لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله پنجاه و شش

 چشمهای بزرگ و براق و خوش‌ترکیبی داردبا ابروهای مشکی که بر آن سایه می افکند . مردمک چشمش را وقت تنظیم شدن‌های ماهرانه برای گرفتن نور بیشتر در شب یا راه ندادن شعاع آفتاب سوزنده در روشنای روز می‌توان مدت‌ها در سکوت تماشا کرد و شاد شد. عنبیه‌ی قهوه ای  رنگ درشتی دارد به رنگ عسل آویشن دماوند بی نهایت شفاف که انگار همین الان یک جلای اساسی داده باشندش، درخشان است و سرحال و مثل اشک چشم زلال . پلک‌هایش بهترین نوع آفرینش را دارند به نظرم، عجیب بی‌عیب هستند و هنرمندانه نقش بسته‌اند بر آن صورت مردانه‌ی جذاب . مژه‌های یکدست  و پررنگش هم مزید بر زیبایی آن دو چشم شده‌اند اما راز چشمهایش اینها نیستند نه زیبایی ابروها نه رنگ قهوه ای ارامش دهنده اش نه مژه های خوش حالتش.. راز چشمهایش چیز دیگری است ... چشمهایش همه چیز است برای گفتن ...برای خندیدن ...برای راز و نیاز کردن ...برای زل زدن و غرق شدن....قصه‌گویی و غزل‌سرایی عجیب بلد هستند این چشمهای خوش‌تراش.  عمیقند مثل یک دریای ابی بیکران و من دریا می‌خواهم، اقیانوس آرام رادوست دارم که تن به آب دادنم به گم و گور شدن ابدی در اعماق بیانجامد به بازنگشتن، به غرق شدن در چشم‌های محبوب بیکرانه اش...چشمهایش  جوری هستند که  می شود به‌شان قسم خورد، آیه و سوره اند برای روزمره‌های زندگی. هراز گاهی راه را نشانت دهند با یک نیم نگاه با یک اشاره. چشم‌هایش  لوندی می دانند، دقایق کودکانه دارند گاه مردانه تحکم کنند، گاهی می رنجند،گاهی  التماس می کنند، وگاه قهقهه‌های بلند اما بی‌صدا سر می دهند به افتخارت، داستان زندگی‌ات را گاهی  برایت روایت کنند، چشمهایش فقط اینها نیست که زندگی از دریچه خوش و اب رنگش رفت وآمد کندو فقط دکوری باشد برای زندگی ....چشمهایش عین زندگی اند در انها میشود جریان زندگی را دید و من مانند خود زندگی چشم هایش را می خواستم می خواهم و خواهم خواست  ....چشمایش فقط چشمهایش برای  جنگیدن  شکست را تحمل کردن پیروز شدن  دوست داشتن و عاشق بودن  و شاد بودن از ته دل خندیدن و زنده ترین زندگی کردنها تا بی نهایت لازم است ....
This entry

لاله پنجاه و سه

 زن ها بدون عشق زن های معمولی میشوندباید عشقی باشد که اگرخسته از کار به خانه برمیگردی برای هزارمین بار دوستت دارم هایش را بخوانی و تمام خستگی هایت از یادت برود باید عشقی باشد که برای دیدنش هزار بار لباسهای زیبا بپوشی و بعد جلوی آینه بایستی و بگویی نه این خوب نیست ولباس دیگه ای رو امتحان کنی . که  همیشه در خانه ات گل سرخی باشد که او اورده باشد و به تو بگوید که نازنینم گل فقط گل رز قرمز بقیه گل ها توهمند. باید عشقی باشدکه فکری شوی و  بنشینی وفهرستی بسازی از تمام شهریهایی که باید بااوببینی و او بشود  راهنمایت و برایت تمام رازهای آن شهرها را بگوید باید یارجانی باشد که همیشه تقویمت را به خاطرش چک کنی تمام شنبه ها وچهارشنبه های تعطیل را در ذهنت ثبت کنی برای تمام سفرهای دونفره و به این فکر کنی که در جاده بارانی شمال شعر بخوانی بلند بلند ...که باران باشد ..تو باشی و یک خیابان بی انتها به دنیا میگویم خداحافظ.... که چشمهایت را ببندی و برنامه بریزی که برای بار هزارم فیلم  نیمه شب در پاریس را با او ببینی و بعد در اغوش او بخوابی و خواب پاریس را ببینی . که به سرت بزند شاعر شوی و شعر بگویی و قافیه تمام شعرهایت او باشد. .که یرای او کتاب های شعر شاملو و سهراب و فروغ را ورق بزنی ودنبال طلایی ترین شعر باشی  که حفظش کنی و برایش بخوانی و حتی وقتی چایی دم می کنی پنهانی در چایی اش بهارنارنج وشعر بریزی....باید اویی باشد  که هربار روبروی آینه رفتی موهایت را به خاطر اوشانه کنی برای او ارایش کنی و به خودت عطر بزنی واینکه شب ها، نیمه شب ها، دم صبح ها کسی باشد که صدایش کنی چه کنارت باشد چه نباشد . که بی هوا بگویی چیزی بگو... و بی هوا بگوید چه زیبا شدی یا چشمهای تو آتشند کوچولوی من یا بگوید هزاران بار دوستت دارم تا ابد؛ که بداند "چیزی بگو" یعنی دقیقا چه چیزی را گفتن.

باید عشقی باشد که بهار را بهار ببینی وپاییز را پاییز... که هرچیز جای خودش باشد. که هرروز مثل دیروز، مثل هرروز، مثل همیشه نباشد. که اگر میخندی با چشم هایت بخندی. که غمت غم باشد و شادی ات شادی. میبینی؟ عشق باید باشد  تو باید باشی که اگر عشق نباشدواگر تو نباشی  ..نباشی..نباشی... من نیستم 

لاله پنجاه و دو

  • من که شاعر نبودم تو که شعر نبودی پس این دیوان اشعار چیست به نام من و در وصف تو که دست و پیشانیِ لولیان عاشق‌پیشه‌ی این شهرشلوغ ، هر شب به آن متبرک می‌شود؟ می دانی شبی را به یاد می آورم که دستهای تورا گرفتم از آن شب دست هایم را گم کرده ام نیستند بی انصاف ها ...چه کردی که این طور سر به هوا از من گذشتند و شبانه اواره ی کوچه هایت شدند . 
    پاییز است خورشید طلایی پاییز در خنکای غروب می رود و من میمانم لولیان شهر آشوب عاشق و کوچه پس کوچه های تهران و تو .... خنکای غروب با دستهای تو ،با اغوش تو ،با حرفهای تو بهشتی می شود،که جز من جای هیچ لعبت و مهوشی نیست و من در این شهر پر هیاهو دنبال دستهایم میگردم که بدون دستهای تو دیگر معنی ندارند،و میدانم که میدانی با خواندن غزل چشمهایت عاشق ترین زن دنیا می شوم دراین غروب طلایی ارغوانی پاییزی ....تو همان خیال راحت بعد از هرکابوسی ...همانقدر امن ...همانقدر آرام ...همانقدر عاشق...

لاله پنجاه و یک

  • حالا دیگر باران معنی دارد. حالا جلسه های مزخرف پی در پی کاری ،مرخصی و بی خوابی و بیخودی خندیدن معنی دارد. قرص مولتی ویتامین معنی دارد. حالا دیگر پیاده روی طولانی معنی دارد.حتی دویدن بالای سرعت هشت روی تردمیل باشگاه جور دیگری است با معنی است انگار همه چیز دارد از نو روایت میشود. انگار یک دست توانا یک قلم تازه و خوش تراش را برداشته و شروع کرده به نوشتن قصه ای جدید. ما قهرمان های این قصه جدیدیم. میبینی چه خوب دارد نوشته میشود؟
    به اندازه همه روزهایی که بودی برایم حرف زدی دستم را گرفتی کمکم کردی شدی برایم یک گوش شنوا و من دردهایم را آوردم پیش تو و تو رازهایم را شنیدی و اشک هایم را پاک کردی و نق و نوق هایم را شنیدی و عاشقانه هرچه را که مرهم بود برایم آوردی ومرادر آغوش امنت به مهمانی رقص برگهای رنگارنگ درختان عاشق باباد مخملی نوازشگر این روزهادر اولین جمعه پاییز بردی.
    به اندازه همه آن روزها و هزار بار بیشتر برای آرامش این روزهایم مدیون توام 
    میخواهم به یاد داشته باشی که آنگاه که روح زخمی مرا بوسیدی من عاشقت شدم ...
    خوشحالم میفهمی خوشحال...
    شبیه این جمله هایی که روی کارت های کوچک با خط خوش مینویسند و میچسباند روی دسته گل های بزرگ و برای کسی هدیه میبرند
    شبیه شب یلدا فال حافظ و انار و شمع ودیدن مهر تابان بعد از طولانی ترین شب سال جایی که خدا بر چهره زندگی بوسه می زند 
    شبیه لحظه تحویل سال ،سفره هفت سین ،بوی دریا در اول روز سال در ساحل بابلسر، بوی بهار نارنج (میدانی بوی بهارنارنج همیشه برایم بویی از بهشت بوده و تو بوی بهار نارنجی تا ابد ... )
    شبیه عیدی های تا نخورده پدر ،مثل نهار روز اول عید مادر ومثل نگاه گرم خواهر
    شبیه جاده رشت به ماسال، شبیه جنگل، مه ،کوه و باران شبیه بوی خاک نم خورده و تمام رقصهای مستانه من در زیر باران 
    شبیه خنکای غروب تابستان در باغهای سیب دشت مزاردماوند،شمیم گل در باغهای روح افزا و تمامی گوارابودن آب چشمه اعلا و تمام زیبایی کوچه دالان بهشت محله درویش دماوند
    شبیه تمامی نگاه من به تو و نگاه تو به من دریک عکس خصوصی دونفره 

لاله پنجاه

نمی دانم تودلتنگی هایت را چگونه به سر می بری ,من که با دوسه قطره اشک وکمی آه و دو سه خطی نوشته برای تووصبری که از خدا میخوام تمام نشود ...
در پس دلتنگی هایم تمام پنجره ها به تو باز می شوند.امروز راهم به دوستت دارم های تو بالیدم مثل همیشه درحوالی اندیشه هایم خیمه زده بودی ...خاموش و آرام وبی هیچ حرف وسخنی به دنبالت در همه جا هستم در کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ بی باران ...میدانی تهران بدون تو یعنی هیچ ...یعنی دلتنگی... یعنی بغض... یعنی پاییزیترین غروب سال

دلم باران می خواهدرهاشدن در زیر باران با تو که تو و باران ارامشید نوش دارویید... مرهم به دست برای هر زخمی... دستهایم را به تو می بخشم تمام قلبم را میان دستهایم جا می گذارم ودستهایم را به سویت اشاره می کنم بگذاروقتی که امدی تمام دلتنگی هایم را در آغوشت تا ابد به فراموشی بسپارم

تو مهربانترین حادثه دنیایی!