نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
این روزها من ترانه موزون حزن را همیشه می شنوم ترانه ای سوزناک که با شنیدنش در مغزم روحم وروانم وبدنم احساس سرمایی جانسوز می کنم که با هیچ چیز از بین نمی رود نه با پکیج و شوفاژ ونه با لباس گرم و دستکش و کلاه ....ترانه موزون حزن در خواب و بیداری ام جریان دارد در لحظه لحظه زندگیم ...نتهای ترانه حزن در موهایم در چشمهایم در دستها و پاهایم و بروی لبهایم جریان دارد حتی وقتی که ساکتم احساس می کنم دیگر من نیستم بلکه نتهای حزن و اندوه هستند که کار میکنند راه می روند و می خوابند و زندگی می کنند با سرمایی که انگار در یک دشت پراز برف ایستاده ام و آسمان ابری و گرفته است و در انتهای دشت دریایی یخ زده با بادهای سردش به من می وزد
خوانده بودم که برتولت برشت هم حس من را داشته جایی که می گوید سرمای جنگلهای سیاه تا زمان مرگ در پیکرش خواهد بود.قبلا بارها این شعر برشت را خوانده بودم ولی این حس سرما را نه فهمیده بودم و نه لمس کرده بودم ... ولی الان با این سرما با این سوز دردناک حزن زندگی می کنم و الان می فهمهم که سرمایی که برشت در وجودش بوده ناشی از حزن و سوگی مصیبتی بوده که نازیها با مردم و سرزمینش کردند مثل جنایتی که این اهریمنان با مردم و سرزمین من می کنند و می دانم مانند برشت این سرما در وجود من تا لحظه مرگم می ماند ولی نه من و نه برشت هیچکدام با این سرما فلج نشدیم یخ نزدیم او برای حرکت برای ازادی برای زندگی, کلمات را انتخاب کرد و نمایشنامه نوشت داستان و رمان خلق کرد و من هم سعی می کنم بخوانم یاد بگیرم بنویسم آگاه شوم و اگاه کنم و می دانم که عامل اصلی هر تحجر, وحشی گری ,جنایت قتل دزدی آشکار شکنجه اعدام و زندان ... جهل و نادانی است می دانم هر تفکر و نظام ایدولوژیکی سعی می کند تا برای بقایش نور دانش آگاهی و خرد را خاموش کند .
می دانم سخت است که با دستهای یخ زده ام بخوانم و بنویسم ولی می دانم که باید مبارزه کنم باید بدانم باید بفهمم ویاد بگیرم و به دیگران هم بگویم بخوانند و بدانند و با آگاهی و خرد اینبار از ازادی دعوت کنند که بیایید نه با جهل و خرافه ای 1400 ساله که جز تاریکی و ظلم چیز دیگری نمی شناسد می خوام اینبار که بهار می آید
با خرد و اگاهی بیاید
آنوقت است که در بهار باران واقعا باران بهاری است و شکوفه های سفید بعد از یک زمستان چهل و چند ساله باز می شوند و هوا پر می شود از عطر یاسهایی که همیشه در سر در خانه های شمالی هست و در همه جای ایران بوی بهار نارنج در نیمه شبهای اردیبهشت بابلسر را می دهد
می دانم نباید کم بیاورم درست است که در وسط دشتی سرد و پراز برف و سرما ایستاده ام وباید حرکت کنم باید مبارزه کنم و بجنگم و بهار را پیدا کنم همانطور که
برتولت برشت و هزاران انسان آگاه مبارز و آزادیخواه این کار را قبلا انجام دادند چون باور داشتند که ((جلادها و دژخیمهان هم می میرند)) و بهار آزادی می آید
ودر آخر اینکه ...
بامن خیال کن که زمستان گذشت و رفت
پی نوشت : عکس از این روزهای بابلسر که حمید رضای عزیزبرایم فرستاد
من مخاطب خاص ندارم فکر می کنم هیچ وقت نداشته ام.تو بیا مخاطب خاص من شو. می شوی ؟برای اینکه مخاطب خاص من بشوی حتما لازم نیست که جنست با جنس من مخالف باشد.تو هم جنسی و حرف مرا می فهمی.تو هم کابوس هایی که من دیده ام دیده ای مگرنه؟حرف هایی که می خواهم بزنم را می دانی.بیا برایت حرفهایی بزنم که به هیچ کس دیگر نمی توانم بزنم.بیا مخاطب خاص من شو و فقط گوش کن.اگر خواستی من هم می توانم مخاطب خاصت بشوم.تو هم می توانی به من چیزهایی را بگویی که جرئت گفتنش را به هیچ کس دیگر نداری.بیابه هم قول بدهیم که هم را قضاوت نکنیم.که با هم بحث نکنیم.بیا به هم قول بدهیم که برای متقاعد کردن هم تلاش نکنیم.از هم نپرسیم:به خدا اعتقاد داری؟چه لباسی می پوشی؟لاک می زنی؟می رقصی؟دوست پسر یادوست دخترداری؟بیا نخواهیم که هم را ببینیم حتی.هم را توی همین نوشته ها پیدا کنیم.می ترسم وقتی تو را ببینم تو دیگر مخاطب خاص من نباشی.می ترسم دیگر نتوانم حرفهایم را به تو بزنم.حرفهای مخفیانه ی ممنوعه ام را.می ترسم رابطه ی ما به "سلام عزیزم""چطوری گلم""خوبم مرسی" های کثیف دروغی آلوده شود.می ترسم خراب شود کاخی که تو از پنجره اش داری به من نگاه می کنی.و می ترسم تمام شود عطری که از واژه های تو می رسد.می ترسم بعد از این که هم را دیدیم برای هم یکی شویم شبیه بقیه شبیه هزار آدمی که هر روز.هر هفته هرماه و هر سال می بینیم.می ترسم دیگر نتوانیم هم را دوست داشته باشیم.هم را شبیه این چیزی که الان هست دوست داشته باشیم.
همین که من ندانم تو چه شکلی هستی قشنگ است.می توانم تو را توی ذهنم هر طور که بخواهم بکشم.یک روز که سر حالم تو خوشگلی.موهایت آراسته و مرتب است و لپ هایت گل انداخته و چشمهایت برق برقی ست.
یک روز که من عاشقم.چشمهای تو آبی ست.وقتهایی که غمگینم صورت تو هم مه آلود است.وقتهایی که ترسیده ام توی چشمهای تو هم می شود هراس را دید.
بیا مخاطب ندیده ی خیلی خیلی خاص من شو.و بمان.بیا با تو حرف نزنم اما با تمام صداهای دنیا نامت را بخوانم.
می دانی خیلی وقت است که برای کشیدن یک آه تنها مانده ام
بیا تو بنویس و من بخوانم.تو بخوان و من بنویسم.
بیا همین طور که الان هست بماند همه چیز.
می ترسم خراب شود.
وقتی هایی که در طبیعت هستی فکر می کنی که همه چیز هست که هیچ چیز تمام نمی شود؛ در خلسه ای ابدی معلق مانده ای مدت های زیادی .. روزهایی که شب نمی شوند، شب هایی که صبح؛ و ساعتهای که دقیقه به دقیقه اش کش می آید و زمان کرانمندظالمی که در رودخانه و کوه و درخت به زمان بی کرانه تبدیل می شود .. و وادارت می کند در خودت دقیق شوی؛ همه چیز را با دقت زیر و رو کنی و دنبال خودت بگردی.. شادی ها را و غم ها را، تک تک حرف ها و لبخند ها را، تلخی های جا مانده زیر پوست و روح روزهای معمولت را؛ همان روزهایی که وادارت کرده اند به گذشته فکر کنی و غمگین شوی. به آینده فکر کنی و غمگین شوی، همان روزهایی که رفته اند. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگرم .. باید درد هایم و شادی ها یم را در گلدانی بکارم , به روزنه ی کوچکی فکر کنم که از آن نور خواهد تابید .. باید بقیه ی زندگیم را بروم جایی که هیچ خاطره ای از آن نداشته باشم، باید بروم جایی دور، جایی که بقیه ی عمرم را آنجا زندگی کنم .. یک جای گرم اما بی هیچ خاطره ای ..ولی سبک و رها عین پر و سبز مثل زیباترین بهارها.......
شاهد خوش بختی ام باش ای درخت پارک پشت خانه ام کنار بزرگراه پر سرو صدا
تو این دقیقه های روشن را به یاد داشته باش ووقتی که من تاریکم اینها را به یادم بیاور,تو این لحظه ها را به یاد داشته باش وبه یادم بیاور که امروز صبح چقدر چقدر چقدر دور بودم ازغم ,از تنهایی.
تو ای درخت پارک که حتی دقیقا نمی دانم چه درختی هستی تو دستم را بگیر و نگذار دوباره فرو بریزم دوباره نگذار دوباره زیر آوار غم و سیاهی فرو بروم.
تو وقتی که خسته و غمگین می شوم.وقتی که فکر می کنم تنها ترین آدم دنیایم امروز رابه یادم بیاور.امروز را که تنها نبودم.که غمگین و خسته نبودم.امروزرا به یادم بیاور که آسمان خیلی آبی بود و پرنده ها خیلی قشنگ پرواز می کردندو علفهای داخل پارک خیلی سبز بودند و آب فشانهای پارک به سبزه ها آب می دادند و سبزه ها در زیر نور خورشید مانند الماسهای درخشان می درخشیدند
امروز را به یادم بیاور و پیاده روی طولانی مدتم را و نشستن روی نیمکت پارک و فکر کردن که چقدر بهار با تمام نا امیدی ها و پلیدی ها و زشتی های اطرافمان و شنیدن خبر مرگ و جنگ و بدبختی خوب است .امروز را به یادم بیاور که پر از شکو فه ای که پراز زندگی
و نشان می دهی در میا ن این همه ترافیک و دود و سیمان و ساختمان های بد قواره میتوان زنده بود می توان شکوفه داد و سبز زندگی شد دوباره
تو ای درخت سبز سبز پرشکوفه سال ها بعد امروز را به یادم بیاور.به یادم بیاور که چقدر خوشبخت بودم.و باد در من می وزید.و هزار بوی خوش از من عبور می کرد.بهار را به یادم بیاور که چقدر به من نزدیک بود و و نسیم صبح که مثل مخمل صورتم را نوازش میکرد و نور طلایی خورشید را
با باد برقص و به یادم بینداز که امروز"شاد"بودم.نه به یاد کسی آه می کشیدم و نه از نداشتن چیزی غصه خوردم .به یادم بیاور که امروز چقدر شبیه بچگی هایم شفاف و روشن بود.به یادم بیاور که امروز چقدر کامل و بی عیب بود,چقدر همه چیز خوب بود.
هر نفسم با باد هماهنگی داشت.هر نگاهم.هر قدمم.خورشید با من آشنا بود امروز و من امروز برای تمام دقیقه های تلخم خورشید و باد و شکوفه را ذخیره کرده ام .من برای تمام لحظه های تنهایی که گاهی اصلا تمام نمی شود برای تمام ثانیه های بدبختی ام خوشبختی روشن و شیرین امروز را ذخیره کرده ام.