حدس میزنم یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شوم همه چیز را فراموش کنم مطمئنم این ژن الزایمر لعنتی یک روز مثل یک چراغ روشن میشود و کارش را میکند برای همین همیشه سعی میکنم همه چیز را نوشته باشم . دستور پخت چند غذا ، جای قایم کردن مدارک مهم ، رمز کارتهای بانکی واینترنت و لپ تاب ،شماره موبایل های مهم
و تو ...
پهلوی اسمت نوشته ام وقتی صدایم میزند انگار یک صفحه قدیمی روی گرامافون شروع به چرخیدن میکند ، انگار حسین قوامی شروع کند به خواندن تو ای پری کجایی...
نوشته ام دوست داشتنت شبیه پولکی اصفهان است وقتی بیفتد در یک استکان کمر باریک شاه عباسی و نرم نرم آب شود ورنگ ببازد به دل.... ،نوشته ام دستهایت شبیه لانه هستند برای گنجشکهای دستهای من ، نوشته ام شبیه باد خنک شبهای ییلاق دماونددر باغ مادربزرگ وسط چله تابستان هستی وشبیه غروب های ساحل بابلسر در تابستان های طلایی با بوی دریا ،شبیه نوشیدن شیرکاکائوگرم که مادر اماده کرده وقتی از سرما در حال لرزیدن باشی .. شبیه بوی مست کننده بهارنارنج نیمه شب اردیبهشت در خیابانهای بابل...،نوشته ام زبان چشمها را بلدی و میشود در نی نی چشمهایت مرد وقتی غرق نگاه کردنم میشوی، نوشته ام حس آمدنت بودنت نیلوفرانه است مریمانه است و دلت از جنس یاسهای سردر خانه های شمالی ... و حس اغوشت لطیف است مثل مخمل های ارغوانی رنگ قران های قدیمی ...همه چی را فراموش کنم نباید تورا فراموش کنم ....
بیا قبل از آنکه جنگ شروع شود
همدیگر را خوب ببوسیم
محکم به سینه بفشاریم
و ساعت ها به چشمان هم خیره بمانیم
بیا از چیزهایی که از دست رفته اند
از بدبیاری هایمان
از اینکه می خواستیم و نمی شد و نمی توانستیم
حرف نزنیم
بجایش تو درباره ی زیبایی ام چیزهایی را بگو
که تا قبل از این اصلاً بهشان فکر هم نکرده بودی
و من درباره ی چشم هات شعرها می نویسم و
زیر نور مهتاب
برایت می خوانم
وقتی دستم را محکم گرفته ای
یا موهایم را نوازش می کنی
بیا پیش از اینکه قتل عام شویم
بگوییم چقدر همدیگر را دوست داشته ایم
و دلمان می خواست
چند بچه از هم داشته باشیم
بیا به ازای تمامی جوانی مان که تلخ گذشت
بجای گریستن
همدیگر را دوست داشته باشیم
هرچند ما برای عشق آفریده شده ایم نه مرگ؛
اما به زودی می میریم
آن وقت حسرت گفتن تمام حرف هایی که احمقانه بودند
ما را تا جهنم خواهد سوزاند...
پرندگان وقتی روی شاخه درختی می نشینند از ترس اینکه به سمتشان تیری رها شود با کوچکترین صدایی پرواز می کنند ، اما تو چرا پریدی ؟ اینقدر صیاد صفت بودم !!! وجودت یک حصار محکم اطراف دلم بود . میدانی وقتی حصار در سرزمین گرگها تمام شود چه می شود ؟؟؟ و بدتر از آن میدانی وقتی حصار تمام شود و تو نیز انگیزه ات را از دست داده باشی چه می شود ؟؟ دیگر فقط منتظر می مانی تا از هر سو کسی به تو حمله کند .. گرگ ها احساس انسان را از چشم هایش می فهمند ، گرگ هم نبودی !!! کسی که نه پرنده باشد و نه گرگ ، قطعاً خودش هم نمی داند چیست وچه می خواد......
اینجا تهران
تمام اتوبان های شهر
چرا اسم یک زن رویشان نیست
شاید می ترسند
که باعبور هر مردی
باز هوای عاشقی به سرش بزند
بی خیال همت و حکیم
که من مدتهاست
فرعی های نسترن وشکوفه را
به یاد تو هروز دور میزنم...
قــــهوه دم مـــی کنـــم
نصـف قـــاشق سیانـــور بـــه فـــنجانت مـــی ریزم....
لـــبخند کـــه مـــی زنی ... مـــی گـــویم : "قــــهوه ات سرد شده بـــگذار عوضش کـــنم"...!
این کـــار هـــر شب مـــن است...
و مـــن چند سال است کـــه مـــی خواه...م بـــکشمت!
.ولـــی لـــبخندت!
لـــبخندت