لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله صد و پانزدهم

من در بچگی نه از تاریکی می ترسیدم نه از موجودات ماورایی نه از جن نه از هیولا و روح و جسد و مرگ

 اتفاقا برایم این موجودات خیالی و احتمال زندگی اینها در یک کلبه متروک وسط جنگل  یا شالیزار بسیار جذاب بود همیشه در تصوراتم  به آنها شخصیت می دادم و تصورشان می کردم و منتظر می ماندم که حتما یه روز ببینمشان 

من اصالتا شمالی هستم  و شمال  ایران در آن زمان بچگی من   پر بود از خانه های بزرگ با باغهای مرکبات  و باغچه و شالیزار که خصوصا شبهای پاییز با هوای مه آلود و تاریکی که داشت بسیار رعب آور بود صدای حیوانات در شب خصوصا جغدها و بعضی پرندگان خاص در این  باغها کا ملا شما در یک فیلم هالیوودی  ترسناک قرار میداد با مه وزش باد مرطوب سرد که شاخ های درختان را بطور ترسناکی تکان می داد و صداهای از بعضی پرندگان خاص , جغدها  و گربه ها 

 در مدرسه داستانهای زیادی از دیدن موجودات عجیب غریب در باغ خانه و شالیزار گفته می شد که اتفاقا برای من بسیار جذاب بود و دوست داشتم این موجودات سم دار و شاخ دار یا روحهای سرگردان را ببینم 

همیشه احساس می کردم در ته باغ عمو که روبروی خانه ما قرار داشت حتما یک هیولای سیاه رنگ تک چشم زندگی می کند و اگر کسی نیه شب به باغ برود هیولا به سراغش می آید ولی هیچ وقت  به خاطر نظم خانه و اینکه مادرم که معلم بود و وادارمان می کرد ساعت ده و نیم تا یازده بخوابیم  نتوانستم هیولای ته باغ را ببینم حتی یکی دوبار که خواستم خودم را به خواب بزنم و بروم یواشکی داخل حیاط و بعد کوچه و بعد باغ عمو یا در قفل بود و یا مامان که می دانست من چه موجود مهارنشدنی هستم به پا ایستاد و من را دستگیر کرد 

بهر حال من هیچوقت غیر از انسانها و بعضی موجودات واقعی هیولایی ندیدم و حسرت ان همیشه با من است 


ولی هر چه که از موجودات ماورایی نمی ترسیدم از موجودات واقعی می ترسیدم و بیشتر از همه از رتیل و یا عنکبوتهای بزرگ  و حشراتی مانند زنبورهای وحشی  که نیش می زد ند و باعث مرگ سریع می شدند و یا زنبورهای عسل که واقعا وقتی نیشت بزنند دردناک است  البته در این ترس من مارها و عقربها جایی نداشتند چون اکثر مارهای منطقه ما مارآبی بودند که حشره میخوردند و سمی نبودند ولی تا دلتان بخواهد خوشگل بودند سبز ابی و مشکی براق ...مارها دوستان خوب من بودند عقرب ها هم در هوای مرطوب شمال زندگی نمی کنند ولی در کتابها راجع به زندگیشان  غرورشان و کینه های عجیب غریب شان خوانده بودم و برایم موجوداتی قابل احترام بودند  برعکس رطیل ها و عنکبوتهای بزرگ...... وبدتر از همه پشه هااا با آن صدای وزوز در گوش و نیش زدنهایی که پوستت را زنده زنده می کند و اینکه اگر گروه خونی ات را دوست داشتند مثل سنتکام و ارتش  آمریکا به تو حمله می کردند وجوری از نیش زدن و خون خوردن لذت می برند که انگار این آخرین مهمانی خونخواری شان است در حالی که از آخر خرداد تا آخر شهریور به مهمانی هر شب می رفتند نیش می زدند خونت را می خوردند و اینقدر خودت را می خاراندی که پوستت کنده می شد 


در آن زمان ما فقط دو کانال تلویزیونی داشتیم و بیشتر وقتها این دو کانال رازبقا و فیلم های مستند پخش می کرد و اگر خدایی ناکرده من فیلمی از حشرات  و یا رتیل می دیدم  تا خود صبح کابوس میدیدم که روی دیوار اطاقم هستند و یا وارد رختخوابم می شوند ویا زیر پتو هستند و من با وحشت از خواب می پریدم و سریع تمام تخت و اطاق را وارسی می کردم که مبادا آنها در اطاقم باشند گاهی وقتها پدر و مادرم را بیدار می کردم که آنها به من اطمینان بدهند که هیچ زنبور رطیل و مورچه گوشتخواری  دراطاق و تختم نیست  والبته نه من نه پدر ومادر ونه حشره کش ها و نه پشه بند حریف کامل پشه ها نمی شد و من همیشه در حال خاریدن بدنم درجایی که لباس مزاحم کار پشه ها نمی شد بودم 


حتی از لباسهایی که طرح عنکبوت داشت یا هر حشره ای حتی اگر خنده دار یا فان بود متنفر بودم همیشه برایم سوال بود وقتی خدا می تواند سگها اسب ها و پروانه و شاپرک ها را خلق کند چرا باید حشرات موذی را خلق کند و که فقط کارشان نابودی و نیش زدن است و چرا این موجودات پلید در منطقه زندگی ما زیادند 


بعدها که بزرگتر شدم ودر دبیرستان  زیست شناسی خواندم فهمیدم که چقدر چرخه حیات وابسته به این موجودات ترسناک هست کمی منطقی تر به قضیه نگاه می کردم 

تعطیلات عید امسال کتاب فرشگرد اثر دکتر وکیلی را با خودم به بابلسر بردم و خواندم  داستان در باره کودتای کره زمین و موجودات این سیاره علیه انسان بود و لیدر این کودتا مورچه ها و موریانه ها بودند که انتقام سختی از انسانها گرفتند و کره زمین را از شر این موجود دوپا خودخواه و منفعت طلب راحت کردند .... دوباره وحشت کودکی به سراغم آمد و از آپارتمانی  که پدر در یکی از برجهای بابلسر خریده بود به بیرون نگاه کردم دور برم پر از ساختمان  و ویلا  و برج بود بودبا حیاطها و باغ هایی که مصنوع دست انسان بودن تا طبیعت وحشی  و اثری از طبیعت بکر دیده نمی شد قاعدتا باید کمتر می ترسیدم چون حداقل در اطراف خانه ما باغهای مرکبات و شالیزارهای وهم آور وجود نداشت و آب بندانهای طبیعی و مصنوعی که برکه های بزرگ آب را تشکیل می داد دیگر در شهر نبود و در حومه شهر قرار داشت خصوصا جایی که آپارتمان پدر بود در زمان بچگی زمین های ساحلی و پر از برکه ها و اب بندنهای بود که زیست گاه این حشرات عزیز بودند  ولی الان همه آن زمین ها به ویلا اپارتمان و برج تبدیل شده بود 

این باید باعث می شد کمتر بترسم ولی اضطراب و وحشت غریبی من را فرا گرفته بود که حالا که ما  زمین و خانه رطیل ها مورچه ها و موریانه ها  را نابود کردیم و حتی اب بندان و شالیزاری هم در سطح شهر نگذاشتیم که حداقل پشه ها زنده بمانند حتما ماجرای کتاب واقعی می شود و همه آنها یک ارتش بزرگ می شوند و همین امشب به ما حمله می کنند و  ما را نابود می کنند 


باور کنید یا نه آنشب تمام اطاقم را بررسی کردم جارو برقی کشیدم حتی از پدر خواستم تشک رو بلند کند تا به بهانه تمیزی زیر تشک و تخت را نگاه کنم 

و با وجود هوای بهاری مخملی پنجره ها را بستم ولی با تمام اینکارها تا صبح  هر یکساعت بیدار می شدم و چراغ را روشن می کردم و دنبال یک رطیل زشت و بد ترکیب بودم  تا قراراست نیش بزند و من را سیاه و کبود نفله روانه دیار آخر و باقی کند .....

 

لاله صدوچهاردهم

یادداشت روز 28 شهریور 1405

شنبه ها....

همیشه یعنی در یک دوره  بیست و چهار ساله  کاری در شرکت های دارویی  شنبه ها برای من  سنگین ترین , شلوغ ترین و گاهی اعصاب خردکن ترین روز هفته بود خصوصا در این سه سال که با مدیری کار کردم  که تنها کاری که بلد بود مدیر نبودن بود ((جلسات هفته ای را که گذشت-WOR)) را تنظیم می کرد تا ما را راس ساعت نه شکنجه کند و با ان صدای جیغ مانندش  که برای من بدترین صدا بود می گفت : ((جلسه های که ساعت نه شروع نشه جلسه نیست ))و همین باعث می شد که من در ترافیک صبح شنبه از خانه ام که نارمک هست تا خ خدامی میدان ونک که شرکت آنجا بود  هزار بار دلم بلرزد که سروقت نرسم  و بعد که به شرکت می رسیدی باید در بدترین جلسه عمرت شرکت می کردی چون مدیر بنده عملا هیچ توانایی نه در بیزنس و تحلیل بازار داشت و نه آن هوش هیجانی یک مدیر کاریزماتیک که بلد است افراد تیمش را مدیریت کند و کارها را به نحو احسن پیش ببرد تنها کاری که بلد بود گیر دادن های الکی و یافتن مقصر برای هر کار نشده ای بود و از نظر او همیشه اعضای تیمش مقصر بودند در برابر تیم های دیگر شرکت ...وحضرت آقا برای هیچ چیز و هیچ کاری مقصر نبود و این جلسات مثل یک نفرین گند می زد به همه هفته ..خلاصه اینکه در ساعات عصر شنبه  همه ما مثل یک مشت ادم کتک خورده از شرکت بیرون می رفتیم و به شرکت خودمان زندگی و در کل به  همه چی فحش می دادیم ...


میدانید شباهت جهنم به شرکتی که مدیر داغونی داردو با سیستم مدیریتی غیبت  کردن و تفرقه بینداز حکومت کن مدیریت می کند و یک تیم سمی می سازد چیست ؟

از نظر من اینست که تا وقتی در هردوی آنها هستی نمی دانی که در جهنمی 


تا وقتی که آن شجاعت لازمه سراغت می آید و بدون ترس از بی پولی و بدبختی و شرایط تورمی در ایران استعفا می دهی و از شرکت بیرون میایی  

آنوقت ناگهان به خودت میایی و می بینی که شعله های جهنم آرام آرام فروکش می کنند و وهرچه زمان می گذرد خودت و زندگیت آرامتر و سبزتر می شود 

آنوقت برایت معنای خیلی چیزها عوض می شود روزهای هفته را حس می کنی برایت هر روز یک معنایی می دهد جمعه جمعه می شود و  شنبه شنبه ای که   دیگر یک نفرین ابدی و ازلی نیست.

 دیگر خنکای شهریورماه  را با لذت در آغوش می کشی و از صبحانه های هشت صبح که چای بهار نارنج اصلی ترین پایه آنست لذت می بری و با خودت می گویی حتی اگر امروز اخرین روز زندگی من است و فردا اگر  قراراست با بمب و پهباد و هر چیز کشنده دیگری در این جغرافیایی همیشه بحران زده و خراب بمیرم بهتر است جوری زندگیش کنم که لحظه به لحظه آن را حس کنم حتی درد و رنج و ترافیک خر تهران همیشه شلوغ را 


  و بعد معجزه اصلی رخ  می دهد دوستانی را پیدا می کنی که با جادوی کلمات زندگی می کنند و یکشنبه دیگر یادآور جلسه با مدیر عامل و ارایه گزارشهای تمام نشدنی مزخرف نیست ...بلکه داروخانه سبز ترانه است و دوستانی بهتر از آب روان و زنی که نورزندگیت می شود و به تو می گوید : در لحظه حس کن, ببین ,بشنو,  لمس کن و مزه ها را بچش و بنویس همه اینها را..... و سعی کن تمام این حسهای وجودی و شهودی ات را کلمه کنی و بنویسی .... و تو برای اولین بار در زندگیت شنبه صبح ها را با فکر نوشتن با فکر خواندن با بو و نوشیدن چای بهار نارنج بیدار می شوی و برای تو هم مثل بابلیهای باستان  و یهودی های امروز   شنبه از یک روز نفرین شده به روز مقدسی تبدیل می شود با آسمان نیمه ابری تهران ...بوی پاییز ... و جادوی کلمات .


پی نوشت: سپاس ویژه از یاور همیشه مومن من ترانه و نوری که به زندگیم وارد شد لادن عزیزم 


لاله صد و سیزدهم


فردا مصاحبه دوم را بایک شرکت بین المللی دارویی را دارم با مدیر منابع انسانی که ایرانی نیست و با من قرار مصاحبه دوم را دارد امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش برود قرار فردا و مصاحبه یا یک شرکت خارجی من را به سالهای پیش برد به زمانی که برای یک کمپانی خارجی دانمارکی تقاضای کار دادم و ازقضا به مصاحبه دوم رسیدم


در مصاحبه دوم بعد از اینکه سوال و جواب ها ازمن تمام شد مدیر منابع انسانی شرکت که آن موقع یک مرد یونانی بود از من پرسید من چه نظر و توقع ای ازشرکت دارم و طبیعتا اولین سوال من این بود که حقوق و پاداش چقدر است و چطور پرداخت می شود و او با با جزییات کامل برایم توضیح داد و گفت سوال بعدی که من مجددا درباره بیمه و مرخصی و روزهای تعطیل که معمولا در این شرکتها کار میکردم و تعطیل نبودم و شرایط جبران ساعات کاری در روزهای تعطیل پرسیدم واو با صبر و حوصله همه جزییات را توضیح داد و پرسید دیگرچه؟ ... من دیگر نمیدانستم چه سوالی بپرسم و خود او پرسید از کمپانی چه انتظاری دارم و دقیقا چه چیزی می خواهم ...و من هم بطور کلی جواب دادم پیشرفت شغلی و یادگیری ... و او دوباره پرسید دیگر چه ....


من جوابی نداشتم بدهم . چیزی که من بعنوان حقوق خودم می شناختم در واقع ابتدایی ترین و اولین سطح حق من بعنوان یک کارمند بود. سکوت بدی شد.و اینکه هیچوقت فکر نکرده ام من دقیقا چه میخواهم ولی می دانم چه چیزی را نمی خوام


و این یعنی بدیهی ترین حقیقت تلخ در زندگی ام:
من حقوق خودم را نمی شناسم و نمی دانم


من تنها نبودم و نیستم . از خواص زندگی در یک جامعه ی همیشه دیکتاتوری این است که حقوقت را نشناسی((منظورم فقط دیکتاتوری سیاسی نیست همه جور دیکتاتوری فرهنگی و اجتماعی)). در جوامع دیکتاتوری همیشه صحبت از «وظایف» شهروندان است و فراموش می شود که در برابر هر وظیفه ای «حق» ی هم وجود دارد.شهروندان موظفند قانون های بی اساس را رعایت کنند، حجاب را رعایت کنند، مالیات بدهند ، تشویش اذهان عمومی نکنند، دختر پسر همسر و پدر و مادر خوبی باشند و خلاصه انسانهای مقبول و کار درستی باشند اما در برابر این همه وظیفه کوچک ترین حقی برای خودشان قایل نباشند
این تفاوت بزرگ جوامع دیکتاتوری با لیبرال است. در جوامع لیبرال هرجا » وظیفه » تعریف می شود «حق» هم تعریف خواهد شد. اگر چه در جوامع لیبرال هم این حقوق بطور کامل مراعات نمی شود اما به هر حال حقوق تعریف شده است و اساسا وجود دارد و مردم از آن آگاهند.


آگاهی از حقوق مهم است برای آنکه اگر مردمی حقوقشان را بشناسند حقشان را به راحتی نمی توان ضایع کرد و خورد.
در حالیکه اگر مردم حقوق شان را نشناسند و اصلا ندانند که حقی دارند مسلم است که حق شان پایمال خواهد شد. همه ی مردم ، صرف نظر از ملیت و جنسیت و نژادشان حقوقی دارند که آن را «حقوق بشر» می نامنددر عنوان کلی و البته غیر از حقوق بشر هر انسانی ,یکسری حقوق شخصی و انتظارات مشخص و خطوط قرمزی هم برای خودش دارد که خیلی وقتها در کشور ما نادیده انگاشته می شود و یا ما خودمان به خاطر رعایت حال دیگران یا رو دروایسی و یا مصلحت و یا در اصطلاح عامیانه اش (( اشکالی نداره بزار کسی ناراحت نشه)) بیخیال آن می شویم


دردناک ترین بخش ماجرا اینست که
((و البته در عین حال برای ما ایرانی ها مایه ی شرمساری)) که بدانیم بنیان گذار حقوق بشر به مفهوم کنونی اش در هزاران سال پیش بچه محل های خود ما «کوروش کبیر» بود. این را نوشتم که از موارد نقض حقوق بشر در ایران کمی بیشتر دردمان بگیرد. اعلامیه جهانی حقوق بشر در دهم دسامبر سال 1948 به تصویب رسیده است و محض اطلاع این اعلامیه سی ماده دارد و بطور کلی خیلی زیبا ست. البته برای ما بعد از خواندنش فقط می شود یک گوشه نشست و های های گریه کرد . تمام حرفهای قشنگ دنیا مانند حق کرامت و امنیت و برابری در برابر قانون و آزادی بیان و عقیده و مراجعه به دادگاه صالح وعادل و اساسا آزادی از جمله موارد تصریح شده در این اعلامیه است. با یک جستجوی ساده میتوانید در گوگل آن را پیدا کنید و بخوانید


ایمان دارم که اگر همه ی ما به حقوق مان آگاه بودیم و این حقوق را با قلب و ذهن مان باور می کردیم ویا حداقل می دانستیم چه می خواهیم وبرای چه می خواهیم واینکه در برابر جامعه و دولت و حکومت و خانواده و محیط کار چه حق و حقوقی داریم زندگی مان خیلی متفاوت می شد و نهایتا اینکه در هر مصاحبه کاری و یا در هر بخشی از زندگی خودمان حق و حقوقمان را می دانستیم و مطرح می کردیم به معنای واقعی احساس امنیت و رضایت از خود را بیشتر داشتیم و هویت فردی و منزلت انسانی والاتر.... و انسانهای شادتر و تاثیرگذارتری بودیم .....

لاله صد و دوازدهم

در میانه زندگی و جنگ و تورم و خبرهای بد برای سرزمیت ...در میانه کار کردن و دویدن ، ایمیل جواب دادنهای تمام نشدنی .. و شرکت در جلسه های که حتی اسم های عجیبی دارند ومورد سوال واقع شدن هایی که هیچ وقت تمامی ندارند , در میانه جنگیدن های هر روزه و به روی خود نیاوردن حرفها و تحقیرها
در میانه اینکه ... جای مدیرت... شوهر نداشته ات.... عشقی که همیشه منتظرش بودی و نیامده.... جای هرکس که می تواند دلخوشی کوچکی برایت باشد و نیست به خودت امیدو انگیزه دادن ((به قول فرنگیها ویااگر به خواهی انگلیسی اش را بگویی... خودت خودت را موتیویت کنی)) ....وسط مشت گره کرده را حواله ی دنیا کردن، ناگهان به تو می گویند که بدرد نمی خوری …نمی فهمی… بلد نیستی نتیجه بگیری و یا انالیز کنی و یا توی جلسه های با اسم های عجیب غریب خنگ مطلقی .... وقتی واژه های که حکم شسکت تورا اعلام می کنند… از گوش رد می شود و در قشر خاکستری مغزت می نشینند درد ناگهان به بدنت اصابت می کند ... درد در درونت می پیچد
همه چیز از ناف شروع می شود، شبیه به یک نقطه ی مرکزی شروع می کند و حواله ات می دهد به جهنم.درد پایین و پایین تر می رود. زیر شکم و بعد سه قسمت می شود، پخش می شود در پای راست و چپ. سرریز می شود تا زانو، سومین قسمت گردباد می شود، می پیچد دور شکمت، تمام کمرت را در اغوش می کشد، بعدبالا می آید، بالاتر ، شانه هایت را در اغوش می کشد و ولش نمی کند...هی مشت می زنی، هی دعوایش می کنی، هی می گویی دست از سرم بردار. اما دست بر نمی دارد، با تو می خوابد، با تو بلند می شود، نفسش می پیچد در موهایت، بر صورتت پخش می شود ، و صبح روز بعد با تو چشم باز می کند.


صبح به خیر به تو می گوید وتو دوباره سلول به سلول درد را حس می کنی با تو آماده میشود و اسنپ می گیرد و همراه با تو به شرکت می آیدو به همکارانی که حس می کنی نگاهشان به تو اینست که چه موجود مفلوک و بیچاره ای هستی ...لبخند می زند. یک جاهایی از گردنت اویزان می شود، وقتی سنگینی کیفت را بیشتر از همیشه احساس می کنی و دردرونت داد می کشی دست از سرم بردار، ولی دست بر نمی دارد...


رفیق شفیقت می ماند. تو را می بوسد مثل یک هم آغوشی دردناک مثل مردی که بزور می خواد تورا تصاحب کند لبهایت را جوری می بوسد و گاز می گیرد که مزه خون را روی لبهایت حس کنی و بعد احساس می کنی که وجود متجاوزش را به تو تحمیل می کند و تو همش نگرانی که بعد از این هم آغوشی تهور آور و مشمئز کننده باردار چه هیولایی خواهی شد ؟ چه چیزی در ذهن و روح خسته ات به دنیا می آید نفرت , افسردگی , بدبینی یا موجودی که اعتماد به نفس ندارد و نگاهش به دنیا نا امیدی و سیاهی است ....


فردا صبح دوباره باتو مسواک می زند و با تو لباس می پوشد می اید شرکت، وسط جلسه های آخری که حضور داری ناگهان جلوی جمع تو را محکم تر بغل می کند، و داد می زند که من هستم و لگدش می زنی نمی رود، نمی رود....


یک روز، دو روز ، سه روز.


پا به پایت می اید هرچه می گویی باشد تو درست می گویی تنهایم بگذار
نمی گذارد.قلمبه می شود روی سینه ات در کیف لب تاپت و روی شانه های خسته ات .


می ماند. شب ها می نشیند رویت، دست می اندازد دورت، مثل یک متجاوز وسواسی از تو در رختخوابت هم جدا نمی شود.... می دانی باید برود، ولی می ماند،
تا بالاخره در شب پنجم
میتوانی کمی از پیچکهای که دورت تنیده خلاص شوی و نفس بکشی عمیق و عمیق تر ..... تا در بین این نفس ها کم کم کمی حملات وحشیانه اش فروکش کندتا شاید بتوانی دستها و پاهایت را تکان دهی و احساس کنی که این درد اینبارهم تو را نمی کشد و زنده می مانی ...


کم کم شدت درد را مثل روز اول احساس نمی کنی ولی هنوز در بدن و روحت هست و با شدت خفیف تری تورا در گیر می کند .... بلند می شوی دوش ابسرد می گیری و بعد سعی می کنی با آب سردی که بر بدنت جاری است درد را بشوری تا مثل هر کثافت و چرکی برود در چاه فاضلاب ...


میدونی که آخر بر آن غلبه می کنی ولی الان هنوز قویتر از آنست که از پسش بر بیایی و زورت به کنترلش نمی رسد پس باید و از روی اجبار با آن مدارا کنی و دنبال درمان لحظه ای نباشی


وقتی احساس می کنی که کمی ....فقط کمی شدت دردکمتر شده و تو یکم نفس راحت می کشی و می توانی فکر کنی ....میفهمی که این زخم ودرد هیچ وقت خوب نمی شود و تا آخر این زندگی جزو جدا ناپذیر زندگی توست و آنوقت که این حقیت را می پذیری می توانی تحملش کنی و حتی دوستش داشته باشی چون می دانی که تو و درد در حقیقت دیگر از هم جدا نیستید و دیگر قرار نیست که برود و از زندگی تو پاک شود
مثل همه نقص های صورت و بدنت و یا درد همیشگی زانو هایت و یامشکل سندرم روده تحریک پذیر که همیشه داری و هیچ وقت درمان نمی شود این درد هم دیگر از تو و از زندگی تو جدا نیست و باید یاد بگیری که با این زخم تازه و درد و خونریزی اش زندگی کنی و بجنگی و دوباره یاد بگیری که بخندی .....



ما

بودیم و
اندوهی مداوم
که گاه در پس تبسمی کوتاه
از یادمان می رفت ...
((شعر از سید علی صالحی))

لاله صد و دوازدهم

اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم 


 شلوغ است صداهای مردم دردمند خسته و گاه عصبانی به گوش می رسد که منتظر این هستند که ویزیت شوند و یا دنبال پیدا کردن آزمایشگاه رادیولوژی و داروخانه هستند طبقه اورژانس و ورودی در مانگاه کبد و گوارش غلغله است و پر از رفت و آمد حتی یکسری بیمار روی تختهای بیمارستان با لباس ابی سفید بد رنگ و با سرم در بازوهایشان در مسیر ورودی درمانگاه هستند 


زود رسیده ام ساعت 12 ظهر است ساعت یک تا دو باید در مورد کمپانی و محصولات دارویی در بخش گوارش و کبد صحبت کنم آسانسور اول خراب است نگهبان می گوید باید به داخل بیمارستان بروم از اورژانس رد می شوم و وارد راهروی گوارش و کبد  می شوم  تا به راه پله  برسم پله های بلند که تا طبقه سوم نفسم را می گیرد و با  و طبقه سوم انگار از جهنم دانته وارد بهشت می شوی از در چوبی قسمت گرفته تا اطاقهای شیک پزشکان و استادان با دکوراسیون چوبی و اسپلیتهای شیک که هوا را خنک می کند گویی که یک جزیره ارام در میان این همه هیاهیوی جهنمی است  در ورودی چرمی است تا  سر وصدای پایین نیاید و سکوت لذت بخشی جای ان هیاهیوی غریب را می گیرد

 وارد اطاق شیک سمینار با صندل های چرمی و LED می شوم می نشینم و منتظر می مانم که اساتید و فلو ها و رزیدنتها بیایند و ژورنال کلاب این هفته را صحبت کنند یک نفر یک نفر سر و کله شان پیدا می شود و در آخر هم اساتید صلانه صلانه می آیند بحث شروع می شود و درباره مردی 38 ساله با توده ای عجیب غریب در کبد است که تمام دستگاه گوارش را تحت تاثیر قرار داده است صحبت اصلی در مورد این بود که بیمار بدشانس را در لیست پیوند کبد قرار بدهند یا نه با یکسری اسکن ترسناک و توده های خاکستری رنگی که در پهنه سیاه اسکن پیام اور مرگ و نابودی اند بحث داغ میشود و با کلمات عجیب غریب انگلیسی ادامه پیدا می کند و در مورد همه چیز صحبت می شود جز اسم بیمار .... 

فقط در شرح حال بیان می شود 38 ساله و مرد است و من فکر می کنم که هنوز خیلی خیلی جوان است برا پیوند کبد و یا مرگ احتمالی 

مجرد است یا متاهل ویا  احیانا پدر هست یا نه  ....چه کسی الان کنارش هست ؟ همسرش یا خواهرش یا برادرش؟ اصلا کس و کاری دارد خانواده ای یا رفیقی 

اصلا کسی را دوست دارد یا کسی اورا دوست دارد ....حتما وضع مالی خوبی نداشته که در بیمارستان دولتی بستری شده البته دقیق هم نمی شود گفت چون مراکز پیوند معمولا بیمارستانهای دولتی هستند  و پولدار و بی پول مجبورند به این بیمارستانها مراجعه کنند در هر صورت چیزی از این مرد سی هشت ساله نمی دانم و با ترس به کبد و توده های ترسناک آن خیره می شوم و فکر می کنم در میان این همه بحث علمی و کلمات قلمبه و سلمبه چقدر حس می کنم این مرد تنهاست و چقدر همه چیز  غمگین است  و چقدر در میان این همه هیاهوی درو و بیرون بیمارستان  تنهایی و سیاهی مرگ را میشود  احساس میشود 


 از اطاق کنفرانس بیرون میایم و اساتید و پزشکان و دانشجوها در حال بحث و جدل علمی  در مورد بیمار هستند  و صدایشان در کریدور وسط پخش می شود از اب سرد کن آب می خورم و به دیوارهای پر از درد بیمارستان خیره می شوم و به اطاق بر می گردم کیس بیمار جدیدی مطرح می شود که وضعیتش بهتر است و زود درمان نهایی برایش قطعی می شود و نوبت من می شود 


بعد از توضیحات کامل و سوال و جوابها و پذیرایی که شرکت تقبل کرده و تشکر از همه اطاق کنفرانس  را ترک می کنم و به سمت پله ها می روم نگهبان صدایم می کنم و می گوید آسانسور درست شده و بهتر است از آسانسور بروم وارد آسانسور کثیف و قدیمی بیمارستان می شود در طبقه اول می ایستد و یک زن و مرد وارد می شوند زن با چهره ای خندان به مرد می گوید مطمینی که رفته تو لیست پیوند دیگه مشکلی نیست ؟ و مرد پاسخ می دهد اره مطمِن هستم گفتند چون زیر چهل ساله اولین مورد مرگ مغزی که پیدا بشه که بهش بخوره میره برای پیوند کبد ... برای لحظه ای می خواهم فکر کنم که بیمار بالا همان بیمار این زن و مرد است حتی وسوسه میشوم که بپرسم ولی جلوی خودم را می گیرم هر دو نفرشان جوری درگیر ذهنی هستند که ترجیح می دهم سکوت کنم و خوشحالی کم و اندکشان را که منوط به مرگ مغزی انسان دیگری  است خراب نکنم 

به طبقه پایین می رسم واورژانس جهنمی  دوباره با سر و صداهایش آدم را خفه می کند از اورژانس و بیمارستان  خارج می شوم  و سوار تاکسی می شوم  و  با بیماران منتظر و دردمند و همراهان  بیمار و نگهبانها و راننده های تاکسی که کنار درب اورژانس هستند وشلوغی  خیابان و صدای ماشین ها و آمبولانس مانند یک فیلم از کنار چشم هایم رد می شوند   چشم هایم را می بندم  تا از این دنیای شلوغ و خسته جداشوم و چند لحظه بعد دفترم را بیرون می اورم و  شروع به نوشتن می کنم 


اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم