لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله نود و هشت

من مخاطب خاص ندارم فکر می کنم هیچ وقت نداشته ام.تو بیا مخاطب خاص من شو. می شوی ؟برای اینکه مخاطب خاص من بشوی حتما لازم نیست که جنست با جنس من مخالف باشد.تو هم جنسی و حرف مرا می فهمی.تو هم کابوس هایی که من دیده ام دیده ای مگرنه؟حرف هایی که می خواهم بزنم را می دانی.بیا برایت حرفهایی بزنم که به هیچ کس دیگر نمی توانم بزنم.بیا مخاطب خاص من شو و فقط گوش کن.اگر خواستی من هم می توانم مخاطب خاصت بشوم.تو هم می توانی به من چیزهایی را بگویی که جرئت گفتنش را به هیچ کس دیگر نداری.بیابه هم قول بدهیم که هم را قضاوت نکنیم.که با هم بحث نکنیم.بیا به هم قول بدهیم که برای متقاعد کردن هم تلاش نکنیم.از هم نپرسیم:به خدا اعتقاد داری؟چه لباسی می پوشی؟لاک می زنی؟می رقصی؟دوست پسر یادوست دخترداری؟بیا نخواهیم که هم را ببینیم حتی.هم را توی همین نوشته ها پیدا کنیم.می ترسم وقتی تو را ببینم تو دیگر مخاطب خاص من نباشی.می ترسم دیگر نتوانم حرفهایم را به تو بزنم.حرفهای مخفیانه ی ممنوعه ام را.می ترسم رابطه ی ما به "سلام عزیزم""چطوری گلم""خوبم مرسی" های کثیف دروغی آلوده شود.می ترسم خراب شود کاخی که تو از پنجره اش داری به من نگاه می کنی.و می ترسم تمام شود عطری که از واژه های تو می رسد.می ترسم بعد از این که هم را دیدیم برای هم یکی شویم شبیه بقیه شبیه هزار آدمی که هر روز.هر هفته هرماه و هر سال می بینیم.می ترسم دیگر نتوانیم هم را دوست داشته باشیم.هم را شبیه این چیزی که الان هست دوست داشته باشیم.

همین که من ندانم تو چه شکلی هستی قشنگ است.می توانم تو را توی ذهنم هر طور که بخواهم بکشم.یک روز که سر حالم تو خوشگلی.موهایت آراسته و مرتب است و لپ هایت گل انداخته و چشمهایت برق برقی ست.

یک روز که من عاشقم.چشمهای تو آبی ست.وقتهایی که غمگینم صورت تو هم مه آلود است.وقتهایی که ترسیده ام توی چشمهای تو هم می شود هراس را دید.

بیا مخاطب ندیده ی خیلی خیلی خاص من شو.و بمان.بیا با تو حرف نزنم اما با تمام صداهای دنیا نامت را بخوانم.
می دانی خیلی وقت است که برای کشیدن یک آه تنها مانده ام

بیا تو بنویس و من بخوانم.تو بخوان و من بنویسم.

بیا همین طور که الان هست بماند همه چیز.
می ترسم خراب شود.

لاله نود وهفت

می خوام امروز درباره درباره سندرم ِ "دوست نداشته شدن!" بنویسم.که ما خیلی وقتها فکر میکنیم حتا یک نفر در این دنیا وجود ندارد که دوستمان داشته باشد و در حقیقت ،در تمام لحظاتی که این حس همراه ماست،تنها یک نفر است که دوستمان ندارد و آن،خود ما هستیم.عمیقا معتقدم که احساساتی مثل دوست داشتن و دوست داشته شدن از جایی در ذهن خودمان نشات میگیرد و به محیط ِ بیرونمان انتقال پیدا میکند...دوست داشته شدن،سخت ترین حس ِ دنیاست و زمانی که می خواهی خودت را دوسته داشته باشی خیلی خیلی برایت سخت می شود چون باید تمام زندگیت را دوره کنی روابطتت قولهایت کارهای روزمره و خاص زندگیت را و لحظات زندگیت که بسیار بسیار ارزشمند است که خرج چه کسانی و یا چه کارهایی می شود و اساسا پیمان هایی که با آدمها داریم چه در زندگی شخصی چه در زندگی کاری چقدر برایمان ارزش دارد چقدر خودمان را دوست داریم که برای هر پیمان قول و یا حضور در جمع کسانی که می دانیم قلبم*ما را نه تنها زیاد نمی کنند بلکه آن را کاهش می دهد و باعث کوچک شدن آن می شود ارزشی قایل نمی شویم و آنرا به فراموشی می سپاریم
عزیزی می گفت :
طلاق بگیرید، فرار کنید، مهاجرت کنید، استعفا بدهید، ضربه متقابل بزنید، بجنگید، نابود کنید ولی تحمل نکنید. تحمل دروازه جهنم است
و من می گویم نه تنها تحمل نکنید منتظر دوست داشتن و احترام و علاقه دیگران نباشید خودتان به خودتان احترام بگذارید خودتان خودتان را دوست داشته باشید و یادتان نرود دوست داشتن خودتان سخت ترین کار دنیاست
پی نوشت :*واژه قلبم ترکیبی از چهار کلمه قدرت لذت بقا و معنا است که هر انسانی برای تعالی زندگیش باید همیشه در کارها و پیمان هایش این چهار گزینه را مد نظر قرار بدهد که هر کار فکر و حضوری بایدسبب شود که هم قدرمند باشد هم از زندگی لذت ببرد هم هر کار و پیمانی معنا و مفهوم برایش داشته باشد و هم به بقا و حفظ زندگی روحی و جسمی اش کمک کند این مفهوم برگرفته از دیدگاه زروان، که عبارت است از چارچوبی جامعه‌شناختی- روان‌شناختی که از نظریه‌ی سیستمهای پیچیده برآمده و به خاطر اهمیت مفهوم زمان در آن، زُروان (در زبانهای کهن ایرانی، یعنی زمان) نام گرفته است که نظریه پرداز این دستگاه استاد عزیز دکتر شروین وکیلی است

کمم در پیش خلق اما برای خویش بسیارم

لاله نود وشش

وقتی هایی که در طبیعت هستی فکر می کنی که همه چیز هست که هیچ چیز تمام نمی شود؛ در خلسه ای ابدی معلق مانده ای مدت های زیادی .. روزهایی که شب نمی شوند، شب هایی که صبح؛ و ساعتهای که دقیقه به دقیقه اش کش می آید و زمان کرانمندظالمی که در رودخانه و کوه و درخت به زمان بی کرانه تبدیل می شود  .. و وادارت می کند در خودت دقیق شوی؛ همه چیز را با دقت زیر و رو کنی و دنبال خودت بگردی.. شادی ها را و غم ها را، تک تک حرف ها و لبخند ها را، تلخی های جا مانده زیر پوست و روح روزهای معمولت  را؛ همان روزهایی که وادارت کرده اند به گذشته فکر کنی و غمگین شوی. به آینده فکر کنی و غمگین شوی، همان روزهایی که رفته اند. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگرم .. باید درد هایم و شادی ها یم را در گلدانی بکارم , به روزنه ی کوچکی فکر کنم که از آن  نور خواهد تابید .. باید بقیه ی زندگیم را بروم جایی که هیچ خاطره ای از آن نداشته باشم، باید بروم جایی دور، جایی که بقیه ی عمرم را آنجا زندگی کنم .. یک جای گرم اما بی هیچ خاطره ای ..ولی سبک و رها عین پر و سبز مثل زیباترین بهارها.......


لاله نود و پنج

 شاهد خوش بختی ام باش ای درخت پارک پشت خانه ام کنار بزرگراه پر سرو صدا  

تو این دقیقه های روشن را به یاد داشته باش ووقتی که من تاریکم اینها را به یادم بیاور,تو این لحظه ها را به یاد داشته باش وبه یادم بیاور که امروز صبح چقدر چقدر چقدر دور بودم ازغم ,از تنهایی.

تو  ای درخت پارک که حتی دقیقا نمی دانم چه درختی هستی تو دستم را بگیر و نگذار دوباره فرو بریزم دوباره نگذار دوباره  زیر آوار غم و سیاهی فرو بروم.

تو وقتی که خسته و غمگین می شوم.وقتی که فکر می کنم تنها ترین آدم دنیایم امروز رابه یادم بیاور.امروز را که تنها نبودم.که غمگین و خسته نبودم.امروزرا به یادم بیاور که آسمان خیلی آبی بود و پرنده ها خیلی قشنگ پرواز می کردندو علفهای داخل پارک  خیلی سبز بودند و آب فشانهای پارک به سبزه ها آب می دادند و سبزه ها در زیر نور خورشید مانند الماسهای درخشان  می درخشیدند 

امروز را به یادم بیاور و پیاده روی طولانی مدتم را و نشستن روی نیمکت پارک و فکر کردن که چقدر بهار با تمام نا امیدی ها  و پلیدی ها و زشتی های اطرافمان و شنیدن خبر مرگ و جنگ و بدبختی خوب است .امروز را به یادم بیاور که پر از شکو فه ای که پراز زندگی 

و نشان می دهی در میا ن این همه ترافیک و دود و سیمان و ساختمان های بد قواره میتوان زنده بود می توان شکوفه داد و سبز زندگی شد دوباره 

تو ای درخت سبز سبز پرشکوفه سال ها بعد امروز را به یادم بیاور.به یادم بیاور که چقدر خوشبخت بودم.و باد در من می وزید.و هزار بوی خوش از من عبور می کرد.بهار را به یادم بیاور که چقدر به من نزدیک بود و و نسیم صبح که مثل مخمل صورتم را نوازش میکرد و نور طلایی خورشید را 

با باد برقص و به یادم بینداز که امروز"شاد"بودم.نه به یاد کسی آه می کشیدم و نه از نداشتن چیزی غصه خوردم .به یادم بیاور که امروز چقدر شبیه بچگی هایم شفاف و روشن بود.به یادم بیاور که امروز چقدر کامل و بی عیب بود,چقدر همه چیز خوب بود.

هر نفسم با باد هماهنگی داشت.هر نگاهم.هر قدمم.خورشید با من آشنا بود امروز و من امروز برای تمام دقیقه  های تلخم خورشید و باد و شکوفه را  ذخیره کرده ام .من برای تمام لحظه های تنهایی که گاهی اصلا تمام نمی شود  برای تمام ثانیه های بدبختی ام خوشبختی روشن و شیرین امروز را ذخیره کرده ام.


لاله نود و چهار

برای خودم مینویسم تا در این روزهای کرونایی سخت به خودم امید بدهم تا بتوانم فکرم را از گرانی و تحریم ودزدی و ایران خواری این اهریمنان بی همه چیز و طرح صیانت و محدودیت های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی , سر بریدن دخترها ومرگ آبتین ها و زندانی شدن صباهاراحت کنم با خودم حرف می زنم و برای خودم می نویسم که به اینده ای که همه اش شاید و اما و اگر است خوشبین باشم که روزی صد دفعه به خودم نگویم چرا مهاجرت نکردم چرا نرفتم چرا راضی شدم که بمانم و چرا فکر کردم می شود مبارزه کرد می شود تغییر داد با صدای بلند در ذهنم فریاد می زنم  و به خودم می قبولانم که هنوز خیلی چیزای قشنگی مانده که تجربه کنی،  شاید هنوز زندگی در درستی رو برایت باز نکرده شاید، چیزایی شبیه عکس گرفتن بالای کوه های ماسال و شاندرمن ، سر خوردن از سورتمه ی هیجان انگیز نمک آبرود و قسم خوردن به اینکه دیگه هیچوقت اینکار رو تکرار نکنی، لحظه های قشنگی مثل خریدن یک تابلوی هنری خاص برای خونه، مثل چیدن کتاب هاتوی کتابخانه خانه خودت، چیدن لباس ها و مانتوها به ترتیب در کمد ،  مثل خوردن سوپ جو خانگی و همبرگر کبابی ، مثل زمانی که با دوستان بهتر از جان و دل قرار میگذاری  حرف میزنی و قهوه می خوری ,مثل آرایشگاه رفتن و براشینگ کردن وبعد به خانه آمدن و لباس مهمانی انتخاب کردن , مثل مست آهنگ و شعر و موسیقی شدن و رقصیدن , مثل گذاشتن یک لیوان آب بالای تخت برای نصف شب، خسته گی از کار و آرامش بعدش با یه ماگ چای و یا یک فنجان قهوه با بوی محسورکننده اش  و یا دیدن فصل جدید سریالی که خیلی منتظر بقیه داستانش بودی   ، تصمیمات یهویی عجیب غریب و هیجان انگیز ، چیزهای کوچکی که به آن  خوشبختی می گویند  و وقتی داری تجربه اش میکنی شاید انقدر حالت خوب باشد که به یاد آدمهای دیگر که هیچ، خدا رو هم بنده نباشی! 

برای خودم مینویسم و برای خودم تکرار می کنم که برای جنگیدن و ادامه دادن هنوز هزار دلیل دارم و می دانم هنوز جوابی برای خیلی چیزها ندارم برای دردها نامردیها دروغ ها و بی انصافی ها ....  برای خودم می نویسم تا یادم بماند هنوز از خودم شکست نخورده ام