آزمودم عقل دور اندیش را
عاقبت دیوانه سازم خویش را
حضرت #مولانا
فیلم:#ferida
موسیقی: #yasmin levy #La Algeria
امروز برای پیاده روی رفته بودم سه دختر نوجوان با موهای مش کرده بنفش و قرمزو از کنار من رد شدند روسری رو شانه هایشان بود و با صدای بلند می خندیدند پر از زندگی بودند پر از شادی... موهای صاف براشینگ شده شان در طلالو نور خورشید می درخشید زیبا بودند و رنگارنگ ... خواهران خیلی کوچک من بودند که دلم میخواست به یکی ازانها میگفتم بایستاد می خواهم با او حرف بزنم درد ودل کنم و بگویم :
خواهرم یادت هست ؟هر وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم پدرها و مادر هایمان بزرگترهایمان با چشمهای نگران دم در می ایستادند و نگاهمان می کردند ، سری می جنباندند و با صدای خفیفی می گفتند : دختر جان، ژاکت قرمز؟ ایام فاطمیه؟ درش بیار دخترم، من توان مواجه شدن با این اوباش بی همه چیز راندارم. من اگر پایم به کمیته برسد و یک پاسدار ریشوی بیست ساله تحقیرم کند سکته می کنم. درش بیار دخترم، روسری سیاه بپوش دخترم. دردسر نساز دختر…»پدر و مادر التماس می کردند و از تحقیر شدن می ترسیدند و با این همه نمی دیدند که در چه وضعیت تحقیر آمیزی ایستاده و به ما هم تحقیر شدن را می آموزند.
آری خواهر جان، اینگونه بود که نسل من با ترس آشنا شد و تحقیر را پذیرفت ، ترسی بی دلیل و موهوم و احمقانه . در کوچه ها، در خیابان، در مدرسه ، وقتی خواهران محجبه و بسیجی را می آوردند تا برایمان سخنرانی کنند و از احادیث و فواید حجاب بگویند و ما از شدت درد و مخالفت ناخنهایمان را در کف دست مان فرو کردیم و دم نزدیم. آری نسل ما اینگونه بزرگ شد. زیر سایه ی ترس.زیر سایه ی تحقیری که تا همین امروز هم رهایمان نکرده است.اما نسل تو؛ انگار با ترس بیگانه است خندیدن بلد است نمی ترسد بلد است آزادیهایش را طلب کند حتی اگر با تبر سرش را قطع کنند بلد است اسکیت سواری کند و موهایش در پیچ و تاب حرکات بازیش تاب بخورد بلد است جلوی پدرها و برادرهای غیرتی بایستد و عشق را طلب کند حتی اگر تاوانش چاقو در قلب و جان و روحش باشد
آری خواهرکوچک من که امروز در پارک می درخشیدی بی ترس از هر چه قانون و تحجر و تحقیر ، نسل تو از من شجاع تر است . یادت هست وقتی دوباره گشت ارشاد دم در مجتمع گلستان ایستاد و من بی اختیار و به عادت دیرینه دستم به سمت روسری ام رفت تو سرم داد کشیدی که چرا این کار را می کنم؟ گفتی هیچ غلطی نمی توانند بکنند. چرا می ترسی؟ و انقدر این را محکم گفتی که من از خودم خجالت کشیدم که چرا همه ی این سالها به این آسانی ترسیده بودم. آری خواهرم نسل تو از نسل من شجاع تر بود ،نطفه اش در زیر بمباران و موشک بسته شده بود و تحمل تحقیر بیشتر را نداشت. برای همین هم برای نسل تو فریاد زدن را بلدند و اعتراض کردن را دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسند . ترساندن شما به اندازه ی ما اسان نبود.نسل شما سخت تر می ترسید، برای ترساندن شما حاکمیت با تمام توان آمد، با زره پوش و نیروی مسلح آمد، با گلوله ای که گلوی ندا را شکافت آمد. داس ها و تبرها از غلاف در آمد زورخانه ممنوع شد ورزش بانوان در انظار ممنوع شد و خشونت با نهایت وقاحت در برابر شما ایستاد چون خوب می دانست که برای بقایش نیاز به کاشتن بذر ترس در دلها دارد. حجاب بهانه ای بیش نبود. هدف تحقیر ما بود. همان تحقیری که مادرانمان پدرنمان دم در می کشیدند وقتی از ما میخواستد که روپوش بلند تر بپوشیم و همه ی ما می دانستیم که روپوش بهانه است.
خواهرم ترس و تحقیر یک لحظه هم رهایم نکرد. شاید هم برای آنکه من به ترسیدن عادت کرده بودم و بذر ترس در من ریشه کرده بود. این روزها با خودم فکر می کنم که کاش نمی ترسیدیم ، همه ی ما ، من ، تو ، پدرها و مادرها کاش می ایستادیم و به جای اینکه ترس را در هم تزریق کنیم شهامت را به هم تلقین می کردیم. می دانی ؟ من این روزها از ترسیدن خسته ام ، من از ترسیدن می ترسم. هیچ چیزی ترسناک تر از خود ترس نیست. این روزها باز شغالها برای ترساندن مردم زیر آسمان شهر زوزه می کشند. قوانین مسخره می سازند و نفس کش می طلبند. بزرگترهایمان در تنهایی و ترس وفقر پیر می شود،کاش که تو نترسی و بجنگی و بسازی جهانی پراز رنگ ....موهایی به رنگ بنفش قرمز و بلوند طلایی مثل خورشید بدرخشی کاش تو هیچوقت هیچوقت نترسی و بدانی که ترس سر منشا همه تحقیرها و بی حرمتیها و گردن کشها و سر بریدن هاست
آیا نمیشود از منتظر بودن دست برداشت و فکرکرد که اصلا نمی خواهیم در هیچ صفی باشیم و امروزمان بهتر از فردا است حتی اگر زندگی امروزطلا یی نیست خیلی هم قرار نیست فردا طلایی تر از امروز باشد و همه انتظارها نهایتا به انتظار برای مردن تبدیل می شود و رسیدن به نقطه آخر ...شاید بد نباشد که گاهی وقتها بعضی از این انتظارکشیدن ها را تمام کنیم از صف خارج شویم روی یک نیمکت بشینیم و از عمق وجودمان نفس بکشیم .حکیم # عمر خیام سالها پیش دیگر در هیچ صفی نبوده و منتظر هیچ اتفاق خاصی ...
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
پی نوشت : سکانسی از فیلم #legend بابازی دوست داشتنی #تام_هاردی
معلم بودن خوب است اینکه توانایی آنرا داشته باشی که با جسمت با گفتارت با روحت و با انرژیت یاد بدهی فرقی نمی کند چه باشد جبر و مثلثات باشد یا علوم و زیست شناسی ویا ادبیات فارسی و تاریخ و جغرافیا ..همه این درسها زندگی آدمهایی را شکل می دهند که قرار است با هیولایی به اسم زندگی بجنگند گاهی ببرند و گاهی شکست بخورند و گاهی شاد باشند و گاهی غمگین ...تنها شغلی است که می توانی ذهن ها رو بسازی شاید مثل نویسنده ها ولی همه مردم کتاب نمی خوانند یا عمر هیچ انسانی قد نمی دهد که همه کتابهای دنیا رو بخواند ولی همه مدرسه می روند و بعد پدر و مادر اولین معمارهای ذهنی هر آدمی معلمهایش میشوند و ازآنها یاد میگیری اصول پایه هر علم و دانشی را و سالهای بعد میفهمی که آن دانسته ها چقدر کمکت می کند چقدر ذهنت را باز می کند حتی اگر زمانی که درس می خواندی اهمیتش را متوجه نشده باشی ...سیمین جان دانشور می گفت: آرزو دارم یک بار دیگر سر کلاس بروم و ضمن درس دادن بمیرم .آن همه دست که هرچه می گویی می نویسند آن همه چشم که به آدم دوخته شده آن همه گوش-چشمها گوشها ودستهای نوجوان و جوان-و بعدها این چشمها وگوشها و دستها پیر می شوند آما شاید خاطره تو در ذهن انها بماند و گاه گدرای برای بچه ها و نوه هایشان بازگو کنند وآدم اگر هم دیگر نباشددر یاد و ذکرآنها به زندگیش ادامه می دهد و هر معلمی در خاطره های رنگین دانش آموزانش نفس میکشد و زنده می ماند ...روز معلم به همه معلمهای خوب دنیا مبارک (مامان فروغ جون زری جون خاله اکرم آتوسا جان و مهرنوش جان و همه معلم های درد آشنا و عزیزتر از جان دنیا..