لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله سی و یک

یادم میاد اون موقع ها که نماینده علمی بودم و پزشکهای شیراز رو ویزیت میکردم همیشه جوری برنامه ریزی میکردم که یکی دوهفته مونده به اخر سال شیراز باشم عاشق هوای بهاری و بوی مست کننده  بهار در کوچه کوچه شیراز بودم ازخواجه عاشق شیراز و سعدی جانم که از مزارش همیشه بوی عشق میادو دروازه قران با نورهای هزار و یک شبش که بگذریم دو جا بود که توی اسفند برای من مظهر شادابی و سر زندگی و عشق بود :

یکی بازارچه انقلاب روبروی هتل هما و دومی خیابونهای شلوغ و پلوغ چهارراه سینما سعدی 

بازارچه انقلاب پر از رنگ بود سبزه شمعهای جورواجوررنگی و تخم مرغهای شاد وسایل تزیین سفره هفت سین و گلها و میوهای مصنوعی و ماهی های قرمز...بازارچه ای جادویی  پراز رنگ پر از شادی پر از عشق و از همه بهتر که مغازه های داخل پاساژ دی وی دی و سی دی فروشی هایی بودند که از قدیم تا جدید هر فیلم و سریالی که می خواستی داشتند بازارچه یعنی فصل های جدید سریالlost  یاPrison Break و فیلم های فوق العاده ای مثل PerfumeوShakespeare in Love ...دنیایی داستان و وهم و خیال وموسقی و تصویر با سرمستی و ذوق عید و تعطیلی و خوشی 

و وقتی ویزیتهای عصر دکترها و داروخانه ها تموم میشد گشت گذار تو چهارراه سینما سعدی و ازدحام مردمی که سرشار از انرژی سال نو بودند میچرخیدند خرید میکردند چونه میزدند منو رو به این باور میرسوند که زندگی مثل موج دریا تو این مردم با هر سطح درامدی موج میزنه و من مثل قطره ای تو این دریا گم میشدم و تو امواج مردم میچرخیدم و زندگی رو نفس میکشیدم  

حدود ساعت یازده شب با یه تاکسی گشتی میزدی تو کوچه باغهای قصر الدشت و معالی آباد و روحت با باد خنک نیمه شب بهاری شیراز زنده میشدو با با تمام وجودت حس میکردی که ...صبا به تهنیت پیر می فروش امد

این روزها دلم بیشتر ازهروقت دیگه ای شیراز می خواد.. همه شیرازرو ..خصوصاگشت زدن تو بازارچه انقلاب و چهارراه سینما سعدی و دلت برای همه اون چیزها ی که حتی یه روز فکرشو هم نمیکردی  تنگ میشه...  دلتنگ میشی برای بالاوپایین  رفتن از پله های شلوغ درمانگاه مطهری بیمارستان نمازی و ویزیت دکترهای نه چندان صمیمی ...بوی همبرهای ارزون قیمت اول بیست متری سینما سعدی ....طعم جادویی فالوده های بابابستنی ...آب انارهای ملس سرکوچه چهارم خیابون ملا صدرا ...و اینکه کاش میشد یه بار دیگه شیراز رو تو اسفند ببینی و نفس بکشی ....

لاله سی

من زن لباسهای مشکی ام  یا لباسهای قرمز تند  با رنگهای ملایم کاری ندارم برای من رنگ باید پررنگترین وعمیق ترین  باشد قرمز خونی ...ابی تیره ...یا سبز تیره تابستانی ...و یا مشکی تیره به رنگ شب .... زن لاکهای قرمز  وجیگری و مشکی... من زن لباس های گلدار و با رنگهای ملایم وارامش دهنده نیستم .  زن کفش های پاشنه بلند وعطرهای گرم و تند فرانسوی ... زن روژ لبهای های تیره وقرمز جیغ ....زن روبروی  اینه ایستادن و لبها را روی هم فشار دادن که قرمزتر و زیباتر به نظر برسد .. زن روبروی آینه رقصیدن. زن سلام و احوالپرسی کردن با تمام آدم های که در روز میبینمشان؛ زن لبخندهای همیشگی. گریه های ساده و غم های عمیق و اشک های پنهان . زن کتاب ها را دوست داشتن و در کتابخانه هزار و یک بار دستمال کشیدن. زن کشوهای بهم ریخته و کمدهای شلوغ. زن گوگوش و هایده ومرجان را شنیدن و غرق شدن در موسیقی جادویی  دلکش...  زن رویا بافتن؛ زن رویاهای شیرین عجیب غریب دست نیافتنی . زن عاشق گلدان های رنگی با  گل های  شب بو و مریم ورز قرمز .... .زن هیاهو و فریاد و گاه سکوت محض ....نمی دانم خوب یا بد بودن خودم را ...ولی خوب میدانم هنوز در احمقا نه ترین شکل ممکن عاشق زندگی ام ...هنوز به جوانه زدن های بهاری   سبزینه های امید و اینکه با شعر و بوسه می توان حتی مرگ را هم شکست داد...   ایمان دارم و هنوز فکر میکنم زندگی زنی عاشق است که در کنج خانه کنار پنجره نشسته وروی قالی های خوش رنگ  موهای خوشبویش را شانه میکندو تمام وجودش رابه  نسیم خنکی که از پنجره می وزد می سپارد و اهنگ محبوبش را زمزمه میکند...کی آیی به برم ...ای شمع سحرم ..در بزمم نفسی ...بنشین تاج سرم ...تاازجان گذرم.



لاله بیست و نه

حدس میزنم یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شوم همه چیز را فراموش کنم مطمئنم این ژن الزایمر لعنتی یک روز مثل یک چراغ روشن میشود و کارش را میکند  برای همین همیشه سعی میکنم همه چیز را نوشته باشم . دستور پخت چند غذا ، جای قایم کردن مدارک مهم ، رمز کارتهای بانکی واینترنت و لپ تاب ،شماره موبایل های مهم

 و تو ...


پهلوی اسمت نوشته ام وقتی صدایم میزند انگار یک صفحه قدیمی روی گرامافون شروع به چرخیدن میکند ، انگار حسین قوامی شروع کند به خواندن تو ای پری کجایی...

نوشته ام دوست داشتنت شبیه پولکی اصفهان  است وقتی بیفتد در یک استکان کمر باریک شاه عباسی و نرم نرم آب شود ورنگ ببازد به دل.... ،نوشته ام دستهایت شبیه لانه هستند برای گنجشکهای دستهای من ، نوشته ام شبیه  باد خنک شبهای ییلاق دماونددر باغ مادربزرگ وسط چله تابستان هستی وشبیه غروب های ساحل بابلسر در تابستان های طلایی با بوی دریا  ،شبیه نوشیدن شیرکاکائوگرم که مادر اماده کرده  وقتی از سرما در حال لرزیدن باشی .. شبیه بوی مست کننده بهارنارنج نیمه شب اردیبهشت در خیابانهای بابل...،نوشته ام  زبان چشمها را بلدی و میشود در نی نی چشمهایت مرد وقتی غرق نگاه کردنم میشوی، نوشته ام حس آمدنت بودنت نیلوفرانه است مریمانه است و دلت از جنس یاسهای سردر خانه های شمالی  ... و حس اغوشت لطیف است مثل مخمل های ارغوانی رنگ قران های قدیمی ...همه چی را فراموش کنم نباید تورا فراموش کنم ....

لاله بیست و هشت


مردها را نمی دانم اما ما زنها، بیشترین ما، این حس را تجربه کرده ایم که کودکی داشته باشیم از مردی که دوستش میداریم. که او را با عشق بار بگیریم و بعدها در هر انحنای صورتش، در هر پیچ و تاب اندامش و در هر کنج ِ صدایش، مردمان را جستجو کنیم و سرخوش از شادی، بالیدن او را بنشینیم به انتظار. آنچنان که کشت کاری، نهال تازه کاشته اش را، با عشق، با شور، با مستی فراوان!

من اما این روزها تمامیت خواهیم زیاد شده. دوست دارم کودکی داشته باشم از ناکجا. بی که بدانم از کیست، از کجاست و چگونه است. یک نوزاد بکر. آن وقت بی هیچ غریزه ای، بی هیچ کشش خونی و بی هیچ قرارداد از پیش تعیین شده ای، عشق نثارش کنم و بالیدنش را مغرور شوم... دیگر خودم و مردی که احیانن دوست میدارم، برایم مهم نیست. دوست دارم بی بهانه کودکم را دوست بدارم. بی نیاز به ریشه های طبیعی! از آنهایی که تقدیر بگذارد رو به رویت و بگوید اگر می توانی، این را بزرگ کن و بی که کودکت باشد، او را مادری کن!



لاله بیست و هفت

من می گویم باید از بعضی زن ها ترسید. من می گویم باید از آنها که مهربان تر هستند و بخشنده تر، بیشتر ترسید. آنها که همیشه دستشان به نوازش است و چشمانشان یک جور خاصیف نرم و پر لطف است. آنها که برای اشتباهات مردشان، همیشه گنگ هستند؛ انگار که اشتباه طبیعی ترین بخش زندگی است، انگار که بس که گیج می زنند، نمی بینند و نمی شنوند.

من می گویم باید ترسید از زنانی که همیشه می توان محکم در آغوش کشیدشان. باید ترسید از آنها که عصبانیت شان را فرو می دهند و چند دقیقه زمان کافی است تا دوباره لبخند بزنند. از آنها که دلخوری شان از یک شب تا صبح فراموش می شود و تا ابد هر چقدر هم که فکر کنند به خاطر نمی آورندشان. باید ترسید از زنانی که وقف می کنند بودنشان را، خنده شان را، زندگی شان را و فراموش می کنند خودشان می خواهند کجا بروند و به کجا برسند.

باید ترسید از آنها چون وقتی خسته شوند، یعنی تمام لبخندهایشان تمام شده. تمام بخشش هایشان ته کشیده. دیگر از لطف زنانه در چنته چیزی ندارند. وقتی از نفس افتادند یعنی که دیگر باید بروند سرشان را بگذارند یک گوشه و بمیرند. آنوقت هرچقدر هم که صبوری از شما باشد و عشق از شما باشد و لطف از شما، او دیگر تمام شده و رفته پی کارش.

باید از بعضی زن ها ترسید، چون وقتی دیگر “نتوانند”، هیچ چیز نمی تواند زندگی را به آنها برگرداند. آنوقت باید بارتان را ببندید و زندگی تان را بردارید جای دیگر، در سایه سار دیگر