لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله صد و دوازدهم

در میانه زندگی و جنگ و تورم و خبرهای بد برای سرزمیت ...در میانه کار کردن و دویدن ، ایمیل جواب دادنهای تمام نشدنی .. و شرکت در جلسه های که حتی اسم های عجیبی دارند ومورد سوال واقع شدن هایی که هیچ وقت تمامی ندارند , در میانه جنگیدن های هر روزه و به روی خود نیاوردن حرفها و تحقیرها
در میانه اینکه ... جای مدیرت... شوهر نداشته ات.... عشقی که همیشه منتظرش بودی و نیامده.... جای هرکس که می تواند دلخوشی کوچکی برایت باشد و نیست به خودت امیدو انگیزه دادن ((به قول فرنگیها ویااگر به خواهی انگلیسی اش را بگویی... خودت خودت را موتیویت کنی)) ....وسط مشت گره کرده را حواله ی دنیا کردن، ناگهان به تو می گویند که بدرد نمی خوری …نمی فهمی… بلد نیستی نتیجه بگیری و یا انالیز کنی و یا توی جلسه های با اسم های عجیب غریب خنگ مطلقی .... وقتی واژه های که حکم شسکت تورا اعلام می کنند… از گوش رد می شود و در قشر خاکستری مغزت می نشینند درد ناگهان به بدنت اصابت می کند ... درد در درونت می پیچد
همه چیز از ناف شروع می شود، شبیه به یک نقطه ی مرکزی شروع می کند و حواله ات می دهد به جهنم.درد پایین و پایین تر می رود. زیر شکم و بعد سه قسمت می شود، پخش می شود در پای راست و چپ. سرریز می شود تا زانو، سومین قسمت گردباد می شود، می پیچد دور شکمت، تمام کمرت را در اغوش می کشد، بعدبالا می آید، بالاتر ، شانه هایت را در اغوش می کشد و ولش نمی کند...هی مشت می زنی، هی دعوایش می کنی، هی می گویی دست از سرم بردار. اما دست بر نمی دارد، با تو می خوابد، با تو بلند می شود، نفسش می پیچد در موهایت، بر صورتت پخش می شود ، و صبح روز بعد با تو چشم باز می کند.


صبح به خیر به تو می گوید وتو دوباره سلول به سلول درد را حس می کنی با تو آماده میشود و اسنپ می گیرد و همراه با تو به شرکت می آیدو به همکارانی که حس می کنی نگاهشان به تو اینست که چه موجود مفلوک و بیچاره ای هستی ...لبخند می زند. یک جاهایی از گردنت اویزان می شود، وقتی سنگینی کیفت را بیشتر از همیشه احساس می کنی و دردرونت داد می کشی دست از سرم بردار، ولی دست بر نمی دارد...


رفیق شفیقت می ماند. تو را می بوسد مثل یک هم آغوشی دردناک مثل مردی که بزور می خواد تورا تصاحب کند لبهایت را جوری می بوسد و گاز می گیرد که مزه خون را روی لبهایت حس کنی و بعد احساس می کنی که وجود متجاوزش را به تو تحمیل می کند و تو همش نگرانی که بعد از این هم آغوشی تهور آور و مشمئز کننده باردار چه هیولایی خواهی شد ؟ چه چیزی در ذهن و روح خسته ات به دنیا می آید نفرت , افسردگی , بدبینی یا موجودی که اعتماد به نفس ندارد و نگاهش به دنیا نا امیدی و سیاهی است ....


فردا صبح دوباره باتو مسواک می زند و با تو لباس می پوشد می اید شرکت، وسط جلسه های آخری که حضور داری ناگهان جلوی جمع تو را محکم تر بغل می کند، و داد می زند که من هستم و لگدش می زنی نمی رود، نمی رود....


یک روز، دو روز ، سه روز.


پا به پایت می اید هرچه می گویی باشد تو درست می گویی تنهایم بگذار
نمی گذارد.قلمبه می شود روی سینه ات در کیف لب تاپت و روی شانه های خسته ات .


می ماند. شب ها می نشیند رویت، دست می اندازد دورت، مثل یک متجاوز وسواسی از تو در رختخوابت هم جدا نمی شود.... می دانی باید برود، ولی می ماند،
تا بالاخره در شب پنجم
میتوانی کمی از پیچکهای که دورت تنیده خلاص شوی و نفس بکشی عمیق و عمیق تر ..... تا در بین این نفس ها کم کم کمی حملات وحشیانه اش فروکش کندتا شاید بتوانی دستها و پاهایت را تکان دهی و احساس کنی که این درد اینبارهم تو را نمی کشد و زنده می مانی ...


کم کم شدت درد را مثل روز اول احساس نمی کنی ولی هنوز در بدن و روحت هست و با شدت خفیف تری تورا در گیر می کند .... بلند می شوی دوش ابسرد می گیری و بعد سعی می کنی با آب سردی که بر بدنت جاری است درد را بشوری تا مثل هر کثافت و چرکی برود در چاه فاضلاب ...


میدونی که آخر بر آن غلبه می کنی ولی الان هنوز قویتر از آنست که از پسش بر بیایی و زورت به کنترلش نمی رسد پس باید و از روی اجبار با آن مدارا کنی و دنبال درمان لحظه ای نباشی


وقتی احساس می کنی که کمی ....فقط کمی شدت دردکمتر شده و تو یکم نفس راحت می کشی و می توانی فکر کنی ....میفهمی که این زخم ودرد هیچ وقت خوب نمی شود و تا آخر این زندگی جزو جدا ناپذیر زندگی توست و آنوقت که این حقیت را می پذیری می توانی تحملش کنی و حتی دوستش داشته باشی چون می دانی که تو و درد در حقیقت دیگر از هم جدا نیستید و دیگر قرار نیست که برود و از زندگی تو پاک شود
مثل همه نقص های صورت و بدنت و یا درد همیشگی زانو هایت و یامشکل سندرم روده تحریک پذیر که همیشه داری و هیچ وقت درمان نمی شود این درد هم دیگر از تو و از زندگی تو جدا نیست و باید یاد بگیری که با این زخم تازه و درد و خونریزی اش زندگی کنی و بجنگی و دوباره یاد بگیری که بخندی .....



ما

بودیم و
اندوهی مداوم
که گاه در پس تبسمی کوتاه
از یادمان می رفت ...
((شعر از سید علی صالحی))

لاله صد و دوازدهم

اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم 


 شلوغ است صداهای مردم دردمند خسته و گاه عصبانی به گوش می رسد که منتظر این هستند که ویزیت شوند و یا دنبال پیدا کردن آزمایشگاه رادیولوژی و داروخانه هستند طبقه اورژانس و ورودی در مانگاه کبد و گوارش غلغله است و پر از رفت و آمد حتی یکسری بیمار روی تختهای بیمارستان با لباس ابی سفید بد رنگ و با سرم در بازوهایشان در مسیر ورودی درمانگاه هستند 


زود رسیده ام ساعت 12 ظهر است ساعت یک تا دو باید در مورد کمپانی و محصولات دارویی در بخش گوارش و کبد صحبت کنم آسانسور اول خراب است نگهبان می گوید باید به داخل بیمارستان بروم از اورژانس رد می شوم و وارد راهروی گوارش و کبد  می شوم  تا به راه پله  برسم پله های بلند که تا طبقه سوم نفسم را می گیرد و با  و طبقه سوم انگار از جهنم دانته وارد بهشت می شوی از در چوبی قسمت گرفته تا اطاقهای شیک پزشکان و استادان با دکوراسیون چوبی و اسپلیتهای شیک که هوا را خنک می کند گویی که یک جزیره ارام در میان این همه هیاهیوی جهنمی است  در ورودی چرمی است تا  سر وصدای پایین نیاید و سکوت لذت بخشی جای ان هیاهیوی غریب را می گیرد

 وارد اطاق شیک سمینار با صندل های چرمی و LED می شوم می نشینم و منتظر می مانم که اساتید و فلو ها و رزیدنتها بیایند و ژورنال کلاب این هفته را صحبت کنند یک نفر یک نفر سر و کله شان پیدا می شود و در آخر هم اساتید صلانه صلانه می آیند بحث شروع می شود و درباره مردی 38 ساله با توده ای عجیب غریب در کبد است که تمام دستگاه گوارش را تحت تاثیر قرار داده است صحبت اصلی در مورد این بود که بیمار بدشانس را در لیست پیوند کبد قرار بدهند یا نه با یکسری اسکن ترسناک و توده های خاکستری رنگی که در پهنه سیاه اسکن پیام اور مرگ و نابودی اند بحث داغ میشود و با کلمات عجیب غریب انگلیسی ادامه پیدا می کند و در مورد همه چیز صحبت می شود جز اسم بیمار .... 

فقط در شرح حال بیان می شود 38 ساله و مرد است و من فکر می کنم که هنوز خیلی خیلی جوان است برا پیوند کبد و یا مرگ احتمالی 

مجرد است یا متاهل ویا  احیانا پدر هست یا نه  ....چه کسی الان کنارش هست ؟ همسرش یا خواهرش یا برادرش؟ اصلا کس و کاری دارد خانواده ای یا رفیقی 

اصلا کسی را دوست دارد یا کسی اورا دوست دارد ....حتما وضع مالی خوبی نداشته که در بیمارستان دولتی بستری شده البته دقیق هم نمی شود گفت چون مراکز پیوند معمولا بیمارستانهای دولتی هستند  و پولدار و بی پول مجبورند به این بیمارستانها مراجعه کنند در هر صورت چیزی از این مرد سی هشت ساله نمی دانم و با ترس به کبد و توده های ترسناک آن خیره می شوم و فکر می کنم در میان این همه بحث علمی و کلمات قلمبه و سلمبه چقدر حس می کنم این مرد تنهاست و چقدر همه چیز  غمگین است  و چقدر در میان این همه هیاهوی درو و بیرون بیمارستان  تنهایی و سیاهی مرگ را میشود  احساس میشود 


 از اطاق کنفرانس بیرون میایم و اساتید و پزشکان و دانشجوها در حال بحث و جدل علمی  در مورد بیمار هستند  و صدایشان در کریدور وسط پخش می شود از اب سرد کن آب می خورم و به دیوارهای پر از درد بیمارستان خیره می شوم و به اطاق بر می گردم کیس بیمار جدیدی مطرح می شود که وضعیتش بهتر است و زود درمان نهایی برایش قطعی می شود و نوبت من می شود 


بعد از توضیحات کامل و سوال و جوابها و پذیرایی که شرکت تقبل کرده و تشکر از همه اطاق کنفرانس  را ترک می کنم و به سمت پله ها می روم نگهبان صدایم می کنم و می گوید آسانسور درست شده و بهتر است از آسانسور بروم وارد آسانسور کثیف و قدیمی بیمارستان می شود در طبقه اول می ایستد و یک زن و مرد وارد می شوند زن با چهره ای خندان به مرد می گوید مطمینی که رفته تو لیست پیوند دیگه مشکلی نیست ؟ و مرد پاسخ می دهد اره مطمِن هستم گفتند چون زیر چهل ساله اولین مورد مرگ مغزی که پیدا بشه که بهش بخوره میره برای پیوند کبد ... برای لحظه ای می خواهم فکر کنم که بیمار بالا همان بیمار این زن و مرد است حتی وسوسه میشوم که بپرسم ولی جلوی خودم را می گیرم هر دو نفرشان جوری درگیر ذهنی هستند که ترجیح می دهم سکوت کنم و خوشحالی کم و اندکشان را که منوط به مرگ مغزی انسان دیگری  است خراب نکنم 

به طبقه پایین می رسم واورژانس جهنمی  دوباره با سر و صداهایش آدم را خفه می کند از اورژانس و بیمارستان  خارج می شوم  و سوار تاکسی می شوم  و  با بیماران منتظر و دردمند و همراهان  بیمار و نگهبانها و راننده های تاکسی که کنار درب اورژانس هستند وشلوغی  خیابان و صدای ماشین ها و آمبولانس مانند یک فیلم از کنار چشم هایم رد می شوند   چشم هایم را می بندم  تا از این دنیای شلوغ و خسته جداشوم و چند لحظه بعد دفترم را بیرون می اورم و  شروع به نوشتن می کنم 


اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم

لاله صد و یازدهم

لوستر های طلایی و قرمز  روشن  می شوند با نور کم پیست دایره ای رقص را روشن می کنند غیر از دایره رقص بقیه جاها تاریک است و نوری دیده نمی شود لباس قرمزپولک پولکی ام  را پوشیده ام لباسی که همیشه در رویاهایم  تصور میکردم که  اگر تانگو حرفه ای بخواهم برقصم آن را بپوشم جذب بدن، , زیبا , سکسی و وسوسه انگیز....


وارد پیست رقص میشم و مردی که بارها در رویاهایم با او حرف زدم وحسش کردم و روحش را می شناسم 

لیدر من است صورتش را نمی توانم تصور کنم جز اینکه در تصورم چشم های قهوه ای غمگینی دارد که من در نی نی چشمانش حل می شوم 


 با هیکل مردانه جذابش و لباس رسمی  مشکی که پوشیده ,دستش را دور کمرم می گذارد و مرا به خودش می چسباند و من با تمام ذهنم سعی می کنم استایل تانگو رو بگیرم


 چشمهایم را می بندم و سعی می کنم ریتم موزیک را حس کنم ریتم تانگو آرژانتینی را ....زمزمه ریتم با صدای معلمم میکس می شود

 ((کاملیا یادت نره طنابها بکشند ...یادت نره چونه ات موازی زمین باشه… یادت نره کتفهات بهم نزدیک باشندو کر بدنت سفت باشه ))


 سعی می کنم دانه به دانه اش را انجام دهم و فقط به انرژی و حرکات لیدر فکر کنم اما ناگهان ذهنم فرار می کند وحرکت می کند به جلسه های خسته کننده و زجر آور به تمام همهمه ها و واهمه های بی نام نشان... به نگرانی هایی که امانت نمی دهند 


((حواست هست باید رو استیج یک محصول کار کنیم ما تو بیمارستانها مارکت شر از دست  دادیم پس این تیم فیلد چیکار می کنن ؟....چرا غذای کمکی بچه ها جزو باید زندگی خانواده ها نیست چرا ؟ ...با توجه به کیفیت و قیمت محصول ما انتخاب اول نیست چرا ....چرا بعنوان مدیر ارشد فیلد نمی دونی وضعیت رقیب چطوریه ؟))


صداها می ایند می روند و سعی میکنند همه حواس مرا از دنبال کردن حرکات سینه لیدر و تغییر انرژی و حرکت دستها دور کنند ....سویچ مغزم  رامی پیچانم  و سعی می کنم تنها به ریتم و رقص فکر کنم ...ولی سویچ نمی چرخد  و دوباره همهمه های بی نام و نشان به ذهن هجوم می آورند ..((می دونی تنهایی سخته  تا کی می خواهی تنها زندگی کنی  فردا سنت بره بالاتر هیچ کس نیست کنارت باشه برات نگرانم میفهمی ...من مادرم نگرانتم... اگه یه روز من نباشم یا پدرت چی.... سرت رو به کار و باشگاه و رقص هی گرم کن آخرش چی ))..آخرش چی ...آخرین حرکت را با لید لیدر بک اوچو می روم و و با حرکت دستهای او پیووت می کنم ....و نگرانی های مادر در دستها و پاهایم رخنه می کند و من سعی می کنم  نگرانی هایم   را تبدیل به نیروی حرکت کنم با دشواری و سختی 


 دوباره همهمه ها به من حمله می کنند((چرا نمی دونی سیاستهای استراتژیک شرکت رقیب چیه ...پخش محصولات و یا تغییر قیمت گذاری و یا تمرکز روی بیمارستانها ...))

...(( می دونی مکانیسم ماشه فعال شده کاش زود تر خونه اتو عوض می کردی الان هیچ کاری نمی تونی بکنی حتی یه مبل خریدن همه پول زیادی می خواد)) ....

((تنهایی دختر بفهم تنها ... همه سرزندگی خودشون هستند اگر مشکلی پیش بیاد خودتی و خودت ...تا کی می خواهی بگی قوی و مستقلی ... نمیشه باید یکی باشه ))


نیست هیچ کس نیست... دیگر حتی توان گشتن و انتخاب کردن و دوست داشتن و جنگیدن و عاشق شدن را ندارم از دلشکستگی ها و درک نشدن ها ظرفیتم پراست دیگر تحملی نیست برای حتی یک قطره اشک ...ترجیح می دهم خودم را فقط به یک آغوش چند دقیقه ای تانگو بسپارم چند دقیقه آغوشی که می دانم کاملا برای من است  بدون هیچ نقص و یا فقدان توجه و علاقه و یا در تاریکترین بخشش هیچ خیانت یا احتمال خیانتی

 

آغوشی که همه وجودش را به من داده که من را هدایت کند و حر کت دهد در فراسوی هرچه که هست


, ذهنم به تانگو بر میگردد صدای معلمم را میشنوم 

((کاملیا قدمهاتو نخور... استایلتو نگه دار ....اعتماد کن به لیدر  فقط اعتماد...)) 


اعتماد می کنم در این  چند دقیقه جادویی ... اعتماد می کنم چون میدانم در این پنج شش دقیقه لیدر مرا تنها نمی گذارد می توانم به او تکیه کنم حتی ا گر در ((ولکادو )) قرار است به سمت زمین سقوط کنم  میدانم در ثانیه های آخری که قرار است نقش زمین شوم  وبیفتم و قلب وجسم  و روحم زخمی شود... لیدر مرا می گیرد ومرا بر میگرداند به موقعیت صفر به(( zero position))  برای یک شروع دوباره... برای یک عاشقانه نو 


ایمان می آورم  که تانگو مثل زندگی معمولم  نیست... تانگو خیانت بلد نیست... پشتت را خالی نمی کندوبرایت دسیسه نمی چیند ... تانگو نمی گذارد که زیبا نباشی که زیبا دیده نشوی .....تانگو برای زمان یک  آهنگ... برای  چند دقیقه ای که تورا درگیر می کند آغوشی میدهد بی واهمه ,,... آغوشی امن برای اعتمادی که در روح و جسمت ریشه می زند و تورا در بر می گیرد  برای چند دقیقه ای... که تا ابد اثرش در تو می ماند....

لیدر مرا می چرخاند  می برد به حرکت هیرو ....حرکت هیرو یادت باشد اول باید لید را بگیری  بعد فوروارد  بعد حرکت ساید  بعد بک وارد و دوباره ساید...,  ولی حفظ نکن قرار نیست مثل زندگی واقعی جواب سوالها را بدانی... قرار نیست که پلن A وBوC داشته باشی که اگر پلن A کار نکرد به سراغ پلن B بروی  ...قرار نیست برای تنهایی و دلتنگی ات فکری بکنی ... همه چیز را به لیدر بسپار... فقط دنبالش کن چشمهایت را ببند در جریان انرژی آغوشش غرق شو ...بگذار همه  واهمه ها و همهمه ها بروند و از ذهن  و روحت شسته شوند ..

. در حرکت هیروذوب می شوم ...هیچ چیزی غیر از آغوش او وجود ندارد فقط به او به انرژی اش  و آغوشش  فکرمیکنم  ...سویچ مغزم پیچیده می شود...دیگر هیچ صدایی نیست نه در مغز نه در جسم... فقط ریتم است و موزیک... فقط آغوش است و این آغوش فقط فقط برای من است تا آخر تمام نتهای که من را می رقصانند ...من می چرخم حرکت می کنم قدم بر می دارم پاهایم را به پاهایش جفت می کنم و او مرا حرکت میدهد تا آخرین لحظه این زندگی چند دقیقه ای جادویی ...من تا آخرین لحظات موزیک  این زندگی عاشقانه را می بلعم و می رقصم ...


 موزیک تمام می شود چراغها کامل روشن می شود  چشمهایم را باز می کنم لیدر در فضای تاریک و روشن پیست رقص محو می شود و من به اندازه تمام پهنای صورتم اشک می ریزم و سبکی رو ح و جسمم را نفس می کشم 

کفشهایم را عوض می کنم و با لبخند از پیست رقص خارج می شوم ....



لاله صد و دهم


من به لحظه ی های رقص در اخرین لحظات خاطره ی غروب خورشید پناه می برم... غروبی که نمی دانم اصلا برایش طلوعی است یا نه ...آغاز شب دومی است 

 تهران در زیر سایه پدافندها, پهبادها و ریزپرنده ها...ونمیدانم چه و چه... نورانی می شود ومن دست هایم را در آسمان می چرخانم بدنبال دستی که مرا با همراهی  نسیم خنکای غروب هدایت می کند و حرکت می دهدبه سمت نور... به سمت امید.... به سمت زندگی ... دستی که موهایم رادررویا می پیچاند، و زیبایی از نگاهش ساطع می  شود و میسوازند گندم زار ذهنم را... 


شب می شود و ماه صورتی در شرق تهران نور می افشاند و در مرکزشهر....اما تمام خفاش های که مرگ را هدیه می دهد درخشان در کنار برج میلاد می رقصند....  سوخته های ذهن من در باد سفر می کنند ... کسی شعر سبز شدن را می سراید... تمام وجود ترسیده ام در میان دست های گرم کسی که مرا می رقصاند درختان زمین را چنگ می زند... از رود ها می گذرد... از دریاها ... از همه ی حضور های صداهای انفجار در حس شنوایی من ... می کاود ... تکه و پاره می کند وجودم را ...مهر می شود... خدا می شود... و من شجاع تر و بی باک تر می رقصم به عقب به جلو قدم بر می دارم...(( پیووت )) می کنم به سمت نور..... به سمت زندگی...


 من در  لحظه های رقص در خاطره ی خورشید پناه میگیرم...ومی دانم که بالاخره خفاش های مرگ به غارهای تاریکشان بر می گردند ..موزیک و رقص مانند نوری از دل تاریکی این شبها را تمام می کند ....می رقصم و بازهم می رقصم و به این فکر می کنم که حتی اگر این آخرین رقص من باشد... باید زیباترین باشد ...باحرکت هدایت گر دستهایی که مثل من به نور ..به روشنایی ...به موزیک... به رقص... ایمان دارد  ... چون او ومن و همه آنهایی که می رقصند  (( به خدایی اعتقاد دارد که می رقصد ومی رقصاند* )) و این خدا همیشه بر خدایان جنگ طلب, مرگ اور و پراز دروغ و نیستی که جز تباهی چیزی نمی بینند و نمی خواهند... غلبه می کند ...و دوباره دنیا سبز می 

شود... بهار می شود رود می شود غزل و ترانه می شود.... و زندگی با تمام ابهت و زیبایی اش برنده و پیروز راهش را دامه می 


((پیووت)) :گام چرخشی به طوری که پیش یا پس از برداشتن یک گام بدن را به سمت چپ یا راست چرخانیده و پاشنه پا از زمین بلند می شود 

*: متن از کتاب چنین گفت زرتشت از فردریش نیچه .....

لاله صدو نهم


‎برای تو  , برای خودم, برای همه مان  که هنوز خیلی چیزای قشنگی مانده که تجربه کنیم،  شاید هنوز زندگی بقچه اش را برایمان باز نکرده, شاید خیلی چیزها هست که باید ذوقش را کنیم و دلمان برایش غنج بزند ، چیزایی شبیه عکس گرفتن در بالای کوه های نمک آبرود، سر خوردن از سورتمه ی هیجان انگیزش و قسم خوردن به اینکه دیگه هیچوقت اینکار رو تکرار نکنی، لحظه های قشنگی مثل خریدن گلیم دستباف برای خونه، مثل چیدن مجدد کتاب ها درکتابخانه در خانه جدید ، خریدن لباس های جدید و مرتب کردنشان درکمد ،  مثل خوردن یک سوپ گوجه فرنگی که برای اولین بار خوب درستش می کنی , مثل اولین باری که دکور خانه را تغییر می دهی و به نظرت همه چیز عالی می آید,یا بعد ازخستگی یک هفته کار در کمال آرامش دمنوش مورد علاقه ات را درست می کنی و سریال مورد علاقه ات را می بینی ، گذاشتن یه لیوان آب بالای تخت برای نصف شب ،لیفت کردن ابرو و حس اینکه چقدر ابروهای رو به بالا تو را بهتر نشان می دهند خرید یک رژلب کریستین دیور و استفاده از آن در مراسم و مهمانی های خاص و،تمرین یک حرکت جدید در رقص تانگو و درست وزیبا انجام دادنش و تمام چیزهای کوچیکی که سبب شادمانی بی سبب می شوند و تصمیمات عجیب و غریب یهویی هیجان انگیز  ‎ودر آخر عکس سلفی گرفتن از خودت در آینه چون تا به حال اینکار را نکرده بودی یا اگر هم انجام دادی مثل این دفعه خوشت نیامده  ‎امیدوارم همه ما به اندازه کافی از این خوشی های ساده وبانمک داشته باشیم که حالمان را خوب کند که حال بقیه را خوب کنیم و آنقدر ازاین شادمانی های ساده و پیش و پا افتاده زندگی 
    لذت ببریم و ذوقش را بکنیم که خدارا هم بنده نباشیم 
#نوروز 2584
#بابلسر _زیبای من