یک – این دسته از مردها معیارهای زیباشناسی ندارند و توجه شان اساسا جلب نمی شود.مثلا شما اگر موههایتان صاف و بلند و مشکی بوده و فردا موههایتان را کوتاه و فر کنید و آن را بلوند کنید این آقایان متوجه نخواهند شد. اگر موقع شام ازشان بپرسید عزیزم به نظرت من تغییری نکردم؟ سرشان را تکان می دهند و احتمالا میگویند: نه اما شام امشب یک کم شور بود! این آقایان فی الواقع بعد از مدت کوتاهی از جولیا رابرتز می توانند یک زن کون گنده و شلخته بسازند. البته این آقایان بعد از مدتی متوجه می شوند که شما دیگر آن زن سکسی روز اول نیستید، اما هیچ وقت نمی فهمند چرا
دو- برخی آقایان اساسا قمبل پسند هستند. یعنی هرچه قلمبه تر بهتر. صورت های گرد و قلمبه ،پستان های گرد و قلمبه و باسن گرد و قلمبه می پسندند و به سرعت به قلمبگی پاسخ می دهند. مدفون قلمبگی هستند و پاسخ تمام سوالات فلسفی شان را در قلمبگی پیدا می کنند. اقلب وقتی با این آقایان در خیابان قدم می زنید متوجه می شوید که با عبور زنهایی که اندامهای قلمبه دارند چشمهایشان از حدقه قلمبه می شود و بیرون می آید و اصلا هم دست خودشان نیست. این مردها مردهای نازنینی هستند فقط بعضی وقتها دیگر از شدت زیاده خواهی حرص آدم را در می اورند . انگار خداوند متعال باید در باسن و سینه های زنان هندوانه می آفرید.
سه- بعضی آقایان بسیار ظریف هستند. با اصول زیبایی شناسی آشنا هستند و می توانند ساعتها در مورد فرم انحنای ظریف باسن شما صحبت کنند. این آقایان وقتی شما را می بینند بعد از سلام احوال پرسی از شما می پرسند که آیا نرم کننده ی جدید زدید چون فرم موههای تان فرق کرده. بعد ممکن است در مورد نحوه برداشتن ابرو نصیحتتان کنند که چون شما صورتتان گرد است بهتر است ابروهاتون رو مدل هفت و هشتی بردارید. بعد هم لبخند می زنند و می گویند البته اگه ناراحت نمی شی باید بگم که خط لبت را هم زیادی پر رنگ کشیدی، سعی کن خط رو از بالاتر بکشی و از مداد لب واتر پروف استفاده کنی. کلا شما در برابر اطلاعات عمومی وسیع این آقایان در مورد روشهای مومک انداختن و بند ، جوشونده های دل درد قبل از پریود و اپیلاسون شوکه می شوید. مشکل این آقایان این است که انقدر با نیمه زنانه شان در صلح هستند که آدم هوس می کند با یک شی تیز از پشت به ایشان حمله کند.
چهار- برای بعضی آقایان هم اصلا این حرفها مهم نیست. همین قدر که زن باشید کافی است. در قاموس این مردان از جنیفر لوپز تا عمه بلقیس و از چادر تا بیکینی سکسی و تحریک کننده است. اساسا هر چیزی که مربوط به زنها بشود سکسی است. خوردن موز توسط یک زن ، به دهان بردن سر لوله قلیان به دهان یک زن، همه و همه به شدت تحریک کننده است. قدرت تخیل این آقایان انقدر بالاست که لازم نیست اصلا حتی پای زنی در میان باشد.حتی گاهی لوگوی یک روزنامه هم می تواند زن را تداعی کند. این آقایان انسانهای متدین و چشم پاکی هستند و تمام وقتشان صرف امورات اخروی است و معمولا به همین دلیل اداره مملکت را به ایشان می سپارند.
پنجم- دسته ای که بشدت نادر و رو به انقراضند إز تو زنانگی می خواهند درحد واندازه مناسبش،برایت هویت قائلند می توان مثل یک دوست چهارکلمه درست حسابی باهاشان می توان حرف زِد حتی تمایلات سکسی شان هویت و سلیقه دارد وچون برأی خودشان أرزش قائلند برأی هر زنی که در ارتباط باشندهم ارزش قائلند می توان بدون ترس إز قضاوت ودرراحتی یک رفتار بالغانه انسانی بااین مردها معاشرت داشت مشکل اساسی أین مردها أینست که مثل یوز إیرانی کمیابند ودر حال انقراض پس اگه احیاننا به أین مردها برخورد کردید راحت إز دستشان ندید وسفت نگهشون دارید
ازاین بالاکه تماشا میکنی ادمهااصلاچیزهای چشمگیری نیستند.نقاط نامنظم رنگی مهرههای کوچکِ یک گردنبند یا دانههای یک تسبیح که نخشان بریده و کف زمین ریختهاندهماناندازه بیاثر هستند و بیآزارهیچ صدایی هم ازشان بلند نمیشود و این یعنی واژهپردازیهای هزاران سال تاریخ انسانی وگنجینهی آکسفوررودهخداوهرچه لغتنامه های زبانهای زندهی دنیاراازبرباشندبازهم به هیچ کارنمیآید چای آلبالو میخورم و به آدمها نگاه میکنم.ادمهای صامت را بیشتر دوست دارم. توجیه نمیکنند متهم کردن ازشان نمیآید سفسطهبازی در سبدشان نیست صامت که باشند دیگر اینهمه توصیفهای تحقیرآمیز از دوست و غریبه بر زبان جاری نمیکنندبازیهای کثیف با کلمات از روزگارشان محو میشود. دروغ هم که گفتنیست، پس نمیتوانندبگویند
باز هم چای آلبالو میخورم. به این فکر میکنم که من آدمهای ریز را هم بیشتر دوست دارم. آنقدر کوچکند که زورشان به تخریب نمیرسد. مثل مورچههای ریز. دیدهاید مورچهای مورچهی کناریش را بگیرد زیر فحش و فضاحت یا مشت و لگد له کند؟ به قصد کشت شکنجه کندیاداربزند؟جنگ راه بیندازند و کلونیهای همسایه را بمباران کنند؟ نه ندیدهاید. این آدمهای کوچک هم از این بالا خیلی خوبند چون فقط آرام از کنار هم عبور میکنند، کسی انگار توان زیرپا خرد کردن بغل دستیاش را نداردآدمهای ریز اصلاً زوری ندارند که جانِ نفس کشیدن و راه رفتن را از هم بگیرندمیروم آشپزخانه چای دیگری می ریزم ونگاه میکنم یک نفر خیابان ولی عصر را گرفته و پیاده میرود، نمیدانم به چه فکر میکند. دلش شاد است و به دیدن معشوقی یا دوستی میرود، یا دلش گرفته و حالا آمده کمی کنار سایر مهرههای بیهدف قدمی بزندو نمی بینم زن است یا مرد چه برسد به اینکه سن و سال و ابعادش را بتوانم تخمینی بزنم. از این بالا همه مثل هماند. قد و بالا و چشم و ابرو هیچ محلی از اعراب ندارد. خیابانخواب را نمیشود از صاحب یک شرکت یا جواهر فروشی گوهربین تفکیک کرد. همهشان پای پیاده روی زمین صاف راه میروند. یکی تندتر یکی یواشتر. مهم اینست که «بهتر» و «بدتر» دیگر در موردشان کاربردی ندارد. قضاوت بیمعنیست اینکه در سرشان چه میگذرد، دغدغهی بزرگشان پیش از به خواب رفتن امشب چیست، کابوسشان کدامست، ناامیدی از چه چیز برای اولین بار کمرشان را شکسته است اما همه یک ویژگی مشترک دارند. آدمند.لپ تابم را خاموش میکنم روژلبم را می زنم موهایم را مرتب می کنم کیفم را بر می دارم میروم آن پایین، میان آدمها گم شوم.
زن بودن را دوست دارم ... تمام و کمال ... اینکه زنی باشی باهوش... اغواگرو زیبا... جذاب وسرکش ...وقوی که مردش را خلع سلاح میکند نه با خشم وزور ..بلکه با عشق ...گیریم مستقل باشی ... گیریم برای خودت کسی شده باشی ... گیریم از پس خودت بر بیایی دلیل نمیشود دلت نخواهد یک جایی خودت را رها کنی در آغوشی که فقط و فقط برای توست ... یک جایی هست که دلت میخواهد یک طور دیگری باشد زندگیت و روزهایت ... یک جایی هست که عشق میکنی با کارهای زنانه ...یک جایی هست که میدانی با دستهای زنانه ات میتوانی حتی قویترین ها را رام نوازش کنی .... زن که باشی حتی اگر یک زن زمستانی ، چشم هایت گرم است چشمهایت زندگی است...وباید ایمان بیاوری که حتی طلوع و غروب بنده ات می شوند اگر خودت را باور کنی
زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی...
وباید همیشه باید به خاطر داشته باشی که اوارگی بهای سیب چیده شده نبود
اوارگی کیفر جسارت حوا بود
هر وقت آرایشگاه می رم همه جور صحبتی میشه راجع به مردها خصوصا اینکه همه خانومهای ارایشگر متاهلند و هی صحبت میکنند راجع به رابطه های نه گرم و نه سرد با همسرانشون ... جدیدا یه نفر به جمع اونها اضافه شده یه خانوم زیبا خوش هیکل با موهای بلند و لبخندی دلنشین ..اسمش ژانینه همسن و سال همیم ازدواج کرده و یه دختر 14 ساله داره
دو هفته پیش غروب پنچشنبه بود و من رفته بودم که موهامو سشوار بکشم برای یه عقد کنون مسخره....همه داشتنر سربه سر هم میذاشتند در مورد شب جمعه که خوش بگذرونند و متفق القول همه نظر میدادند که این خوش گذرونی ها مال ادمهای مجردی مثل منه که مهمونی میرم و با مردها قرار میزارم نه زندگی های معمولی و یکنواخت اونها که در مورد بعضی هاشون بعد یک یا دو بچه تبدیل شده به یه رابطه خواهر برادری با احترام متقابل ...همون طور که همه از هر دری باهم صحبت میکردندو صدا به صدا نمی رسید با اون هیاهوی زنانه و صدا ی سشوارها ...از ژانین پرسیدم که زندگی زناشویی اون هم یکنواخت و کسل کننده است و اصلا شب جمعه پر هیجانی داره یا نه ؟اون هم تصدیق کرد که مثل بقیه است و عملا با همسرش یک همزیستی مسالمت امیز داره ولی در ادامه حرفهاش چیز جالبی گفت که برای من بسیار تعجب انگیز و شگفت اور بود
ما انسانها برای ازدواج کردن ساخته نشدیم و اساسن چیزی به اسم خانواده یه قرارداد ذهنی که توسط خالق این دنیا و برای راحت کنترل کردن مردم خلق شده از طریق خانواده راحت تر میشه از هر نوع قانون و افسانه کورکورانه ای اطاعت کرد.خانواده نماینده رسمی نظامیه که نافرمانی نمی پذیره و انسان وقتی تنها باشه راحتتر شورش میکنه پس باید با خانواده محدودش کنی و چون این حس غریزی ازادی در وجودش هست بعد از مدتی براش یه شریک جنسی به اسم همسر قابل قبول نیست وزندگی سکسی و هیجانی اش تبدیل میشه به کسالت سردی و بی میلی جنسی و نهایتا یه امنیت رخوت انگیز و تکراری و خسته کننده...پس اساسا چیزی به اسم زنگی مشترک و خانواده و تک همسری یعنی کشک چون با طبیعت انسان هماهنگ نیست و انسانها باید شریکهای جنسی متعددی داشته باشند شاید مثل بدو زمان شروع زندگی انسان در کره خاکی و زندگی بدوی و غار نشینی...
من بهتم برده بود هرجایی دیگه ای این حرفها رو میشنیدم اینقدر تعجب نمی کردم ولی از زبان زنی که داشت موهامو سشوار میکشید زنی زیبا با موهای مش کرده و ابروهای تاتو شده با طلاهای با جواهرهای رنگین که دستهاش و گردنش رو زینت می داد اون هم در یه محیط خاله زنکی زنونه مثل معجزه بود ...مثل این بود که یه نیچه تو شکل و ظاهر ژانین داره حرف میزنه ... احساس خوبی بود وقتی می بینی آدمهای که خیلی وقتها برات از هر معمولی معمولی ترند اینقدر عمیقند یا برای خودشون یه ایدِولوژی دارن که بهش ایمان دارند با لبخند به ژانین نگاه کردم واون با تمام ملاحت زنانگیش پرسید از موهات راضی هستی گفتم بله بهترین حالتی بود که تا حالا موهام داشته و و عالی موهامو سشوار کشیده ...
یادم میاد اون موقع ها که نماینده علمی بودم و پزشکهای شیراز رو ویزیت میکردم همیشه جوری برنامه ریزی میکردم که یکی دوهفته مونده به اخر سال شیراز باشم عاشق هوای بهاری و بوی مست کننده بهار در کوچه کوچه شیراز بودم ازخواجه عاشق شیراز و سعدی جانم که از مزارش همیشه بوی عشق میادو دروازه قران با نورهای هزار و یک شبش که بگذریم دو جا بود که توی اسفند برای من مظهر شادابی و سر زندگی و عشق بود :
یکی بازارچه انقلاب روبروی هتل هما و دومی خیابونهای شلوغ و پلوغ چهارراه سینما سعدی
بازارچه انقلاب پر از رنگ بود سبزه شمعهای جورواجوررنگی و تخم مرغهای شاد وسایل تزیین سفره هفت سین و گلها و میوهای مصنوعی و ماهی های قرمز...بازارچه ای جادویی پراز رنگ پر از شادی پر از عشق و از همه بهتر که مغازه های داخل پاساژ دی وی دی و سی دی فروشی هایی بودند که از قدیم تا جدید هر فیلم و سریالی که می خواستی داشتند بازارچه یعنی فصل های جدید سریالlost یاPrison Break و فیلم های فوق العاده ای مثل PerfumeوShakespeare in Love ...دنیایی داستان و وهم و خیال وموسقی و تصویر با سرمستی و ذوق عید و تعطیلی و خوشی
و وقتی ویزیتهای عصر دکترها و داروخانه ها تموم میشد گشت گذار تو چهارراه سینما سعدی و ازدحام مردمی که سرشار از انرژی سال نو بودند میچرخیدند خرید میکردند چونه میزدند منو رو به این باور میرسوند که زندگی مثل موج دریا تو این مردم با هر سطح درامدی موج میزنه و من مثل قطره ای تو این دریا گم میشدم و تو امواج مردم میچرخیدم و زندگی رو نفس میکشیدم
حدود ساعت یازده شب با یه تاکسی گشتی میزدی تو کوچه باغهای قصر الدشت و معالی آباد و روحت با باد خنک نیمه شب بهاری شیراز زنده میشدو با با تمام وجودت حس میکردی که ...صبا به تهنیت پیر می فروش امد
این روزها دلم بیشتر ازهروقت دیگه ای شیراز می خواد.. همه شیرازرو ..خصوصاگشت زدن تو بازارچه انقلاب و چهارراه سینما سعدی و دلت برای همه اون چیزها ی که حتی یه روز فکرشو هم نمیکردی تنگ میشه... دلتنگ میشی برای بالاوپایین رفتن از پله های شلوغ درمانگاه مطهری بیمارستان نمازی و ویزیت دکترهای نه چندان صمیمی ...بوی همبرهای ارزون قیمت اول بیست متری سینما سعدی ....طعم جادویی فالوده های بابابستنی ...آب انارهای ملس سرکوچه چهارم خیابون ملا صدرا ...و اینکه کاش میشد یه بار دیگه شیراز رو تو اسفند ببینی و نفس بکشی ....