لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله صد و یازدهم

لوستر های طلایی و قرمز  روشن  می شوند با نور کم پیست دایره ای رقص را روشن می کنند غیر از دایره رقص بقیه جاها تاریک است و نوری دیده نمی شود لباس قرمزپولک پولکی ام  را پوشیده ام لباسی که همیشه در رویاهایم  تصور میکردم که  اگر تانگو حرفه ای بخواهم برقصم آن را بپوشم جذب بدن، , زیبا , سکسی و وسوسه انگیز....


وارد پیست رقص میشم و مردی که بارها در رویاهایم با او حرف زدم وحسش کردم و روحش را می شناسم 

لیدر من است صورتش را نمی توانم تصور کنم جز اینکه در تصورم چشم های قهوه ای غمگینی دارد که من در نی نی چشمانش حل می شوم 


 با هیکل مردانه جذابش و لباس رسمی  مشکی که پوشیده ,دستش را دور کمرم می گذارد و مرا به خودش می چسباند و من با تمام ذهنم سعی می کنم استایل تانگو رو بگیرم


 چشمهایم را می بندم و سعی می کنم ریتم موزیک را حس کنم ریتم تانگو آرژانتینی را ....زمزمه ریتم با صدای معلمم میکس می شود

 ((کاملیا یادت نره طنابها بکشند ...یادت نره چونه ات موازی زمین باشه… یادت نره کتفهات بهم نزدیک باشندو کر بدنت سفت باشه ))


 سعی می کنم دانه به دانه اش را انجام دهم و فقط به انرژی و حرکات لیدر فکر کنم اما ناگهان ذهنم فرار می کند وحرکت می کند به جلسه های خسته کننده و زجر آور به تمام همهمه ها و واهمه های بی نام نشان... به نگرانی هایی که امانت نمی دهند 


((حواست هست باید رو استیج یک محصول کار کنیم ما تو بیمارستانها مارکت شر از دست  دادیم پس این تیم فیلد چیکار می کنن ؟....چرا غذای کمکی بچه ها جزو باید زندگی خانواده ها نیست چرا ؟ ...با توجه به کیفیت و قیمت محصول ما انتخاب اول نیست چرا ....چرا بعنوان مدیر ارشد فیلد نمی دونی وضعیت رقیب چطوریه ؟))


صداها می ایند می روند و سعی میکنند همه حواس مرا از دنبال کردن حرکات سینه لیدر و تغییر انرژی و حرکت دستها دور کنند ....سویچ مغزم  رامی پیچانم  و سعی می کنم تنها به ریتم و رقص فکر کنم ...ولی سویچ نمی چرخد  و دوباره همهمه های بی نام و نشان به ذهن هجوم می آورند ..((می دونی تنهایی سخته  تا کی می خواهی تنها زندگی کنی  فردا سنت بره بالاتر هیچ کس نیست کنارت باشه برات نگرانم میفهمی ...من مادرم نگرانتم... اگه یه روز من نباشم یا پدرت چی.... سرت رو به کار و باشگاه و رقص هی گرم کن آخرش چی ))..آخرش چی ...آخرین حرکت را با لید لیدر بک اوچو می روم و و با حرکت دستهای او پیووت می کنم ....و نگرانی های مادر در دستها و پاهایم رخنه می کند و من سعی می کنم  نگرانی هایم   را تبدیل به نیروی حرکت کنم با دشواری و سختی 


 دوباره همهمه ها به من حمله می کنند((چرا نمی دونی سیاستهای استراتژیک شرکت رقیب چیه ...پخش محصولات و یا تغییر قیمت گذاری و یا تمرکز روی بیمارستانها ...))

...(( می دونی مکانیسم ماشه فعال شده کاش زود تر خونه اتو عوض می کردی الان هیچ کاری نمی تونی بکنی حتی یه مبل خریدن همه پول زیادی می خواد)) ....

((تنهایی دختر بفهم تنها ... همه سرزندگی خودشون هستند اگر مشکلی پیش بیاد خودتی و خودت ...تا کی می خواهی بگی قوی و مستقلی ... نمیشه باید یکی باشه ))


نیست هیچ کس نیست... دیگر حتی توان گشتن و انتخاب کردن و دوست داشتن و جنگیدن و عاشق شدن را ندارم از دلشکستگی ها و درک نشدن ها ظرفیتم پراست دیگر تحملی نیست برای حتی یک قطره اشک ...ترجیح می دهم خودم را فقط به یک آغوش چند دقیقه ای تانگو بسپارم چند دقیقه آغوشی که می دانم کاملا برای من است  بدون هیچ نقص و یا فقدان توجه و علاقه و یا در تاریکترین بخشش هیچ خیانت یا احتمال خیانتی

 

آغوشی که همه وجودش را به من داده که من را هدایت کند و حر کت دهد در فراسوی هرچه که هست


, ذهنم به تانگو بر میگردد صدای معلمم را میشنوم 

((کاملیا قدمهاتو نخور... استایلتو نگه دار ....اعتماد کن به لیدر  فقط اعتماد...)) 


اعتماد می کنم در این  چند دقیقه جادویی ... اعتماد می کنم چون میدانم در این پنج شش دقیقه لیدر مرا تنها نمی گذارد می توانم به او تکیه کنم حتی ا گر در ((ولکادو )) قرار است به سمت زمین سقوط کنم  میدانم در ثانیه های آخری که قرار است نقش زمین شوم  وبیفتم و قلب وجسم  و روحم زخمی شود... لیدر مرا می گیرد ومرا بر میگرداند به موقعیت صفر به(( zero position))  برای یک شروع دوباره... برای یک عاشقانه نو 


ایمان می آورم  که تانگو مثل زندگی معمولم  نیست... تانگو خیانت بلد نیست... پشتت را خالی نمی کندوبرایت دسیسه نمی چیند ... تانگو نمی گذارد که زیبا نباشی که زیبا دیده نشوی .....تانگو برای زمان یک  آهنگ... برای  چند دقیقه ای که تورا درگیر می کند آغوشی میدهد بی واهمه ,,... آغوشی امن برای اعتمادی که در روح و جسمت ریشه می زند و تورا در بر می گیرد  برای چند دقیقه ای... که تا ابد اثرش در تو می ماند....

لیدر مرا می چرخاند  می برد به حرکت هیرو ....حرکت هیرو یادت باشد اول باید لید را بگیری  بعد فوروارد  بعد حرکت ساید  بعد بک وارد و دوباره ساید...,  ولی حفظ نکن قرار نیست مثل زندگی واقعی جواب سوالها را بدانی... قرار نیست که پلن A وBوC داشته باشی که اگر پلن A کار نکرد به سراغ پلن B بروی  ...قرار نیست برای تنهایی و دلتنگی ات فکری بکنی ... همه چیز را به لیدر بسپار... فقط دنبالش کن چشمهایت را ببند در جریان انرژی آغوشش غرق شو ...بگذار همه  واهمه ها و همهمه ها بروند و از ذهن  و روحت شسته شوند ..

. در حرکت هیروذوب می شوم ...هیچ چیزی غیر از آغوش او وجود ندارد فقط به او به انرژی اش  و آغوشش  فکرمیکنم  ...سویچ مغزم پیچیده می شود...دیگر هیچ صدایی نیست نه در مغز نه در جسم... فقط ریتم است و موزیک... فقط آغوش است و این آغوش فقط فقط برای من است تا آخر تمام نتهای که من را می رقصانند ...من می چرخم حرکت می کنم قدم بر می دارم پاهایم را به پاهایش جفت می کنم و او مرا حرکت میدهد تا آخرین لحظه این زندگی چند دقیقه ای جادویی ...من تا آخرین لحظات موزیک  این زندگی عاشقانه را می بلعم و می رقصم ...


 موزیک تمام می شود چراغها کامل روشن می شود  چشمهایم را باز می کنم لیدر در فضای تاریک و روشن پیست رقص محو می شود و من به اندازه تمام پهنای صورتم اشک می ریزم و سبکی رو ح و جسمم را نفس می کشم 

کفشهایم را عوض می کنم و با لبخند از پیست رقص خارج می شوم ....



لاله صد و دهم


من به لحظه ی های رقص در اخرین لحظات خاطره ی غروب خورشید پناه می برم... غروبی که نمی دانم اصلا برایش طلوعی است یا نه ...آغاز شب دومی است 

 تهران در زیر سایه پدافندها, پهبادها و ریزپرنده ها...ونمیدانم چه و چه... نورانی می شود ومن دست هایم را در آسمان می چرخانم بدنبال دستی که مرا با همراهی  نسیم خنکای غروب هدایت می کند و حرکت می دهدبه سمت نور... به سمت امید.... به سمت زندگی ... دستی که موهایم رادررویا می پیچاند، و زیبایی از نگاهش ساطع می  شود و میسوازند گندم زار ذهنم را... 


شب می شود و ماه صورتی در شرق تهران نور می افشاند و در مرکزشهر....اما تمام خفاش های که مرگ را هدیه می دهد درخشان در کنار برج میلاد می رقصند....  سوخته های ذهن من در باد سفر می کنند ... کسی شعر سبز شدن را می سراید... تمام وجود ترسیده ام در میان دست های گرم کسی که مرا می رقصاند درختان زمین را چنگ می زند... از رود ها می گذرد... از دریاها ... از همه ی حضور های صداهای انفجار در حس شنوایی من ... می کاود ... تکه و پاره می کند وجودم را ...مهر می شود... خدا می شود... و من شجاع تر و بی باک تر می رقصم به عقب به جلو قدم بر می دارم...(( پیووت )) می کنم به سمت نور..... به سمت زندگی...


 من در  لحظه های رقص در خاطره ی خورشید پناه میگیرم...ومی دانم که بالاخره خفاش های مرگ به غارهای تاریکشان بر می گردند ..موزیک و رقص مانند نوری از دل تاریکی این شبها را تمام می کند ....می رقصم و بازهم می رقصم و به این فکر می کنم که حتی اگر این آخرین رقص من باشد... باید زیباترین باشد ...باحرکت هدایت گر دستهایی که مثل من به نور ..به روشنایی ...به موزیک... به رقص... ایمان دارد  ... چون او ومن و همه آنهایی که می رقصند  (( به خدایی اعتقاد دارد که می رقصد ومی رقصاند* )) و این خدا همیشه بر خدایان جنگ طلب, مرگ اور و پراز دروغ و نیستی که جز تباهی چیزی نمی بینند و نمی خواهند... غلبه می کند ...و دوباره دنیا سبز می 

شود... بهار می شود رود می شود غزل و ترانه می شود.... و زندگی با تمام ابهت و زیبایی اش برنده و پیروز راهش را دامه می 


((پیووت)) :گام چرخشی به طوری که پیش یا پس از برداشتن یک گام بدن را به سمت چپ یا راست چرخانیده و پاشنه پا از زمین بلند می شود 

*: متن از کتاب چنین گفت زرتشت از فردریش نیچه .....

لاله صدو نهم


‎برای تو  , برای خودم, برای همه مان  که هنوز خیلی چیزای قشنگی مانده که تجربه کنیم،  شاید هنوز زندگی بقچه اش را برایمان باز نکرده, شاید خیلی چیزها هست که باید ذوقش را کنیم و دلمان برایش غنج بزند ، چیزایی شبیه عکس گرفتن در بالای کوه های نمک آبرود، سر خوردن از سورتمه ی هیجان انگیزش و قسم خوردن به اینکه دیگه هیچوقت اینکار رو تکرار نکنی، لحظه های قشنگی مثل خریدن گلیم دستباف برای خونه، مثل چیدن مجدد کتاب ها درکتابخانه در خانه جدید ، خریدن لباس های جدید و مرتب کردنشان درکمد ،  مثل خوردن یک سوپ گوجه فرنگی که برای اولین بار خوب درستش می کنی , مثل اولین باری که دکور خانه را تغییر می دهی و به نظرت همه چیز عالی می آید,یا بعد ازخستگی یک هفته کار در کمال آرامش دمنوش مورد علاقه ات را درست می کنی و سریال مورد علاقه ات را می بینی ، گذاشتن یه لیوان آب بالای تخت برای نصف شب ،لیفت کردن ابرو و حس اینکه چقدر ابروهای رو به بالا تو را بهتر نشان می دهند خرید یک رژلب کریستین دیور و استفاده از آن در مراسم و مهمانی های خاص و،تمرین یک حرکت جدید در رقص تانگو و درست وزیبا انجام دادنش و تمام چیزهای کوچیکی که سبب شادمانی بی سبب می شوند و تصمیمات عجیب و غریب یهویی هیجان انگیز  ‎ودر آخر عکس سلفی گرفتن از خودت در آینه چون تا به حال اینکار را نکرده بودی یا اگر هم انجام دادی مثل این دفعه خوشت نیامده  ‎امیدوارم همه ما به اندازه کافی از این خوشی های ساده وبانمک داشته باشیم که حالمان را خوب کند که حال بقیه را خوب کنیم و آنقدر ازاین شادمانی های ساده و پیش و پا افتاده زندگی 
    لذت ببریم و ذوقش را بکنیم که خدارا هم بنده نباشیم 
#نوروز 2584
#بابلسر _زیبای من 

لاله صدو هشتم

وقتی دلت می شکند و احساس تنهایی می کنی تمام وجودت پراز حفره می شود وحفره های خالی درد دارند.بیشتر آدمها این درد را در قلبشان احساس می کنند، درد من اما درست درجایی است که هر زنی آن درد و ان دلتنگی را انکار می کند آنهم اینست که وقتی به عشق بازی با کسی عادت می کنم  دهانه ی رحمم برایش دلتنگ می شود. انگار جای خالی اش را تاب نمی آورد ومی خواهد پر شود. دردش اول تیز است و بعد تیر می کشد و بعد درد گنگی می شود که تا مدتها قبل از محو شدن اینجا و آنجا حسش می کنم . جنس این درد از شهوت نیست . اگر خود ارضایی کنم، آخرش، اشکم سرازیر می شود و می افتم به زار زدن و ترکیب ارگاسم و اشک و تنهایی ترسناک تر از آنی است که بتوانم تحمل کنم..

حفره های خالی درد دارند، مخصوصا اگر در دهانه ی رحم باشند. برای اینکه فقط یک مرد می توانددهانه ی رحم یک زن را نوازش کند  و آن مرد دیگر نیست.البته مردهای دیگر هستند اما آن دیگری که از راه می رسد مثل آن یکی نمی خندد ، مثل او با روح تو آشنا نیست ، مثل او تو را نوازش نمی کند و وقتی برای اولین بار به خودت راهش می دهی بیهوده دنبال بو و لمس آن دیگری می گردی ، برای این که هیچ کس نمی تواند جای آن که تو دلتنگش هستی را پر کند. راستش  دیگر حتی  خود او هم نمی تواند جای خودش را پر کند. این را وقتی می فهمی که التماسش می کنی و برش می گردانی، آن وقت می بینی که چیزی سر جای خودش نیست. چیزی تغییر کرده و دیگر هرگز مثل روز اولش نخواهد شد. اگر او هم همان آدم قبلی باشد آن حفره ی خالی  دیگر مثل گذشته نیست.

 حفره ها فراموش نمی شوند، درد بعدتر دیر یا زود محو می شود اما جای حفره همیشه باقی می ماند. بعضی ها از حفره هایشان خجالت می کشند و سعی می کنند آنها را پر کنند ، بعضی ها الکی به حفره هایشان افتخار می کنند. بعضی ها افسوس می خورند که چرا روزگار سطوح صاف و صیقلی شان را حفره حفره کرده. بعضی ها از حفره ها آبله رو  و زشت شده اند، بعضی ها با حفره هایشان زیبا ترند.بعضی ها که من دوست دارم کیمیاگر بنامم، انقدر حفره هایشان را حفر کرده اند که به چاه نفت رسیده اند. به تعداد آدمها واکنش نسبت به درد حفره های خالی وجود دارد، بعضی ها از دردش مچاله می شوند و دیگر اجازه نمی دهند هیچ کس حتی بهشان نزدیک شود. بعضی ها سعی می کنند بلافاصله جای حفره ها را با یک نفر دیگر پر کنند.بعضی ها لج می کنند و جای یک نفر را با  چند نفر پر می کنند و  خودشان  را گیج می کنند. بعضی هم از درد پلکانی می سازند وآن را با یک مفهوم عالی تر مثل شعر و هنر و یا حتی خدا پر می کنند.

کارلوس کاستاندا جایی می گوید که هر آدمی ، هر همآغوشی ؛ هر بار نزدیکی در روح آدم حفره ای  می سازد. من اما فکر می  کنم که این حفره ها در روح ما همیشه هستند. کاری که آدم ها با ما می کنند تنها نشان دادن این حفره ها به ماست. ما همیشه به آدمهایی نزدیک می شویم که قسمتی از حفره های وجود مان را به ما نشان می دهند. همان جاهایی که ما در آن کمبود داریم؛ همان قسمتهای تاریک و مرموزی که نمی خواهیم ببینیم ، همان چاله چوله های روان مان که هر از گاهی توش می افتیم.هر آدمی  که حفره ای  را نشان می دهد و می رود، انگشتی است که ماه را نشانه می رود. ما بیهوده به انگشت خیره ایم ، آن بالا تر ماه  با همه ی حفره هایش؛ به زیبایی در آسمان می درخشد.

لاله صدو هفتم

باید باشی
حالا که دو ماه تا اخر سال مانده باید باشی، حالا که تحریم ها سخت تر می شوند گرانی و فقر و ظلم و بی عدالتی بیداد میکند، حداقل تحریم های نبودنت باید برداشته شود
تو باید باشی در این روزها که خستگی و ناامیدی و شکست در ذهنم جولان میدهد باید باشی حالا که پاهایم امشب از سرما یخ می زند و انگار که دلم را در کوره ای انداخته اند در حال ذوب ..... هوا آلوده می شود ، هوا پاک میشود، باران می اید...برف می آید... باید باشی در این حال و هوای غریب شهر
حالا که دوست های دیروز ، غریبه های امروزند و زخم ها عمیق تر و کهنه تر ...برای نجات من از من , برای تسکین دردهای قدیمی باید باشی.
این روزها تحمل بدی آدم ها سخت شده درک نمی کنند و درکشان می کنم عصبانی می کنند و من خشمم رو فرو میدهم در این گرداب بی درکی که مجبورم خشمم را غورت دهم و تحمل میکنم باید باشی
وقتی برای کارهای ناتمام می دوم وقتی که ازکسی که فکرش را هم نمی کردم رو دست می خورم، وقتی برای کسی کیلومتر ها قدم برمیدارم و او خودش در نهایت یک چاه می شود سر راهم باید باشی
برای اینکه یادم بندازی که چقدر قوی هستم
باید باشی که بگویی من می توانم همه چیز را بهتر کنم و نیازی به هیچ معجزه ای نیست که خودم برای هر تغییری کافی هستم باید باشی و برایم بگویی که برای هیچ چیزی دیر نشده و من برای هر کار و هر چیری زمان دارم
میدانی من به تو نیاز دارم نیاز دارم که تو به من بگویی شکست نشانه پیروزی است حتی باید بگویی اشکالی ندارد که گاهگاهی اشتباهات فاحش می کنم و به معنای واقعی گند می زنم به خودم، به همه چیز و آنوقت بگویی که همه اشتباه می کنند همه گند می زنند و من هم یک انسانم مثل همه چند میلیارد انسان دیگر ... نه فرشته هستم و نه خدا و نه الهه ای باستانی که همیشه همه چیزم درست و روی روال باشد
باید به من بگویی که اینکه خیلی خودم هستم و به شیوه خودم زندگی می کنم بهترین اتفاق دنیاست و اصلا اهمیتی ندارد که قضاوتم کنند و پشت سرم بد گویی کنند
باید به من بگویی که با صدای بلند به خودم بگویم عیبی ندارد همه چیز حل می شود باید به خودم شانس دیگری بدهم وهر دفعه به این فکر کنم که ایندفعه ماجرا جور دیگری تمام می شود و من دیگر تنها و ترسان و اندوهگین نیستم
مرا به خودم وا مگذار… مرا تنها رها نکن …که اونوقت یادم می رود زندگی چیزی باید بیشتر از دوام آوردن باشد
مرا کی صبر فردای تو باشد
خوشست اندر سر دیوانه سودا
بشرط آنکه سودای تو باشد …..