لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله بیست و شش

بیا قبل از آنکه جنگ شروع شود
همدیگر را خوب ببوسیم
محکم به سینه بفشاریم
و ساعت ها به چشمان هم خیره بمانیم
بیا از چیزهایی که از دست رفته اند
از بدبیاری هایمان
از اینکه می خواستیم و نمی شد و نمی توانستیم
حرف نزنیم
بجایش تو درباره ی زیبایی ام چیزهایی را بگو
که تا قبل از این اصلاً بهشان فکر هم نکرده بودی
و من درباره ی چشم هات شعرها می نویسم و
زیر نور مهتاب
برایت می خوانم
وقتی دستم را محکم گرفته ای
یا موهایم را نوازش می کنی
بیا پیش از اینکه قتل عام شویم
بگوییم چقدر همدیگر را دوست داشته ایم
و دلمان می خواست
چند بچه از هم داشته باشیم
بیا به ازای تمامی جوانی مان که تلخ گذشت
بجای گریستن
همدیگر را دوست داشته باشیم
هرچند ما برای عشق آفریده شده ایم نه مرگ؛
اما به زودی می میریم
آن وقت حسرت گفتن تمام حرف هایی که احمقانه بودند
ما را تا جهنم خواهد سوزاند...

لاله بیست و پنج


پرندگان وقتی روی شاخه درختی می نشینند از ترس اینکه به سمتشان تیری رها  شود با کوچکترین صدایی پرواز می کنند ، اما تو چرا  پریدی ؟ اینقدر صیاد صفت بودم !!! وجودت یک حصار محکم اطراف دلم بود . میدانی وقتی حصار در سرزمین گرگها  تمام شود  چه می شود ؟؟؟ و بدتر از آن میدانی وقتی حصار تمام شود  و تو نیز انگیزه ات را از دست داده باشی چه می شود ؟؟ دیگر فقط منتظر می مانی تا از هر سو کسی به تو حمله کند .. گرگ ها  احساس انسان را از چشم هایش می فهمند ، گرگ هم نبودی !!! کسی که نه پرنده باشد و نه گرگ  ، قطعاً خودش هم نمی داند چیست وچه می خواد......

لاله بیست و چهار

ای کفشی که همیشه پایت را می زند،
فرقی نمی کند، تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه
هر مسیری را با او همقدم شوی
باز هم دست اخر به تاول های پایت می رسی.
ادم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را میزند
ادمی که همیشه آزارت می دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید،
تو چه دردی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی .....!!!

لاله بیست و سه

اینجا تهران
تمام اتوبان های شهر
چرا اسم یک زن رویشان نیست
شاید می ترسند
که باعبور هر مردی
باز هوای عاشقی به سرش بزند
بی خیال همت و حکیم
که من مدتهاست
فرعی های نسترن وشکوفه را
به یاد تو هروز دور میزنم...

لاله بیست و دو


یک روز مرا روی زانوی خود نشاند، مثل این که بخواهد تبرکم بدهد و گفت : "الکسیس، می‌خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. از من بشنو پسرم. خدای مهربان کسی‌ست که نه در هفت طبقه آسمان می‌گنجد و نه در هفت طبقه زمین، ولی در دل آدمیزاد می‌گنجد.
پس زنهار الکسیس، که هیچ وقت دل کسی را نشکنی."

فصل ۲۴، زوربای یونانی