شاید بارها خیلی از ماها به خودمان و به دیگران گفته باشیم(( من آدم سیاسی نیستم)) و خود من بیشتر از هرکس دیگری در زندگی برای خودم این جمله را تکرار کرده ام و زندگی کرده ام . تا همین چند سال پیش هیچ وقت در مورد سیاست و یا اصول سیاسی و سیاستمداری نه کتاب و یا مطلب جدی نخوانده بودم و همیشه با خود می گفتم لفظ کلمه سیاست یعنی دروغ و پنهانکاری و نقشه کشیدن که اساسا ربطی خیلی به من و شخصیت من نداشت چون من در حد بسیار افتضاحی آدم بی سیاستی در همه ابعاد زندگی بودم .و همیشه برای من جای سوال بود که چرا مردم ما همیشه با اینکه علم ناقصی از سیاست داشتند و دارند در مورد آن حرف میزنندو حتی حکم صادر می کنند و وهرچه سنشان بالاتر برود این حرف زدن ها بیشتر و با اعتماد به نفس کاملتری اتفاق میافتد از زمان بچگی که هنوز ماهواره و اینترنت نبود و رادیو های مختلف بودند که حتی موقع قطع برق و زمان جنگ روشن بودند و مورد علاقه پدران و عمو ها و دایی ها که وقت بی وقت گوش میکردند و بحث سیاسی می کردند
تا همین چند سال پیش برای من فقط دنیا دنیای هنر بود فیلم موسیقی و ادبیات و نمایشنامه و تاتر می توانست بیشتر از 24 ساعت غذای روح انسان باشد هزاران کتاب نا خوانده و هزاران فیلم نادیده بود که می توان تا ابدیت نشست خواند و تماشا کردو تحلیل کرد هر اثر ادبی و تاتری و سینمایی و یا در دنیایی نوشته ها و تحلیل های نویسنده های دیگر غرق شد ونیازی نیست که آدمی مثل من که سیاست بلد نیست نگران اداره جامعه باشد سرش به کتابهایش و نوشته هایش گرم باشد کافی است
ولی از چند سال پیش که هر روز همه چی سیاهتر و تاریکتر می شد دیگر نمی شد گفت من کاری به این حرفها ندارم و یا من آدم سیاسی نیستم چون دیگر سیاست نبود خوب و بد بود حق و ناحق بود و ظلم و جور بود بی عدالتی دیگر مساله سیاسی بودن و نبودن من یا ما نبود مساله انتخاب بود که در کدام طرف باشی و چطور با وجدانت و انتخابهایت کنار بیایی دقیقا مثل خیلی ها که انتخاب کردند و تاوانش را هم دادند آدمهایی که شاعر بودند نویسنده بودند عکاس بودند فیلمساز بودند و یا خیلی ساده یک وبلاگ نویس بودند ولی سمت حقیقت و کرامت انسانی را انتخاب کردند نه اهریمن و شیطانهای وسوسه گر بی همه چیز وطنفروش را و تاوانش را را هم دادند با مرگ زندان شکنجه تبعید و مهاجرت های نا خواسته
و اینجاست که حقیقت تلخی را حس می کنی که نه نمی شود نمی گذارند زندگی کنی و سرت به کار خودت باشدکه اگر اصلا سرت به کار خودت باشد هم نوعی انتخاب است و انتخاب اینکه طرف نادرست را گرفته ای و از اهریمن ها حمایت کرده ای اینجاست که دیگر همه چیز برایت سیاسی می شود و می خوای بدانی و بخوانی و انتخاب کنی و بجنگی هر جوری که بتوان جنگید چون کاری با تو کرده اند که حتی گوش دادن به اهنگ # ساسی مانکن می شود حرکت سیاسی و ,لج کردن با چیزی که آنها می خواهند انجام ندهی (خنده دار است که دابسمش درست کردن یک آهنگ پوپولیستی که نه شعر دارد نه موسیقی مبارزه واساسا به جای بوی تفنگ و خون و مبارزه بوی علف و بدن سمیه می دهد جرم حساب می شود) و اینجاست که دیگر همه چیزت می شود سیاسی از شعر از کتاب از موزیک از کار روزمره و حتی نفس کشیدن چون اگر بگویی آدم سیاسی نیستی در حقیقت هستی ولی طرف حق حقیقت عدالت و کرامت انسانی و درستی و پارسایی را ندیدی یا انتخاب نکردی ودر آخر شعری از خانوم ویسوا شیمبورسکا شاعر لهستانی
"بچههای نسلِ ما"
*برای بچههای نسلی که در چهارگوشهی این زمین پراکنده شدهاند،
اما هنوز خوابهای مشترکی میبینند...
ما، بچههای این دوره و زمانهایم
این زمانهی سیاسی.
تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب،
همهی موضوعها و حرفها
- چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آنها -
همه، موضوعهای سیاسیاند.
چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژنهایت، سابقهی سیاسی دارند،
پوستت، رنگِ سیاسی دارد
و چشمهایت، نگاهِ سیاسی دارند.
هر چیزی که بگویی، منعکس میشود
و حتی اگر چیزی نگویی،
سکوتت برای خودش حرف میزند؛
پس در هر دو صورت،
داری سیاسی حرف میزنی.
حتی وقتی توی جنگل قدم میزنی،
داری روی زمینی سیاسی،
قدمهای سیاسی برمیداری.
شعرهای غیرسیاسی هم، سیاسیاند،
و ماهی که بالای سرِ ما میدرخشد هم
دیگر کاملاً شکلِ ماه نیست.
بودن یا نبودن، مسئله این است؛
و اگر چه درکش سخت است،
اما این مسئله، مثل همیشه،
یک مسئلهی سیاسی است.
برای رسیدن به یک مفهومِ سیاسی،
حتی لازم نیست انسان باشی؛
موادِ خام هم میتوانند سیاسی باشند،
یا حتی غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام.
و یا میزِ کنفرانسی که
بر سرِ شکلش، چندین ماه، دعوا بوده:
آیا باید دربارهی مرگ و زندگی
سرِ یک میزِ گِرد قضاوت کرد،
یا یک میزِ مربع؟
و در ضمنِ همین دعوا و جروبحث
آدمها هلاک میشوند،
حیوانها میمیرند،
خانهها میسوزند،
و مزارع از بین میروند،
درست مثل زمانهای قدیم
که همهچیز، کمتر سیاسی بود!
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
امروزبازدید کسانی بودکه ازین دیر فنارفته اند و باهفت هزارسالگان سربه سرند در زیر درختهای زیبایی نارنج در میان تمام گلدانهای شمعدانی سنبل و یاس
آسمان آبی تر از همیشه تا افق تا مرز دریا کشیده بود و نسیم بهاری می وزید گویی که می خواست همه را زنده و مرده به جشن بهار دعوت کند و نوازش مخملی باد همه را نوازش می کرد زنده و مرده .
لطافت مخملی باد را بر گونه ها و موهایم حس می کردم گویی که می خواست بگوید که روانیست که مرگ غایب آدم باشد و خاک حافظه این همه خاطره
ما به پایانی عاشقانه تر نیازمندیم
در نوازش باد و تلالو خورشید طلایی من بودم و مادربزرگ و عمو و عمه هاو فامیلهای رفته پیر و جوان همشهری ها و دوستان که با اینکه نمیشود آنها را ببینی ولی حضورشان را حس می کردی در ختان نارنج با برگها تازه درامده سبز تازه و در درخت قدیمی بزرگ و سربرافراشته گورستان و در تمام علفهای سبزی خودرو که همه جا را پوشانده بودند. همه آنها بودند و در کنار همه داش میرزا هم بود با لبخندش با گل رز سرخ رنگ زیبایش
در محله کودکی من همون موقع مدرسه داش میرزا زندگی می کردپیرمردی که چشمهایش به رنگ ابی آسمان بود با پوست روشن و موهای قهوه ای روشن و چشمهای کاملا آبی , من را به یاد قدیمی ترین اقوام آریایی(سکاها) می انداخت او همیشه بر سر در خانه زیبایش در میان گلهای یاس خودرو که تمام سر در خانه را در بر می گرفت می نشست با یک گل رز سرخ رنگ زیبا و با همه اهل محل صحبت می کرد و لبخند می زد همیشه حس خوبی داشتم وقتی به او سلا م ی کردم و او با خوشرویی جوابم را می دادو لبخندی که هیچوقت از صورتش محو نمی شد
آن موقع ها موبایل نبود و برای عکاسی حتما دوربین لازم بود که معمولا کمتر کسی همراهش بود که بتواند از داش میرزا و لبخند زیبا و چشمهای دریایش عکس بگیرد ولی تصویر او و گل سرخ قرمز رنگش همیشه در ذهن خیلیها ماند امروز که به مزارش رفته بودم عکسش بود با گل سرخ زیبایش و لبخندی که حتی مرگ هم توانایی از بین بردنش را نداشت گویی که می خواست دوباره برایم از سهراب سپهری بخواند :
کارما نیست شناسایی راز گل سرخ
کارماشاید اینست
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
قبرستان یهودیان دماوند معروف به قبرستان گلیعاد که جزو قدیمی ترین محله های اسکان یهودی و از قدیمیترین قبرستانهاست می گویند بر اساس یک باور و همچنین نگاه اسطوره ای؛ تونل و راه زیرزمینی فی مابین گیلعاد و اورشلیم وجود داشته! و یهودیان برای همین علاقه دارند که حتما در این گورستان دفن شوند تا در روز معاد و رستاخیز بتوانند در اورشلیم حاضر باشند. البته می گویند؛ این نشان ارتباط قلبی و معنوی بین دو نقطه بوده است نه راه زیرزمینی، وجود چنین روایتی نشان از دلبستگی و ایمان عمیق دارد. واینکه این گورستان اولین گورستان تاریخی ثبت شده کلیمیان در فهرست آثار ملی است ، که عملا جز سگها و دزدان گنج که همه جا را کنده بودند و اشغالهایی که ریخته بودند هیچ نظارت فرهنگی و تاریخی وجود نداشت
داستان جالبی در مورد این منطقه گیلعاد وجود دارد
هنگامی که حضرت موسی بنی اسرائیل را از بردگی مصر رها ساخت تعدادی از یهودیان در کرانه شرقی رود اردن مستقر شدند. در این بخش از سرزمین (یعنی در کرانه خاوری رود اردن) حضرت موسی دستور داد که قبائل رئوبن و گاد و همچنین نیمی از قبیله منشه در آن اسکان یابند.در منطقه ای به نام گیلعاد
آشوریها برای تخریب روحیه ملل مغلوب، آنها را
جابهجا میکردند. مثلاً از ماد اسیر به آشور میبردند و اسرای ممالک دیگر را
جایگزین آنها می کردند، تیگلات فلاسر در سال ۷۴۴ ق م به منطقه گیلعاد لشگر کشی کرد و ۶۰ هزار
ساکن آن منطقه را به آخر دنیا (آشوریها دماوند را آخر دنیا میپنداشتند) کوچاند.
یهودیان گیلعاد ازپسران یعقوب بودند.
برخی نیز بر این باورند؛
یهودیان قوم گاد وقتی به منطقه گیلاوند (دماوند) رسیدند با توجه به شباهت
جغرافیایی منطقه به گیلعاد اورشلیم این منطقه را به عنوان محل اسکان انتخاب و نام
آن را گیلعاد نامگذاری کردند.
حدودا ۲۰۰ سال پس از اسارت یهودیان توسط پادشاهان آشور و بابل، کوروش کبیر اعلامیه آزادی یهودیان را صادر کرد برخی از آن آگاه نشدند و برخی هم که مطلع شدند به واسطه ریشهای که در این آب و خاک دوانده و صاحب آب و گِل و احشام شده بودند از ایران بیرون نرفتند و بعدها به تدریج به نواحی دیگر ایران رفته و در آن شهرها ساکن شدند
یعنی در کل 2700 سال این منطقه قدمت دارد
سرم را از گوشی موبایلم بر می دارم و به قبر روبرویم نگاه می کنم
سنگ قبری بود از کسی که دقیقا در روز تولد من در همان سال مرده بود خیلی حس غریبی بود که سر قبر کسی باشی که دقیقا همون روزی که تو دنیا آمدی از دنیا رقته باشد انگار که از یک مسیری دیگر نمی خواهی دنیا را ادامه دهی و از دیگری می خواهی راه را ادامه دهد
روی سنگ قبر می نشینم ودر ذهنم از حاجی شموِ ییل دردشتی فرزند الیاهو اجازه می گیرم که با او صحبت کنم و وقتی سرم را از سنگ قبر بلند می کنم می بینم که کنار من نشسته با چشمانی نافذ و ریش بلند و ردایی سفید پیران پارسی لبخندی به من می زند ومن نیز به او
با هم به کوههای بلند البرز سرد و برفی نگاه می کنیم به او می گویم که چه خوب زمانی از دنیا رفته واین که بعد از رفتنش هم چیز تغییر کرد سرزمین پیر و خسته مان را از کسانی که بفکر آینده رفاه و بهروزی و سعادتش بودند تحویل یک مشت غریبه بی هویت دادیم که می زنند می کشند می دزدند و می خورند و تنها چیزی که برایشان مهم نیست این کهن بوم پیر و خسته و مردمانش است و برایشان ایران ,ایرانی با هر دین عقیده و طرز زندگی هیچ اهمیتی ندارد و حال و روز این گورستان قدیمی که ثبت فرهنگی شده است با این دزدها که حتی به مرده هم رحم نمی کنند و همه جا قبرها را شکسته و سوراخ کرده اند وبا اشغالهایی ریخته شده نمونه کوچکی است از آنچه در وطن اتفاق افتاده است زخمی خون آلود و غرق در کثافت و چه خوب زمانی رفته است
نگاهی نافذ به من مبی کند و با لبخندی می گوید تاریکی ها می آیند و می روند داستان هزار ساله بشر همین بودن تاریکی ها و روشناییها است جنگ بین روز و شب نیکی و بدی اهریمن و اهورامزدا تا زمان آن برسید که مهر ناجی بیاید و شب یلدا رو بکشد و جهان رو پراز نور و روشنایی و امید کند و تا آن زمان تو مجبور به انتخابی که در کدام طرف باشی با نور و روشنایی و پارسایی و یا با درد و تاریکی و دشمنی دروغ
باد سردی از البرز می وزد من خودم را در کاپشنم جمع می کنم و به شموِییل نگاه می کنم او به دوردستها خیره شده گویی که جهان از حرکت ایستاده است و من و او در این خاک 2700 ساله تنها هستیم و من دوباره می گویم سخت است این انتظار این مبارزه اینکه یادت نرود که انسان هستی و انسان بمانی اینکه یادت نرود هیچ چیز ارزش هیولا شدن وهیولا ماندن را ندارد ولی آدمی فراموشکار است غفلت می کند گول می خورد و هیولا میشود و اگر هم اگر هیولا نشود این درماندگی در برابر ظلم و جور اهریمن ها و ضحاک ها مستاصلش می کند خسته می شود و درمانده و ناامید و نمی داند گاهی وقتها جز اشک و اندوه چه باید بکند
به من نگاه می کند لبخندی می زند و می گوید انوقت است که باید به حکمت جام جهان بین جام جمشید و کیخسرو ایمان بیاوری که ((این نیز بگذرد)) و زمانی که روحت ودلت شفاف و صیقل خورده باشد انوقت است که در تودر توی هزار لای نامیدی گم نمی شوی می ایستی می خوانی می نویسی و می جنگی و ایمان می آوری به طلوع مهر ناجی و روشنایی
به البرز برفی نگاه می کنم وباد سرد محکم بر سر و صورتم می وزد دوباره تنها هستم حاجی شموِییل در باد و خاک تاریخ محو می شود و من آرام قدم زنان از میان گورهای قدیمی می گذرم و شعر حافظ در ذهنم باها بارها تکرار می شود :
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گشمدگان لب دریا می کرد مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کاو به تایید نظر حل معما می کرد دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وان در آن آینه صد گونه تماشا می کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد | ||
|
من معمولا صحنه های خیلی خشن و خونبار فیلم های واقعی یا سینمایی را می بینم حداقل یکبار ولی در حافظه موبایل نگه نمی دارم ویا دوست ندارم دوباره ببینم ولی یک استثنا در این مورد بود فیلمی که دو سه روز بعد از ماجرای هواپیمای اوکراینی در فضای مجازی پخش شد و جسد های تکه تکه شده رو در زمین و روی حصار زمینی که هواپیما سقوط میکرد را نشان می داد این فیلم در حافظه گوشی ماند و من بارها و بارها آنرا دیدم اشتباه نکنید من خود آزاری ندارم ولی نمی خواهم حجم اندوه و غم و نفرتم ذره ای کم شود حداقل در مورد این اتفاق
ممکن است خیلی از ما به مرور زمان اتفاقات وحشتناک این چهل ساله را فراموش کنیم یا کرده ایم حتی خود من از جنگ و کشتن جوانهای نازنین وطنم با بی تدبیری فرماندهان ابله اشان, در عملیات کربلای چهار و پنج غواص های جوان شهید در بندر فاوکه با دست های بسته در آب اروند خفه شدند و یا کشتار مردم کردستان کشتارو اعدام بچه های خاوران, قتلهای زنجیره ای و تیر 78 خرداد88 دی 96 ویا آبان همیشه خونین 98 غافل شدم و همه ما در روزمرگی زندگی, گاه بیگاه این مصیبتها این غم ها واین دردها یادمان می افتد یاد خونهای ریخته شده, زندان , درد ,شکنجه, مرگ و شهادت جوانان وطنم و سوگ سیاوشانشان تا ابد ولی نه همیشه, فیلم ها عکسها و خاطراتشان تا مدتی در یادمان می ماندو بعد یادمان می رود در گیر زندگی قسط خانه و پول موبایل و قیمت تخم مرغ و یا آخرین حرفهای چرت و پرت امیر تتلو و ریحانه پارسا و یا کنایه های میلیونی و مبهم مهران مدیری و قسمت جدید سریال مسخره آقا زاده میشویم
ولی داستان هواپیما جور دیگری بود یه جوری مثل قطع نخاع برای من بود انگار یک ماشین با سرعت بالا به من زده و در جا دو پا یم قطع شده و بعد خاطرات این آدمها عکس های آنها فیلم ها و خاطراتشان و رقصهای آخر در شب عروسی نگاههای زوجهای عاشق و خاطرات بچه ها ی که دیگر نیستند توییتهی آخر جوانهایی که عاشق پیشرفت و درس خواندن و زندگی بودند
ودر آخر نوشته های پر درد حامد اسماعیلیون ...تنهایی و درد مرگ آور همسر و پدری عاشق که در تنهایی خانه در آن بهشت تورنتو که آرزوی همه ما , ما جهان سو میهای پر از جنگ و بحران ما آدمهایی که وقتی هر روزی که زنده ایم در ایرا ن عراق افغانستان و لبنان و سوریه , خدا رو شکر میکنیم
جهنمی را به تصویر می کشد که بودن هر لحظه اش مرگ است درد است غم است فاجعه است نیستی است
نه نمیشود این فیلم را ندید نمی شود فراموش کرد نمی شود همه زجرها و درد ها رو کنار گذاشت حداقل من نمی توانم من در داستان این آدمها زندگی می کنم درس می خوانم بزرگ می شوم شاگرد اول میشوم از دانشگاه پذیرش میگیرم عاشق می شوم لباس عروس می پوشم برای عروسیم به ایران می آیم مادر میشوم ودر لحظه آخر در ان دو دقیقه آخر دخترم را ...ری رایم را ...پگاهم را ...آلمایم را ... و درسای هنرمندم و روجا روجایی که در فرهنگ شمالی من نشانه طلوع است صبح است امید است و رهایی در آغوش میکشم بغل می کنم تا از تکه تکه شدن نجاتش دهم سعی می کنم به پونه و آرش به سیاوش و سارا بگویم که این دو تا سه دقیقه کابوس است موشک نیست انفجاری نیست و آنها به ماه عسل می روند بچه دار می شوند درس می خوانند PHD می گیرند و دنیا زیباتر از همیشه برای آنها می ماند وعشق و خوشبختی می خواند
ولی من جای آنها نیستم من زنده ام در این هوای آلوده به مازوت در این همه گیری ویروس کرونا در این ناامیدی ناتمام و عادت به بدبختی و بد یمنی در این روزگار دزدی و فقر و ظلم و ظلمت و تاریکی ولی باز نمی توانم فیلم را از گوشی موبایلم پاک کنم باز نگاه میکنم باز گریه می کنم باز تکه تکه میشوم و همه اعضای بدنم سلولهایم و خونم در همان زمین پخش می شود له می شود و می میرد ولی هرگز هرگز هرگز فراموش نمیشود
به گمانم باید یک بازنگری کرد «من» را و نقشهای «من» را در همهی روابط «من» با آدمها. اینبار کمی دورتر باید ایستاد، زاویهدارتر. اصلاً باید یکبار هم که شده جسارتی کرد و از زوایای نامعمول به تماشای خود ایستاد. از کنج پایین یک کمد چوبی، از لای گچبریهای سقف یک محراب، از دریچهی چشمان مورچهی بالدار، از نقطهی اوج بادبادکی در پرواز، هرچه… جایش خیلی اهمیت ندارد، مهم دیدن گوشههای نادیدهی «من» و «ما»ست. باید پرسید که کجاها و با کدام آدمها همیشه منِ من بودهام؛ خودِ خودم بوده ام ، آن شخصیت پیژامهپوشِ دستپاچلفتی و بیبزک دوزکی که ندار و نامعذب معاشرت میکند… همانکه ملاحظه و سانسور و عصاقورتدادگی به کارش نیست. باید مرور کرد لحظات را و دید وقت نشست و برخاست با کدام دوست است که لاجرم، دستِ سراسیمه به سروکلهی خودت و لغتهایت میکشی و دانهریزترین فیلتر زبانت را از توی کشوی میز در میآوری تا یک وقت ایدهای، حرفی و حدیثی بیرون از چارچوبهای رابطه از دهانت بیرون نجهد که آنوقت بد میشود، خیلی بد. باید دید در بودن با چه کسی نیاز نداری همهی حواس پنجگانهات را آمادهباش بدهی تا سوتی نشود گرفت از راهرفتن و سکندری خوردنت از خندههای بیهوای احیاناً ولوم بالایت، از کودکانه حرفزدن و خوشحالی کردنت… چه کسی است که در حضورش شرمنده نشوی از تندتند غذاخوردنت ، از یکهو خمشدنت بالا پریدنت و با صورت زمین افتادنت، از خُلخلکی و ناشیانه رقصیدنت از شوخی بیمزه یا کثیف کردن از دریوری پراندنت، از فیلسوف بازیهایت و بعدش کمآوردن و مستاصلانه زار زدنت، اصلاً از جوشهای صورتت، تبخال بدریخت روی لبت، دماغی که با کوچکترین باد سردی قرمز میشود … واژهی آبرو جلوی کدام آدم زندگیات هیچ رنگ ندارد، جلوی کدام دوست ” حفظ ظاهر” بیمعنیست و در عوض ”برهنگی” مرام رایج رابطه است، همان… میخواهم بگویم همان آدم را همان آدمی که تورا بصورت هر دلقک ناقصی که باشی دوست دارد میشود به هزار و یک دلیل، دوستترین دانست.