قــــهوه دم مـــی کنـــم
نصـف قـــاشق سیانـــور بـــه فـــنجانت مـــی ریزم....
لـــبخند کـــه مـــی زنی ... مـــی گـــویم : "قــــهوه ات سرد شده بـــگذار عوضش کـــنم"...!
این کـــار هـــر شب مـــن است...
و مـــن چند سال است کـــه مـــی خواه...م بـــکشمت!
.ولـــی لـــبخندت!
لـــبخندت
می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری/
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟
و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت/
تو را ببویم و
در این زمان متوقف/
سالها در آغوشت زندگی کنم/
بی ترس فردا ها...
علی طاهری

درکِ دوست داشتنِ تو مانندِ شاعر شدن یک پُروسهی زمان بَر است. نمیشود در یک روز وُ شب تو را شناخت، دوستت داشت، خیابان ها را قدم زد، دست کرد بر موهای پُشتِ سرت و لطافتِ پوستت را در حافظهی خستهی سرانگشتها ثبت کرد.
جریانِ فهمِ دوست داشتنت شبیهِ سیگار که باید سی سال کشید تا به خس خس افتاد، باید میلیونها دقیقه زندگیات کرد تا آرام آرام درکاش کرد.
روزهایی که راحت از مرگ حرف میزنم وُ تو میترسی، روزهاییاند که دارم سعی میکنم به زندگی نزدیک شوم. شعار نمیدهم، فقط میگویم تا تکلیف مرگمان روشن نشود، تکلیف زندگی خاموش است. تا تکلیف هر جای خالیِ در سرم مشخص نشود، کلید بودنِ تو بی حرکت میماند.
زمان میبرد انسان ترسهایش را، حسرت وُ غمهایش را، شادی وُ آیندهاش را، سختی وُ کار کردناش را، صبحهای به زحمت بیدار شدن وُ عصرهای جمعهاش را، زندگی وُ مرگاش را در یک مشت بگیرد وَ در مشتِ دیگر "تو" را بگذارد.
زمان میبرد درکِ دوست داشتنِ تو، مانندِ شاعر شدن که پیرم میکند.
.
.
| روزنوشتهای تهران، سیدمحمد مرکبیان