داشتن ات....
مثــل نم نم باران جاده ی شمال ،
مثل مستی ِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب
مثل خواب بعـــدازظهر ...
مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...
مثل دیدن تاترهای خوب خیابان ویلا...
مثل دیالوگ های فیلم شب یلدا ...
مثل داغ یک عشق قدیمو تازه کردی صدای مخملی گوگوش...
مثل چشمات اذیتت می کنه؟نه ،ولی پدر منو دراورده فیلم خواب بزرگ همفری بوگارت
مثل شعرتوگل سرخ منی تو گل یاسمنی
مثل مهتاب ،شب های پر ستاره کویر،بوی شب بو
مثل آن بغلی که عاشق ات است، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...و مثل...ابدیتی باتو ...ابدیتی برای تو ...ابدیتی تا تو
آی می چسبــد....کارهایی هست که نمیتوانم بکنم:
نمی توانم در یک جاده جنگلی کوهستانی دیوانه بازی در نیاورم ندوم وسط جاده و عکس نگیرم
نمیتوانم سرم را بیشتر از سی ثانیه زیر آب نگه دارم، چون احساس میکنم دارم خفه میشوم. نمیتوانم نقش بازی کنم دوست داشتنم دوست داشتن است تنفرم تنفر نمی توانم به دروغ تظاهر کنم خوشحالم |نمیتوانم خیلی سریع از اعداد و ارقام سر در بیاورم نمی توانم شبها غذای چرب بخورم، چون بدخواب میشوم و کابوس میبینم. نمیتوانم همزمان هم با کسی حرف بزنم و هم دو عدد را در هم ضرب کنم. نمیتوانم وقتی روی موزاییکها راه میروم، تقارن را رعایت نکنم. نمیتوانم همیشه قیمت دلار و یورو وبورس اخرین اخبار بورس رابدانم و بخوانم . نمیتوانم با انگشتهایم سوت بزنم. نمیتوانم به صدای کشیده شدن یونولیت به دیوار گوش بدهم. نمی توانم صبح زود بیدار شوم و شش صبح ایمیلم را چک کنم نمیتوانم به کسی که دوستش ندارم بگویم دوستت دارم.کارهای دیگری هم هست که نمیتوانم انجام بدهم:
نمیتوانم دوستت نداشته باشم.
نمیتوانم به تو نگویم که دوستت دارم.
نمیتوانم به تو فکر کنم، چون دیوانه میشوم.
نمیتوانم به تو فکر نکنم، چون دیگر چراباید زنده بمانم؟
عشق های پر شورمان تمام میشوند. آدم های دوست داشتنی مان میروند بدون اینکه چیزی را برهم بزنند. بی هیچ نگرانی برای ما و احساسمان...همه چیز تمام میشود و کسی میرود و هیچ وقت برنمیگردد. تو میمانی و یادش و اینکه چقدر دوستش داشتی و چقدربرایت صدایش گرم بود و چه عطر دلپذیری داشت نفس هایش... ولبخندش نگاهش برای ما مرگ و زندگی بود
و بعدناگهان استاپ ...معمولا هم او تمامش میکنداول شوک میشوی انگار ازیک ساختمان ده طبقه به پایین پرت میشوی انگار ماشین با سرعت زیاد وسط خیابان با تو تصادف میکند و قطع عضو میشوی و رودخانه درد در وجودت جاری میشودگالن گالن دردبرسرت آوار می شود وگاه چنان دردبه مغز استخوانت می رسد که دلت می خواهد نباشی تا این درد لعنتی هم نباشد اولش هی صبر می کنی هی می گویی درست می شود، نمی خواهی باور کنی نمی شود، دلت می لرزد ،بدون او بودن را تصور نمی کنی می ترسی اگر نباشد تو هم نباشی. دور که می شوی، می بینی این من می تواند بدون او باشد. می بینی که با تمام علاقه و دوست داشتن می توان رفت.گاهی باید رفت. اصلاحقیقت زندگی توی همین رفتن هاست .رفتن هم خب درد دارد، راهی ست که باید ازش عبور کنی. مثل یک تونل تاریک است. اما خوب بخشی از زندگیست. یک تصمیم است... و کم کم یاد میگیری بدون او هم میشود زندگی کرد. دردها کمتر میشوند. زخم ها کهنه میشوند و آن حفره خالی شاید شروع کند به پر شدن. فراموش میکنی...و گذر زمان مانند باد تمام احساس عشق زجر درد را با خود می برد و اصلا گاهی از یاد میبری که چنین ادمی هم وجود داشته ....
شده تا بحال خدا را شکر کنید بخاطر نعمت فراموشی؟ ...وصحبت آخر
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته،وقتی ساعت به دو نزدیک شد فقط باید خوابید!
من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی در بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون دیوانه بازی هورمون دلتنگی ,این هورمون،وظیفش هم اینه که بهت نیروی عجیبی میده تا دیوونه بازی در بیاری،یه جورایی رهات می کنه!ازادت میکنه
اون وقت می تونی بعد از هزاربارفکرکردن هزاربار پیچ وتاب خوردن به کسی که ته قلبته بگی دوست دارم،یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده یا بهش تکست بدی ،یا براش متنی بنویسی و شر کنی و مطمئنی که اون بابی تفاوتی می خونه ...کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!
واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون دیونه بازی نشم.
اما مگه زندگی بدون این دیوونه بازیها زندگی میشه؟اصلا میشه به این فکر کرد که ساعت دو به بعد اصل زندگیه... اصل خودت ...و اونجاست که واقعا زندگی میکنی نقاب رو ور میداری و خودت میشی با تمام عاشقیهات...قصه هات ...دلتنگی هات... باورهات ...و این حالت تا وقتیه که خوابت ببره و ساعت هفت صبح شه اونوقت هورمون از خون روحت پاک میشه و دوباره نقابها برمیگردند و برمیگردی به دنیایی پراز عقل و منطق کسل کننده زندگی...و حتی از خودت می پرسی که این چه حسی بود که من دیشب داشتم ...هرحسی که هست باید یه جایی بپذیری که ساعت دو شب به بعد و ترشح هورمون دیونه بازی اگر نباشه تو هم کامل و با تمام روح و جسمت زنده نیستی ....
#حضرت مولانا
هفتاد درصد بدن من را آب تشکیل می دهد، سی درصد اش را تو. کاش پیدایت کنم، بیفتی در تن من، حل شویم. آرام آرام رنگ مرا، طعم مرا عوض کنی. کاش آزادی باشی، آزاد کنی، مردی که دوست دارم وآرزویم است باشی، رژ لبم بگیرد به تو، به لیوان قهوه ات . قرص جوشان باشی، آرام آرام جلز و ولز کنی در تنم. بتوانی خیانتها و دروغها و تلخی ها را درخودت حل کنی خاکستریهای زندگیم را پاک کنی سبز قزمز ابی لاجوردی وطلایی خورشید تابستان رابه زندگیم بیاوری ...بگذاری به یاد اورم من کوچکم، نسبت به چیزی که در ذهنم میگذرد. کمم، زورم به شکستها، به سرطان، به دعوای در خیابان به تنهایی ونا امیدی و خیلی چیز ها نمیرسد و فقط می توانم خودم کسی را حبس نکنم ...کابوس کسی نباشم