویلای و زیبای ما کمتر از پنج کیلومتر فاصله دارد پسرم عاشق رفتار کردن مانند بزرگترهاست و بیژن هم قبل از مدرسه رفتن او را مهندس صدا می کرد واورا به این گونه رفتار تشویق می کرد . با تمام مخالفتهای من که معتقد بودم بچه باید بچگی کند شیطنت کند نه اینکه ژست بزرگترهارا بگیرد ولی موفق نشده و نمی شوم .پدر خود شیفته پسر خود شیفته تحویل می دهد البته گاهی وقتها به بیژن حق می دهم خود شیفته باشد تک پسر یک خانواده ثروتمند شمالی ,فوق لیسانس مهندسی عمران و یک شرکت خانوادگی مهندس و معماری که پدر شوهر بنگاه دار پیشکش شوهر بنده نموده و الحق هم پسرش از خجالتش درآمد...کاهوهای شسته را کنار گوجه فرنگی ها و خیار می گذارم و شروع به خرد کردن کاهوی تازه برای سالاد می کنم روی صندلی می نشینم و آهنگ محبوبم را گوش می دهم اهنگی عاشقانه از محسن یگانه (خودت می خوای بری خاطره شی اما دلت می سوزه تظاهر می کنی عاشقمی...) خوش به حالش تظاهر به عشق می کند هرکسی که این شعر را سروده حتما میداند معنای عشق و عاشقی چیست که تظاهر می کند نه مثل من که دقیقا نمی دانم عاشقی یعنی چه ؟من دختر خوب خانواده درسخوان در 18 سالگی داروسازی اصفهان قبول شدم با نمره ای عالی ولی پدرم و مادرم سخت مخالف راه دور درس خواندن و زندگی کردن من بودند بنابراین با هزار پول و پارتی من هم تغییر رشته دادم به پزشکی دانشگاه تازه تاسیس بابل تا نزدیک خانواده باشم و درس بخوانم بعد از امتحان علوم پایه بود که مادر بیژن که با مادرم همکار بود از من برای شاخ شمشاد مهندسش خواستگاری کرد. تحصیلات بیژن ,خوش تیپ بودنش و ثروت خانوادگی اش و به نام بودن خانواده اش راه را برهرگونه مخالفتی می بست من هم که نه با کسی در ارتباط بودم ونه کسی را دوست داشتم قبول کردم در دوره اینترنی ازدواج کردیم و پدر بیژن هم یک شرکت ساختمانی در رامسر با دوستانش تاسیس کرد که عملا اداره کارهایش را به بیژن سپرد و بعد از به دنیا آمدن دخترم بیژن خانه ویلایی زیبایی ساخت و به آنجا نقل مکان کردیم با اصرار من و پارتی بازی پدر شوهر در درمانگاه تامین اجتماعی مشغول به کار شدم هفته ای 3 تا 4 روز صبحهاا لبته با تمام مخالفتها و غرغر های بیژن که همیشه می گفت دو برابر پولی که من حقوق میگیرم به من می دهد تا من خانه بمانم ولی من قبول نکردم و نمی کنم برای من خانه ماندن مرگ کامل خودم بود همین شش هفت ساعت کار بود که برایم مانده بود منی که آرزوهایی مثل درس خواندن کار کردن ومستقل بودن را همیشه داشتم فعلا به همین دکتری پزشکی عمومی بسنده کرده بودم و دیگر نمی توانستم بیشتر ازاین برای خودم چیزی نباشم
در چشم همه دوستان وآشنا و فامیل زندگی عالی داشتم خانه ای بزرگ و ویلایی و وسایلی مدرن شوهری خوش تیپ تا حدودی خوش چهره و تحصیلکرده و ثروتمند و دو بچه زیبا و سالم دوتا ماشین یکی اسپرت یکی شاسی بلند و یک آپارتمان فسقلی در قیطریه تهران که اگر بیژن برای جلسه یا کارهایش به تهران می رفت هتل نرود ولی دردرون خودم گم شده بودم نمی دانستم دقیقا کی هستم و کی بودم حس خالی بودن و پوچی عجیبی می کنم .
کاهوها تمام شد احساس خشکی و درد در پا و کمرم می کردم آرام بلند شدم که فلفل دلمه ای هم از یخچال بر دارم زیر برنج را روشن کردم و به مرغ سر زدم و دوبار نشستم و شروع به خرد کردن خیار و گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای شدم
بیژن مرد بدی نبود پدر خوبی بود و همسر قابل قبولی و البته هیچوقت عاشق من نبود ونشد مردی با قوانین عجیب غریب خودش و احساس اینکه همه جوره کارش درست است و از همه چیز و همه کار سر در می آورد برای همه چیز از قبل فکر میکرد ونقشه می چید و خیلی وقتها اشتباه دیگران از نظر خودش قابل بخشش نبود چون با فکر او همه چیز باید با برنامه ریزی و بدون اشتباه جلو برود مثلا اگر من در پیاده روی داخل چاه بیفتم و او بالای سر من ایستاده باشد اطمینان دارم که اول به ته چاه نگاه می کندو همه کاری می کند جز نجات دادن من و سوال پشت سوال که چرا بی دقت راه رفتم؟ چراچاه را ندیدم ؟چرا اصلا برای پیاده روی مسیر نا منی را انتخاب کردم و هزارتای چرای دیگر و تا جواب سوالات نا تمامش را نگیرد و دلیل افتادن من در چاه را نفهمد کمک نمی کند که من از چاه خارج شوم باید در فکر او همه چیز درست صریح منظم و با زاویه بندی مشخص باشد مثل نقشه ویلاهایی که مهندسین شرکتش می کشیدند و مو لای درزش نمی رفت برای بچه ها هم همینطور نقشه کشیده بود و برنامه داشت سوده می خواهد عکاس شود عاشق عکاسی است وپدرش هم برایش بهترین مدل دوربین عکاسی را خریده ولی درذهن پدر این فقط یک هوس است دختر من باید حداقل یک لیسانس دهان پرکن از هر دانشگاهی که شد بگیرد و یک ازدواج موفق با یکی از ملاکین خوب و مورد اعتماد شوهرم داشته باشد درست مانند سه خواهر شوهرم و پسرم هم باید درس بخواند ومهندس راه و ساختمان شود و یا معماری بخواند و بیزینس خانوادگی را ادامه دهد
فقط هنوز من برایش کاملا قابل کنترل نبودم از نظر بیژن من با کار بیخودی کردن در یک کلینیک کثیف دولتی وقتم را تلف می کردم می توانستم به جای این کار صبحها یوگا بروم کلاسهای مختلف وقت بگذرانم ورزش کنم و خوشگل و ترگل و ورگل باشم تا اینکه تا ساعت سه در کلینیک کثیف تامین اجتماعی کار کنم و بعد سریع به خانه بیایم شام درست کنم و بدو بدو به درس و مشق بچه ها برسم از نظر او همسرش یک خانم دکتر تحصیل کرده بود که با افتخاردر مهمانیها و جمهع های فامیلی پزش را می دادو نیازی نبود که من بیشتر برای این عنوان باشکوه تلاش کنم
سالاد تمام شدم بلند شدم برنج را گذاشتم دم بکشد و مرغ را هم در فر جابجا کردم هنوز وقت بود تا بیژن و سپهر به خانه بیایند وسایل شام را اماده کردم روی میز گذاشتم و دوباره روی کاناپه دراز کشیدم و موزیک را روشن کردم و با خودم فکر کردم اگر دختر سر به راهی نبودم و برای رفتن به اصفهان و خواندن داروسازی پافشاری می کردم چه می شد اصلا شاید بیژن را نمی دیدم شاید زندگی دیگری داشتم خیلی متفاوت شاید عاشق می شدم شاید ازدواج متفاوتی داشتم و کار متفاوتی
یکبار با مادرم که صحبت می کردم همه اینها را به او گفتم و مادرم با رنجشی در صورت و صدایش به من گفت که خدا بهترینها را برای من خواسته من خانم دکتر هستم همسر جناب آقای مهندس بیژن فرهی که در یک خانه ویلایی زیبا با تمام امکانات لوکس و مدرن زندگی می کنم شوهرم هم مرد زندگی و پدر خوبی است و گه گاه مشروب خوردن در مهمانیها او را هیولا نمی کند هیولا واژه غریبی است یادم میاید اوایل که عقد کرده بودیم یک شب منزل مادر شوهرم شب ماندم و چون می خواستم دوش بگیرم به مادرم زنگ زدم که یک دست لباس راحتی و لباس زیر برایم بفرستد که بیژن با خنده نگذاشت و رفت داخل کمدش و یک ست شورت و سوتین ویکتوریا سیکرت را به من داد و گغت ممکن است یکم سایزش برایم بزرگ باشد ولی تقریبا اندازه است و من با خجالت و تعجب از او پرسیدم که این ست را از کجا آورده با خنده گفت در یکی از سفرهایش سوغات برای خواهر کوچکش آورده که به سایز او نبوده و بعد به من گفت که به داخل اطاقش بروم و یک دست لباس خواب که در کشوی سوم کمدش هست بردارم وقتی به اطاقش رفتم در داخل کشوی کنار تخت غیراز لباس خواب دو ست دیگر لباس زیر ویکتوریا سیکرت با دو سایز مختلف بود و مسلما اینها برای خواهرها نبودند احساس می کردم که من برای یک دست از این لباس زیرها ست شده ام نه آنها برای من و من یک انتخاب درست صحیح و منطقی برای یک ست لباس زیر با سایز مشخص بودم که قرار بود بطور دایمی در زندگی بیژن باشد نه مثل ان دو سایز دیگر موقتی ...مادرم درست می گفت خریدن چندین دست لباس زیر با سایز های مختلف شوهرت را هیولا نمی کند ولی حس تحقیری عجیب به تو می دهد که تا سالها روح و جانت را می خورد که تو یک انتخابی براساس یک نقشه مهندسی شده و بین این همه لباس زیرهای ویکتوریا سیکرت ...
خوابم گرفت صدای موزیک آرام آرام محو می شد ومن سنگینی پلکهایم را حس می کردم دقیقا یادم نیست که چه اتفاقی افتاد که ناگهان بیدار شدم و بوی سوختگی کل خانه را گرفته بود با خودم گفتم حالا چه خاکی بر سرم کنم که هزار باره غر بیژن را در مورد بی مبالاتی و بی دقتی تحمل کنم و اینکه اگر سرکار نمی رفتم خسته نمی شدم و خوابم نمی برد و غذا نمی سوخت در این فکر بودم که باید از کاناپه بلند شوم ولی نمی توانستم انگار قدرت حرکت از من گرفته شده بود چشمهایم را دوباره بستم وبا خود گفتم الان بلند می شوم و پنجره ها را باز می کنم تا بوی دود برود و فکری برای شام بکنم که ناگهان صدای مهیبی مانند ترمز یک ماشین به گوش رسید و و بعد از چند دقیقه آژیر آتش نشانی و پلیس صدای مهیب تصادفی وحشتناک بود اینبار کاملا چشمهایم را باز می کنم
بلند می شوم هیچ چیز روی گاز نیست من که گازم فر ندارد یه گاز قدیمی پنج شعله که سه شعله اش خراب است فر داشتنش کجا بود به کنار پنجره میروم و به اتوبان امام علی نگاه می کنم تصادف بدی شده سیگارم را روشن می کنم و به دنیاهای موازی فکر می کنم من یک زن مطلقه بدون بچه تنها مستقل در یک آپارتمان کوچک قدیمی در میدان رسالت تهران و یکسری وسایل قدیمی و تا دلتان بخواهد کتاب فیلم و یک خانه بهم ریخته که همیشه کتابهایم و فیلم هایم و لب تاب کاریم پخش و پلا در خانه اند و برایم نظم و ترتیب اهمیتی ندارد
گرسنه ام یاد مرغ شکم پر می افتم و اینکه اگر پدر و مادرم مرا به شهری دور نمی فرستادند و اگر نمی گفتند که برو روی پای خودت زندگی کن و هر انتخابی هم که میکنی تاوانش را بده شاید الان من یک زندگی متفاوت داشتم با شوهر بچه خانه ویلایی.. پول و دوتا ماشین و کلی حسرت زندگی نکردن
سیگارم را خاموش می کنم برای خودم کمی شراب می ریزم و با خود می گویم اصلا فکر کردن به دنیایی موازی این دنیا و امکان انتخاب های متفاوت موضوع جالبی برای گذراندن غروب چارشنبه نیست و حتی شوخیش هم قشنگ نیست پس به سلامتی این دنیا و بی پولیش و خانه 64 متری قدیمی و پر از تعمیراتش و شراب دست ساز مجیدیه و سیگار مالبرو و کتاب تازه ام((زمان دست دوم)) شاهکار خانوم سوتلاناالکسیویچ
خانه ی ما نمونه ی کوچک یک جامعه ی دموکراتیک بود. پدرو مادرم آدم های آزاد اندیشی بودندو مخالف سر سخت این بودند که “بچه ها جلوی بزرگ تر ها حق ندارند حرف بزنند.” ما همیشه و همه جا حق داشتیم که حرف بزنیم کتاب بخوانیم و اظهار نظر کنیم ، درست مثل آدم بزرگ ها. بیشتر چیزهای مهم مثل خریدن ماشین، مهمانی رفتن و یا حتی اختلافات پدر مادرم در جلسات آزاد به رای گذاشته می شد. رای ها هم مساوی بود. به یاد ندارم که گفته باشند که فلان جا نرو یا فلان جور لباس نپوش یا با فلانی معاشرت نکن. پدر ومادرم فقط یک خط قرمز داشتند : دروغ نباید می گفتیم و نباید بد پشت سر کسی حرف می زدیم ویا بد خواه کسی بودیم . چیز دیگری که یادمان دادند این بود که خودمان فکر کنیم و بی دلیل چیزی را نپذیریم. حریم خصوصی خیلی محترم بود، و با این که بچه بودیم کسی وارد اطاقمان نمی شد و ما همیشه خلوت خودمان را داشتیم
یاد می آید همان زمان در مدرسه محله و دوست و آشنا دخترهایی بودند که درست برعکس ما تربیت شده بودند در خانه هایشان حرف اول را همیشه پدرها و برادرها می زدند در همه کارهایشان دخالت می کردند حریم خصوصی برایشان معنی نداشت و یا اگر داشت بصورت یک دفترچه یادداشت صورتی گل منگلی درکمدهایا رختخوابها پنهان میشد و عشقهای نوجوانی در آن دفترچه ها دفن میشدند و اجازه بیان هیچ عقیده و تصمیمی هم نبود نه انتخاب دانشگاه شهر دیگری یا تنهایی کارکردن وزندگی کردن و مستقل بودن و معمولا این دخترها با ازدواجهای انتخاب شده پدر ها و برادرها تن به سرنوشت خویش می دادند و خیلی از آنها هنوز هم با شوهرها و بچه هایشان زندگی میکنند و ظاهرا هم خوشبختند
آدمها، سقف آزادی های متفاوتی دارند. سقف آزادی آدمها را خانواده، تجربیات شخصی، روحیات و افکارشان شکل می دهد. سقف من از آن دخترها بالاتر بود. برای همین وقتی آزادی هایم محدود می شد احساس خفگی می کردم.آن دخترها از ابتدا آزادی را لمس نکرده بودند که برای محدود شدنش دلتنگی کنند. همه چیز را آسان تر می پذیرفتند. و وقتی با آنها از ازادی بیان آزادی پوشش حقوق زنان و زنانی که در بند هستند صحبت می کنی با لحن معصومانه ای می گویند : تو که زندگی بدی نداری چرا اینقدر ناله میکنی ؟ خودتی خودت... کار میکنی پول در میاری به هیچ کس هم نباید حساب پس بدهی ...اینها را جوری می گویندکه انگار اصلادر ایران زندگی نمی کنند . انگار هرگز هیچ چیزی در این سرزمین آزارشان نداده و آن قدر به سقف کوتاه آزادی عادت کرده اند که هیچ وقت سرشان به طاق نخورده و فریادشان به هوا نرفته است . من در عوض آنقدر جسور آنقدر ساختار شکن و گاهی وقتها آنقدر پررو بودم که سقف آسمان را هم می خواستم بشکافم.
ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان است بدون هیچ دلیلی و فقط برای طلب تکه ای نان ,در این سقف های متفاوت ازادی ، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه ی آزادی چند نشریه ی توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است.و یا هشتگ زدن # اعدام نکنید با فیلتر شکن های جورواجور که ترند بالای هشتگها به خاطر فیلتر شکن ها و سرورهای آنها آلمان و کانادا و آمریکا و... رانشان میدهد و تو حتی در توییتر هم وطن نداری بی سرزمینی ...برای بعضی از ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش جلوی باز و به قول این جماعت دورنگ و دروغگو مانتو با پارچه شیشه ای که جدیدا ممنوع شده و شال رنگی که یک کم عقب رفته باشد و روژ قرمز زدن و موهای براشینگ شده که از شال بیرون ریخته کلی آزادی است.
وقتی سقف آزادی کوتاه باشد در هر جامعه ای ، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، وآما آدمهای کوتوله راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا آنقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود اصلاح طلبان وطن فروشی که دریای خزر وخلیج همیشه پارس را به بیگانگان منفعت طلب و هزار چهره می فروشند آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، علف کشیدن نو جوانانی که در پارک پشت خانه من که تتلو گوش میکنند ودردنیایی بی هدف و ارزشی که دارند خوش اند ...آزادی شان می شود دسیسه کردن خراب کردن ادمها و چاپلوسی کردن برای هر بی مقداری که بتواند پیشرفتشان را تضمین کند و پول و رانت و اختلاس نصیبشان کند زندگی شان می شود همینی که می بینید.
لطفا سقف آزادی بیان پوشش عقیده و دین و احترام به همنوع و دوست داشتن همدیگر ومحبت کردن و دادخواهی کردن برای مظلومان و قربانیان بی عدالتی ها برای شما به اندازه سقف آسمان باشد با همان شکوه و جلال و متانت این آبی ارام بلندی که به همه ما انسانهای خود خواه و نمک نشناس اجازه زندگی کردن می دهد. عکس از فیلم # جلادها هم می میرند به نویسندگی برتولت برشت بزرگ و کارگردانی #فریتس لانگ

صدای باد،
نغمه تو را به گوشم می رساند
حس با تو بودن
صدایی از دوردست مرا می خواند
حیف وقت اندک است
و ماندن کوتاه
چاره ای دیگر باید یافت
ذهن خالیست
چاره ای نیست
باید رفت
گوش ها را به باد می سپارم
تا نغمه ای دیگر
سالهاست آن نغمه دیگر
با صدای باد همراه نیست
حال که گوش می سپارم می بینم
صدای خش خش برگها
با نغمه گنگ تو همراه شده
انگار باد هم
برای پیدا کردن تو
مژدگانی می خواهد
# حمید ابراهیمی
آزمودم عقل دور اندیش را
عاقبت دیوانه سازم خویش را
حضرت #مولانا
فیلم:#ferida
موسیقی: #yasmin levy #La Algeria
امروز برای پیاده روی رفته بودم سه دختر نوجوان با موهای مش کرده بنفش و قرمزو از کنار من رد شدند روسری رو شانه هایشان بود و با صدای بلند می خندیدند پر از زندگی بودند پر از شادی... موهای صاف براشینگ شده شان در طلالو نور خورشید می درخشید زیبا بودند و رنگارنگ ... خواهران خیلی کوچک من بودند که دلم میخواست به یکی ازانها میگفتم بایستاد می خواهم با او حرف بزنم درد ودل کنم و بگویم :
خواهرم یادت هست ؟هر وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم پدرها و مادر هایمان بزرگترهایمان با چشمهای نگران دم در می ایستادند و نگاهمان می کردند ، سری می جنباندند و با صدای خفیفی می گفتند : دختر جان، ژاکت قرمز؟ ایام فاطمیه؟ درش بیار دخترم، من توان مواجه شدن با این اوباش بی همه چیز راندارم. من اگر پایم به کمیته برسد و یک پاسدار ریشوی بیست ساله تحقیرم کند سکته می کنم. درش بیار دخترم، روسری سیاه بپوش دخترم. دردسر نساز دختر…»پدر و مادر التماس می کردند و از تحقیر شدن می ترسیدند و با این همه نمی دیدند که در چه وضعیت تحقیر آمیزی ایستاده و به ما هم تحقیر شدن را می آموزند.
آری خواهر جان، اینگونه بود که نسل من با ترس آشنا شد و تحقیر را پذیرفت ، ترسی بی دلیل و موهوم و احمقانه . در کوچه ها، در خیابان، در مدرسه ، وقتی خواهران محجبه و بسیجی را می آوردند تا برایمان سخنرانی کنند و از احادیث و فواید حجاب بگویند و ما از شدت درد و مخالفت ناخنهایمان را در کف دست مان فرو کردیم و دم نزدیم. آری نسل ما اینگونه بزرگ شد. زیر سایه ی ترس.زیر سایه ی تحقیری که تا همین امروز هم رهایمان نکرده است.اما نسل تو؛ انگار با ترس بیگانه است خندیدن بلد است نمی ترسد بلد است آزادیهایش را طلب کند حتی اگر با تبر سرش را قطع کنند بلد است اسکیت سواری کند و موهایش در پیچ و تاب حرکات بازیش تاب بخورد بلد است جلوی پدرها و برادرهای غیرتی بایستد و عشق را طلب کند حتی اگر تاوانش چاقو در قلب و جان و روحش باشد
آری خواهرکوچک من که امروز در پارک می درخشیدی بی ترس از هر چه قانون و تحجر و تحقیر ، نسل تو از من شجاع تر است . یادت هست وقتی دوباره گشت ارشاد دم در مجتمع گلستان ایستاد و من بی اختیار و به عادت دیرینه دستم به سمت روسری ام رفت تو سرم داد کشیدی که چرا این کار را می کنم؟ گفتی هیچ غلطی نمی توانند بکنند. چرا می ترسی؟ و انقدر این را محکم گفتی که من از خودم خجالت کشیدم که چرا همه ی این سالها به این آسانی ترسیده بودم. آری خواهرم نسل تو از نسل من شجاع تر بود ،نطفه اش در زیر بمباران و موشک بسته شده بود و تحمل تحقیر بیشتر را نداشت. برای همین هم برای نسل تو فریاد زدن را بلدند و اعتراض کردن را دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسند . ترساندن شما به اندازه ی ما اسان نبود.نسل شما سخت تر می ترسید، برای ترساندن شما حاکمیت با تمام توان آمد، با زره پوش و نیروی مسلح آمد، با گلوله ای که گلوی ندا را شکافت آمد. داس ها و تبرها از غلاف در آمد زورخانه ممنوع شد ورزش بانوان در انظار ممنوع شد و خشونت با نهایت وقاحت در برابر شما ایستاد چون خوب می دانست که برای بقایش نیاز به کاشتن بذر ترس در دلها دارد. حجاب بهانه ای بیش نبود. هدف تحقیر ما بود. همان تحقیری که مادرانمان پدرنمان دم در می کشیدند وقتی از ما میخواستد که روپوش بلند تر بپوشیم و همه ی ما می دانستیم که روپوش بهانه است.
خواهرم ترس و تحقیر یک لحظه هم رهایم نکرد. شاید هم برای آنکه من به ترسیدن عادت کرده بودم و بذر ترس در من ریشه کرده بود. این روزها با خودم فکر می کنم که کاش نمی ترسیدیم ، همه ی ما ، من ، تو ، پدرها و مادرها کاش می ایستادیم و به جای اینکه ترس را در هم تزریق کنیم شهامت را به هم تلقین می کردیم. می دانی ؟ من این روزها از ترسیدن خسته ام ، من از ترسیدن می ترسم. هیچ چیزی ترسناک تر از خود ترس نیست. این روزها باز شغالها برای ترساندن مردم زیر آسمان شهر زوزه می کشند. قوانین مسخره می سازند و نفس کش می طلبند. بزرگترهایمان در تنهایی و ترس وفقر پیر می شود،کاش که تو نترسی و بجنگی و بسازی جهانی پراز رنگ ....موهایی به رنگ بنفش قرمز و بلوند طلایی مثل خورشید بدرخشی کاش تو هیچوقت هیچوقت نترسی و بدانی که ترس سر منشا همه تحقیرها و بی حرمتیها و گردن کشها و سر بریدن هاست