لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله هشتاد و سه

خیابان من شرقی است عشق نمی شناسد دور است از آغوش و بوسه  خیابان من تنگ و تاریک است متعصب است خالی است و دل شکسته و غمگین از لمس نشدن و لمس نکردن روح بلورین عشق  خیابان شرقی من  غمگین است مثل روزهای اخر آذر در شهر تهران با سوز و سرما و ذرات معلق و آلودگی هوا  خیابان من نسیمی نیست که موهای یار در ان برقصندو قهقهه مستانه سر دهند خیابان من  تشنه از عشق است از باور دوست داشتن ازشوقی که  دست مرد محبوبت را بگیری و نترسی از از دنیای ظالم بی رحم بی مقدار 

خیابان شرقی  من سیاه است رنگ تمام چادرهای مشکی که می خواهند رنگ دلم سیاه باشد نخندم نرقصم و نخوانم  هیچ خنیاگری در کنارم نباشد و عشق را در آغوش یار  لمس نکنم خیابان شرقی من  بن بست است راهی به جایی ندارد  برهوت است کویر است که  صدای دریا به گوشش نخورده و  نمی داند وقتی صدای رودخانه ,بوی علف ,بوی آویشن های تازه رسته در پلور دماوند ,در هوا مو ج بزند و هرموجودی  را از پرنده تا انسان دیوانه کند یعنی چه

 خیابان شرقی من یعنی راه رفتن جدا ازهم  یعنی من پچیده ام در یک ردای سیاه دور از لمس روح تو 

خیابان من  تنها است شبیه سربازی که از روی برجک دیده بانی برای تک تیرانداران آن سوی مرز دست تکان می دهد به انتظار پاسخی و دست دوستی 

و آنور جوی  که دیگر خیابان شرقی من نیست عشق است آغوش است بوسه است زندگی است غوطه ور در ابی به زلالی یک آبی آرام بلند به سادگی یک دوستت دارم ساده به زیبایی یک حس ناب مانند بوی خاک باران خورده بوی چای و نفسهای زیبای ان بر یک استکان بلور صدای نی نافله نای و دق الباب باد بر چهار چوب رسواترین رویاها 

آنور جوی اقلیم عشق است و خیال پروانه شدن در آغوش بی انتهای یار 

و من تا ابدیتی طولانی فکر می کنم که چرا نمی شود تمام خیابان رودخانه شود مرا تو را حل کند در باور دوست داشتن در باور یار و ما را ببرد به دریایی بی انتهایی  یکی شدن که خود میدانیم که اگر عشق را زبان سخن بود دیگر هیچ خیابان شرقی بن بستی نبود تا مارا به عزای عشق و آغوش بنشاند و  شاملوی عاشق آیدا هزار بار باید بسراید   عشق راای کاش  زبان سخن بود ...عشق را ای کاش زبان سخن بود ... عشق را ای کاش زبان سخن بود 



لاله هشتاد ودو

یک روز صبح خورشید متفاوت تر طلوع خواهد کرد روز تازه ای خواهد شد روزی که تمام شهرهها کوچه ها و جاده های ایران در شادی آزادی و امنیت و سرور چشم باز میکنند روز ی که فرهنگ والای ما بر جزجز زندگی ما حاکم خواهد بود فرهنگ والای پندار نیک گفتار نیک کردار نیک ,فرهنگ نجابت و متانت ایرانی٫ فرهنگ صدای تنبور و نور شمع و شراب هزار ساله ودیر مغان, فرهنگ
( در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی )
یک روز صبح خورشید نه ,بلکه مهر ایزدی بر خاکهای ما بوسه می زند ایزد بانویمان آناهیتا باران را برخاک ما جاری خواهد کرد و رحمت و برکت تمام خاک ماراازساحل زیبایی چاه بهار تا پارس اباد مغان از مریوان زیبا تا بیابانهای زیبای طبس سرشار خواهد کرد و لاله ها نرگس ها دوباره به یاد آنهایی که نیستند آنهایی که اهریمن دیو سیرت خونشان و جانشان را گرفته می رویند و در تمام کوچه ها بوی شب بو و یاس و مریم می آید همه لبخند می زنند می رقصند و می خوانند
روزی که که زنان زیبای چشم سیاه مشرق زمین با گیسوان بازدر هر جای این سرزمین زیبا می خوانند و می رقصند و آزادند از هر حجاب ظاهری و چادرهای سیاه دورویی و تظاهر چون میدانند ارزش یک زن نه به حجاب ظاهری بلکه به قدرت اندیشه تفکر و بصیرت اوست که اگر یک زن اینطور باشد نه نیازی به دین دارد نه حجاب ونه غیرتهای مسخره مردانه بلکه ذهن قوی و بزرگش بزرگترین ارزش را برای روح و جسمش قایل می شود
و در آخر روزی می آید که ما نگران هیچ شکم گرسنه ای در سرزمینمان نیستیم هیچ کس به خاطر حقوق انسانی اش و حق آزادی و زندگی و عقیده ای که دارد باطوم نمی خورد زندانی نمی شود مفقود الاثر نمی شود و اصلا اعدامی در کار نیست
همه چیز آزادی است شعر است کتاب است اندیشه است و تلاش برای فردایی بهتر
روزی که حتی مادی ترین چیزها نشانه فرهنگ ما خواهد بود و پول ما پول با ارزش ملی ما نشانه تاریخ هنر شعر و موسیقی و آزادی خواهد بود
روزی که مسیحا نفسی بیاید و فریادرسی که تما م کند تمام ناله ها و فریادهای ما را در این شب هجران تاریک
و آنروز است که ما به یاد همه آنهایی که نیستند و لی روح و جسم و وجودشان عظمت و بزرگی ایران و ایرانی بود هستیم و نامشان تا ابد جاوادانه است جاودانگیو عظمتی به بلندای زیبای دماوند باشکوه 


لاله هشتاد و یک

خون نمی خشکد رنگش نمی رود خون خون است سرخ گرم و آتشین در سنگ نفوذ می کند در سیمان را ه خود را می یابد  در خاک جاری می شود در آب روان می شود خون  تو خون من خون او وقتی بر زمین ریخت می ماند پا ک نمی شود. رنگ خون رنگ سرخ و آتشینی است  که همه چیز را با خود می بلعد رنگ خون جلا می دهد وطن را ...

باید به خون قسم یاد کرد به تمام خونهایی که ریخته شده ... به خون # نوید افکاری وقتی با لبخند به جلاد می گوید خونم از پیراهنت پاک نمی شود به خون ندا آقا سلطان در کف خیابان کارگر به خون # ستار بهشتی به خون #محسن محمد پوردر خیابانهای زخمی  آبان 98  به خون # سعید زینالی که مادرش هنوز نمی داند کجای این خاک پسرش در خون خود خفته است به خون # پونه و# ری را و تمام بچه های بی گناه # هواپیمای اوکراینی به خون تمام بچه های بی گناه  بیداد گاه  خاوران   ...ندا می رود نوید می رود  محسن می رود ری را می رود سعید می رود اما روزی همه اشان بر می گردند می دانید گلوله بر سنگ کمانه خواهد کرد ما همه سنگیم و عمر آینه به خشم دست ما بستگی دارد به رنج پروانه ای که بالش را با برق خشکانده اند تا از معنای گل دوری بجوید... آنها برمی گردند در وجود  تمام دختران و پسران و زنان و مردان این سرزمین... آنها سرود آزادی و پیروزی می خوانند  با باران عدالت  رنگین کمان آزادی رانقاشی می کنند ...آنها بر می گردند و  مانند  هزار کبوتر رها و آزاد در آسمان خونین و تنها وخسته ما پرواز می کنندتا همیشه   ...

لاله هشتاد

دیشب به خوابم آمدی و پرسیدی " آن مرد هنوز به خانه‌‌ات میاید؟ "
نفهمیدم منظورت کدام بود بابا، من مردهای زیادی را به خانه‌ام راه داده‌ام.
یکی تا از در آمد تو چرخی توی هال زد و رفت جلوی پنجره و خیره شد به جایی دور، یکی لم داد روی مبل و شروع کرد به تعریف از خودش، یکی با خودش شلوارک و حوله و اسپری زیر بغل آورده بود و نمی‌رفت، یکی‌شان هی نگاهش را از من می‌دزدید تا یک آن وسط حرفم پرید و گفت دست‌ها و چشم‌های قشنگی داری، یکی‌شان ایستاد جلوی کتابخانه‌ام و پرسید یعنی همه این‌ها را خوانده‌ای؟!، یکی‌شان کمی این پا آن پا کرد و رفت توی اتاق خواب؛‌ یکیشان هم هیچ کاری نکرد.
عاشق یکی‌ دو نفرشان شدم، با چندتایی‌شان خوش گذشت، با یکی دو نفرشان حرف‌های مهم زدیم، از دو سه‌تاشان خیلی بدم آمد، چند تایی هم مثل خیار بودند، هیچ طعمی نمی‌دادند!
حالا خیلی وقت است شب که می‌رسم خانه آباژور را روشن می‌کنم، لباس‌ رویی‌ها را می‌کَنم و با لباس زیر توی خانه می‌چرخم، پرده‌ها را هم نمی‌کشم.
لم می‌دهم روی مبل و پاهام را دراز می‌کنم روی میز. یکی دو لیوان آبجو می‌خورم، پشت بندش یک سیگار باریک و با نگاه دود سفیدش را دنبال می‌کنم که در نور زرد آباژور، پهن و پر رنگ جان می‌گیرد و هر چه رو به بالا می‌رود باریک و باریک‌تر می‌شود و جایی نرسیده به سقف گمش می‌کنم. فقط بوی تندی می‌ماند که آن هم بعد از ساعتی ملایم و محو می‌شود، انگار که آدم‌ها... 
بعد هم توی تاریکی دراز می‌کشم روی تخت، از این سر به آن سرش غلت می‌زنم. اگر بویی، تصویری، چیزی مانده باشد کمی پی‌اش را می‌گیرم و بعد ولش می‌کنم به امان خدا و می‌خوابم.
نه که درِ خانه‌ام را قفل زده باشم یا مردها دیگر برایم خواستنی نباشند!
هنوز دیوانه‌ی صدای بمم ، همان‌ها که پیام صوتی‌شان را چهار بار دیگر هم گوش می‌کنی و صاحب چشم‌های باریک و کشیده‌ای که دلت می‌خواهد بدانی پشت آنها چه می‌گذرد و دست‌هایی که بپیچد دور شانه، کمر، انگشت‌ها و تکیه کلامی که فارغ از هر نسبتی بگوید "چطوری بابا" تا بتوانی توی هر سن و سالی خودت را لوس کنی؛ فقط دیگر آنقدرها فرقی نمی‌کند که بخواهم برایشان تقلا کنم.
اگر مرد هم بودم همین بود، جایی که من هستم نه به واسطه جنسیت بلکه موقعیتی مکانی‌ست نسبت به تمام چیز‌هایی که قرار است خاطره شود.
نمی‌دانم جواب سوالت را گرفته‌ای یا نه اما اگر این حرف خیالت را راحت می‌‌کند باید بگویم که همه‌شان رفتند.

لاله هفتاد و نه

عزیزم تو میدانی "قُرُمساق" یعنی چه؟!

یکبار برادرم وقتی نوجوان بوده آمده خانه و از مادرم پرسیده: "دا" قرمساق یعنی چه؟! 
من امروز از لغت نامه دهخدا معنی اش را جستجو کردم. قرمساق یعنی مردی که زنش را به مردان دیگر بدهد! عزیزم به نظر تو چرا باید مردی زنش را به مردان دیگر بدهد؟! مثلا برای پول و از سر نداری یا اعتیاد مثلا؟! 
عزیزم، زنی که خودش از بی پولی تنش را به دیگران میفروشد چه؟!
او هم قرمساق است یا به او باید بگوییم مثلا فاحشه و بدکاره؟!
عزیزم تو میدانی به آدمی که شرافتش را میفروشد چه میگویند؟! به آدمی که از بالا به بقیه آدمها نگاه میکند؟! به آدمی که فکر میکند هر چه دارد از شایستگی و لیاقتش بوده!هوشش، پشتکارش، پولش، مدرکش، خانواده اش،زیباییش،......؟! قرمساق نمیگویند، نه؟!فاحشه یا بدکاره هم نمیگویند؟!
عزیزم، لیلی گلستان در مصاحبه ای گفته فروغ فرخزاد یک دختر جوان بدبخت و محتاج بوده، محتاج همه چیز، که یکی را میخواسته تا بهش بچسبد و آمده چسبیده به پدر خوشتیپ و جذاب او، ابراهیم گلستان! پدری که طبیعتاً الواط نبوده و فقط هنرمند و جذاب و پولدار بوده! عزیزم لیلی گلستان گفته این رفتار از آن دختر بدبختِ محتاج خیلی طبیعی بوده و اصلا هم موضوع چندان مهمی نبوده! گفته وقتی دوبار فروغ خودکشی کرده، مادرش، یعنی همسر ابراهیم‌گلستان، رفته بیمارستان سراغش، بسکه بزرگوار بوده!
عزیزم من یک سخنرانی انگیزشی هم از لیلی گلستان دیدم در تِد تاکِ تهران که توضیح میداد چطور در دهه شصت بعد از طلاقش در خانه ای چند صد متری در گوشه باغ/حیاط خانهء پدرش تنها و بی کس مانده! که چطور وقتی رفته وزارت ارشاد مجوز بگیرد تا نمایشگاهی از کلکسیون پدرش از تابلوهای سهراب سپهری در گوشه حیاط/باغشان برگزار کند به خاطر زنِ تنها بودن رفتار خوبی باهاش نشده و در برگشت درماشین آمریکاییش تا در ویلایشان در دَروس چطور زار میزده و گریه میکرده!
عزیزم تو میدانی دَروس کجاست؟!
عزیزم، به نظرت لیلی گلستان میداند زنِ تنها یعنی چه؟! میداند زن تنهای بعد از طلاق بدون حمایت پدر یعنی چه؟! میداند زن تنهای بعد از طلاق بدون حمایت پدر و بدون خانه یعنی چه؟! میداند اگر زنی پریود بشود و پول نداشته باشد نوار بهداشتی بخرد چکار میکند؟!
به نظرت میداند زنهایی از تنهایی و بی پولی تنشان را میفروشند؟! 
عزیزم به نظر تو لیلی گلستان میداند قرمساق یعنی چه؟! به نظرت میداند به آدمهایی که فکر میکنند هر چه دارند از لیاقت و شایستگیشان بوده و حقشان بوده چه میگویند

عزیزم، به نظر من مردی که زنش را به دیگری میفروشد یا زنی که تنش را میفروشد اسمشان قرمساق و فاحشه نیست.من فکر میکنم جای این کلمات اشتباه است عزیزم!
عزیزم من فکر کنم اینکه آدمی فکر کند چیزی که دارد از لیاقتش آمده خیلی سطحی نگریست، من فکر میکنم هیچ چیزی به خاطر لیاقت کسی به او داده نشده،من فکر میکنم اینکه کسی شانس این را داشته که ژن باهوشی و پشتکار و زیبایی را به ارث ببرد و بعد هم موقعیت مناسب خانوادگی و اجتماعی و تربیتی داشته تا همه اینها را به منصه ظهور برساند فقط و فقط از روی شانس است و خود فرد هیچ دخالتی در آن نداشته.
عزیزم من فکر میکنم اگر لیلی گلستان کمی با خودش فکر میکرد میدید که به راحتی ممکن بود جای زنی بود که همسرش یا پدرش به خاطر پول او را به مرد دیگری میفروخت و یا خودش از بی پناهی و بی پولی و بی خانمانی مجبور میشد تنش را بفروشد.
عزیزم، وقتی کسی میگوید آن موقع که فلانی توی کوچه ها پرسه میزد یا عشق و حال میکرد من خرخوانی میکردم تا پزشکی قبول شوم پس حق من است که حقوق خیلی بیشتری بگیرم، دلم میخواهد با مشت توی صورتش بکوبم! عزیزم به نظرم او نمیفهمد که حتی انگیزه و اراده اش برای خر خوانی هم دست خودش نبوده و او ممکن بود به راحتی جای همان بچه ای باشد که نه ژن هوش بالا به ارث برده،نه عقلش رسیده درس بخواند، نه اراده اش را داشته و نه خانواده ای داشته که کمکش کند تا راهی را برود که دکتر امروز رفته!
عزیزم من‌گاهی دلم میخواهد توی صورت خیلی های دیگر هم با مشت بکوبم، توی صورت آنهایی که فکر میکنند به قول ما خداوند انگشت خیرش را روی پیشانیشان گذاشته تا زندگیشان پر از خیر و برکت باشد و فکر نمیکنند پس چرا خدا انگشتش را روی پیشانی این همه آدمِ غلتیده در فقر و رنج و نابراری و جنگ نگذاشته !
توی صورت آنهایی که وقتی به نیازمندی کمک میکنند فکر میکنند لطف و مرحمت کرده اند و در دنیای خیالی دیگر برای خودشان درخت طوبی و جوی شیر و عسل و کوفت و زهرمار خریده اند!
توی صورت آنهایی که خودشان را در یک طبقه و محتاج ها و بدبخت ها را در طبقه ای دیگر قرار میدهند و با رحم و شفقتی آکنده از تبختر بهشان نگاه میکنند!
اما میدانی چیست عزیزم، اگر همین آدمهایی که من دلم میخواهد مشت حواله شان کنم هم رفتارشان دست خودشان نباشد چه؟!
اگر ژنشان و تربیتشان اینطور بوده باشد چه؟!
اگر لیلی گلستان هم ژن کم خِردی و بی رحمی و تبختر به ارث برده باشد و تربیتش آنها را به منصه ظهور رسانده باشد چه؟!
عزیزم، آنوقت کلمات جایشان را کجا پیدا کنند؟!

کلماتی مثل قرمساق 

نوشته دوست خوبم صبا مرادی عکس از فیلم #فهرست شیندلر #Schindler's List