می خواهم قانون تمام قانون گذار ها را عوض کنم و به شما ای عزیزانی که بدتراز من خیلی وقتهاناامید و خسته هستید، بگویم که قرار است اتفاقات خوبی برایتان بیفتد. با یک عدد چوب که سرش یک ستاره ی جادویی است بیایم و برایتان طلسم خوشبختی بخوانم.طلسمی که قوی ترین و سیاه ترین دیوها هم نمی توانند باطلش کنندشاید الان بگویید که تو هم مثل هزاران کتاب انگیزشی و پیداکردن پنیر و تفکر مثبت جادویی و قانون مزخرف راز و هزار سخنرانی زرد احمقانه می خواهی بگویی که خوب فکر کن تا خوب اتفاق بیفتد یا اینکه کاِئنات اینقدر بی کارندکه ما با انرژی خوب و فرکانس عشق وهزارمزخرف دیگربه آنها آلان زیبا پولدار و خوشبخت خوب می شویم نه اصلا اینطور نیست قرار هم نیست هیچ انرژی و حرکت ستاره ای و مدیتیشن و هر چرت و پرت دیگری زندگی که سالها پیش سیدارتا گَوتامایا همان بودا گفته بود سراسر رنج است تغییر دهد …
مثلا یکی از رازهای خوشبختی اینست که انسانها را دوست داشته باشید مهر و محبت داشته باشید به همدیگر ،بدون اینکه انتظارهیچ توقع و جوابی عشق بدهید محبت کنید و مهربان باشید وهیچ وقت فراموش نکنید آن بخیه ای که دوست داشتن بر قلب انسانها می زند حتی فرشته ها هم نمی توانند بشکافند چه برسد به شیطان
واینکه هیچ خاطره بدی وجود ندارد هر چه هست تجربه است تجربه های خوب و تجربه های بد که شاید باید انسان در ذهنش در دفتر یادداشتش یا گوشه درنت موبایلش بنویسد تا یادش نرود برای اینکه ببخشد و فراموش کند بدی ها را و به خاطر بسپارد خوبی ها و زیبایی ها را و اینکه اشتباهاتش را به خاطر بسپارد تا دوباره تکرار نکند و بداند که زندگی کوتاهتر از ان است که به تکرار اشتباه بیارزد
من دوست دارم دنباله های آویزان شده ی لبهایتان را بگیرم و آنها را ببرم بالای بالا و نزدیک دماغتان با دو تا میخ نامرئی وصل کنم به صورتتان.تا لبخندی شبیه یک قاچ هندوانه ی گنده همیشه روی صورتتان باشد.بگذارید من به شما بگویم که همه چیز درست می شود اگر خودتان درست باشید.
دلم می خواهد دلهای تار عنکبوت گرفته تان را گرد گیری کنم و آنهایی که توی دلهایتان مانده و گندیده و بو می دهد را بدهم به دست باد ببرد.بگذارید اتاق خاطرات قلبتان رابا پودر تمیز کننده قوی ضد کینه و دشمنی بشویم بگذارید جا باز کنم توی دلتان برای همه ی آدمهایی که دارند از جاده ی سبز و روشنی با دسته گل می آیند.
بگذارید غبار روی چشمهایتان را فوت کنم برود.بگذارید به شما بگویم که خوردن غصه ها حرام است و باید از این به بعد فقط با شادی رفیق شویدو اگر شادی نخواست که با شما رفیق شود یقه اش را بگیرید و یکی دو تا مشت نثارش کنید که بعد حتما می آید می چسبد به شما
مطمئن باشید
این روزها که واقعه دردناک سقوط هرات و مزار شریف و قندهار می شنوم و بلای جهنمی که طالبان و دین عزیزشان بر سر دخترکان بیگناه زنان و مادران افغان می آورد بیشتر از قبل یاد هلا و همه زنان دلاور کوبانی و زنان پیشمرگه کرد می افتم همان ها که اسلحه به دست گرفتند و برای آزادی و آزادگی و حق انسان بودنشان با چنگ و دندان جنگیدند



در کتاب (کمونیسم رفت,ما ماندیم و حتی خندیدیم) داستان زنی به اسم تانیا وجود دارد که در روز های آخرکه حزب کمونیست می خواست یوگسلاوی
را هر جور شده سرپا نگه دارد و خود به حیات ننگینش ادامه دهد زندگی می کرد او روزنامه نگار بود او به خاطر نوشتن یک مقاله بی اهمیت در مورد آلودگی هوا مورد غضب حزب و مورد بی مهری همکاران و طرد شدنش قرار می گیردو نهایت خودکشی می کند
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری اوج درماندگی و استیصال تانیا را درک می کنم اینقدر مستاصل و ناتوان و همانقدر خشمگین و ناراحت
وجودم می سوزد مثل آتش های جنگلهای زاگرس دلم خونم است برای ایران برای مردمی که از کرونا می میرند یا برای گدایی واکسن دربدر ارمنستان شده اند برای بی آبی سیستان و بلوچستان و گریه های دخترک تشنه لب بلوچی یا کارگران تشنه و گرسنه که در اعتصابند برای زندانی ها برای دادخواهی برای مادران آبان و رنج جاری چشمان #حامد اسماعیلیون
مرگ #هوروالعظیم و # دریاچه ارومیه و زاینده رودی که خشک شده و مرده برای زاگرسی که قلبش مثل من می سوزد
خشمگینم. از ناتوانی خویش. از مردمان مسخشدهای که سرگرم زندگیهای حقیر خویش در ایران و خارج از ایرانند. از آن درصد محدودی که به هر نام، چهل سال کمر به نابودی مملکت بستهاند و به مردم باوراندهاند که جز این خائنان ناکارآمد و جانیان زشتخو «آلترناتیو»ی برای مردم وجود ندارد. از اینکه باوراندهاند به مردم که سیستم «قادر مطلق» است و وضع همیشه همینطور میماند. از اصلاحطلبانی که لولوی جنگ تحریم را بر سر مردم نگهداشتهاند و مردم را از «خیابان» و «سوریهای شدن» میترسانند و از تجزیه ایران ؛ تنها برای اینکه بقای ذلیلانه خود را حفظ کنند.
هرکس به امید اصلاح این وضعیت است، نادان است یا کمهوش
کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» برای درک این حس «بیآیندگی، بیرویایی و ناتوانی از زندگی به شکلی دیگر.» است که شاید یکی از کارهایی است که در این روزهای بی برقی و بی آبی و گرما بتوان انجام داد و خط به خطش را حس کرد
خانم اسلاونکا دراکولیچ تانیای شما یک هفته پیش از اینکه بمیرد موایش را کوتاه کرده بود گمان نمی کنم زنها اگر در فکر مرگ باشند این کار را بکنند او خیلی تلاش کرد طاقت بیاورد اما عاقبت شکست خورد تانیای شما در وجود خیلی از ماها زندگی می کند فقط ما مثل او خودکشی نمی کنیم چون مدتهاست ماسلول به سلول مُرده ایم

شاید بارها خیلی از ماها به خودمان و به دیگران گفته باشیم(( من آدم سیاسی نیستم)) و خود من بیشتر از هرکس دیگری در زندگی برای خودم این جمله را تکرار کرده ام و زندگی کرده ام . تا همین چند سال پیش هیچ وقت در مورد سیاست و یا اصول سیاسی و سیاستمداری نه کتاب و یا مطلب جدی نخوانده بودم و همیشه با خود می گفتم لفظ کلمه سیاست یعنی دروغ و پنهانکاری و نقشه کشیدن که اساسا ربطی خیلی به من و شخصیت من نداشت چون من در حد بسیار افتضاحی آدم بی سیاستی در همه ابعاد زندگی بودم .و همیشه برای من جای سوال بود که چرا مردم ما همیشه با اینکه علم ناقصی از سیاست داشتند و دارند در مورد آن حرف میزنندو حتی حکم صادر می کنند و وهرچه سنشان بالاتر برود این حرف زدن ها بیشتر و با اعتماد به نفس کاملتری اتفاق میافتد از زمان بچگی که هنوز ماهواره و اینترنت نبود و رادیو های مختلف بودند که حتی موقع قطع برق و زمان جنگ روشن بودند و مورد علاقه پدران و عمو ها و دایی ها که وقت بی وقت گوش میکردند و بحث سیاسی می کردند
تا همین چند سال پیش برای من فقط دنیا دنیای هنر بود فیلم موسیقی و ادبیات و نمایشنامه و تاتر می توانست بیشتر از 24 ساعت غذای روح انسان باشد هزاران کتاب نا خوانده و هزاران فیلم نادیده بود که می توان تا ابدیت نشست خواند و تماشا کردو تحلیل کرد هر اثر ادبی و تاتری و سینمایی و یا در دنیایی نوشته ها و تحلیل های نویسنده های دیگر غرق شد ونیازی نیست که آدمی مثل من که سیاست بلد نیست نگران اداره جامعه باشد سرش به کتابهایش و نوشته هایش گرم باشد کافی است
ولی از چند سال پیش که هر روز همه چی سیاهتر و تاریکتر می شد دیگر نمی شد گفت من کاری به این حرفها ندارم و یا من آدم سیاسی نیستم چون دیگر سیاست نبود خوب و بد بود حق و ناحق بود و ظلم و جور بود بی عدالتی دیگر مساله سیاسی بودن و نبودن من یا ما نبود مساله انتخاب بود که در کدام طرف باشی و چطور با وجدانت و انتخابهایت کنار بیایی دقیقا مثل خیلی ها که انتخاب کردند و تاوانش را هم دادند آدمهایی که شاعر بودند نویسنده بودند عکاس بودند فیلمساز بودند و یا خیلی ساده یک وبلاگ نویس بودند ولی سمت حقیقت و کرامت انسانی را انتخاب کردند نه اهریمن و شیطانهای وسوسه گر بی همه چیز وطنفروش را و تاوانش را را هم دادند با مرگ زندان شکنجه تبعید و مهاجرت های نا خواسته
و اینجاست که حقیقت تلخی را حس می کنی که نه نمی شود نمی گذارند زندگی کنی و سرت به کار خودت باشدکه اگر اصلا سرت به کار خودت باشد هم نوعی انتخاب است و انتخاب اینکه طرف نادرست را گرفته ای و از اهریمن ها حمایت کرده ای اینجاست که دیگر همه چیز برایت سیاسی می شود و می خوای بدانی و بخوانی و انتخاب کنی و بجنگی هر جوری که بتوان جنگید چون کاری با تو کرده اند که حتی گوش دادن به اهنگ # ساسی مانکن می شود حرکت سیاسی و ,لج کردن با چیزی که آنها می خواهند انجام ندهی (خنده دار است که دابسمش درست کردن یک آهنگ پوپولیستی که نه شعر دارد نه موسیقی مبارزه واساسا به جای بوی تفنگ و خون و مبارزه بوی علف و بدن سمیه می دهد جرم حساب می شود) و اینجاست که دیگر همه چیزت می شود سیاسی از شعر از کتاب از موزیک از کار روزمره و حتی نفس کشیدن چون اگر بگویی آدم سیاسی نیستی در حقیقت هستی ولی طرف حق حقیقت عدالت و کرامت انسانی و درستی و پارسایی را ندیدی یا انتخاب نکردی ودر آخر شعری از خانوم ویسوا شیمبورسکا شاعر لهستانی
"بچههای نسلِ ما"
*برای بچههای نسلی که در چهارگوشهی این زمین پراکنده شدهاند،
اما هنوز خوابهای مشترکی میبینند...
ما، بچههای این دوره و زمانهایم
این زمانهی سیاسی.
تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب،
همهی موضوعها و حرفها
- چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آنها -
همه، موضوعهای سیاسیاند.
چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژنهایت، سابقهی سیاسی دارند،
پوستت، رنگِ سیاسی دارد
و چشمهایت، نگاهِ سیاسی دارند.
هر چیزی که بگویی، منعکس میشود
و حتی اگر چیزی نگویی،
سکوتت برای خودش حرف میزند؛
پس در هر دو صورت،
داری سیاسی حرف میزنی.
حتی وقتی توی جنگل قدم میزنی،
داری روی زمینی سیاسی،
قدمهای سیاسی برمیداری.
شعرهای غیرسیاسی هم، سیاسیاند،
و ماهی که بالای سرِ ما میدرخشد هم
دیگر کاملاً شکلِ ماه نیست.
بودن یا نبودن، مسئله این است؛
و اگر چه درکش سخت است،
اما این مسئله، مثل همیشه،
یک مسئلهی سیاسی است.
برای رسیدن به یک مفهومِ سیاسی،
حتی لازم نیست انسان باشی؛
موادِ خام هم میتوانند سیاسی باشند،
یا حتی غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام.
و یا میزِ کنفرانسی که
بر سرِ شکلش، چندین ماه، دعوا بوده:
آیا باید دربارهی مرگ و زندگی
سرِ یک میزِ گِرد قضاوت کرد،
یا یک میزِ مربع؟
و در ضمنِ همین دعوا و جروبحث
آدمها هلاک میشوند،
حیوانها میمیرند،
خانهها میسوزند،
و مزارع از بین میروند،
درست مثل زمانهای قدیم
که همهچیز، کمتر سیاسی بود!
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
