لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله صد و هجدهم

جیغِ سفیدِ پمبه‌جار

 

با انقباض شکمی از درد بیدار شدم درد از زیر شکم شروع می شد و حرکت می کرد به پهلوها ...انگار دوتا دست زیر شکمم را می چلاندند و فشار می دادند  و بعد می رفتند  سراغ پهلوها ...نفسم برای یکی و دو دقیقه بند آمده بود تا اینکه دستهایی که در درون شکمم مشغول فشار دادن من بودن کمی بیخیال شدند و آرام گرفتند و  درد کم شد با کم شدن شدن درد چشم هایم را باز کردم نور صبحگاهی با اشعه های آفتاب وارد اطاق شده بود دو خواهر کوچکتر هنوز خواب بودند ولی از بیرون اطاق و ایوان خانه صدای* اجی می آمد که شمالی می خواند...می دانستم در حال اماده کردن صبحانه و نهار برای من خواهرها و دو برادر کوچکم است که قرار بود امروز به پمبه جار برویم برای جمع کردن غوزه های پنبه ... و من یکجورایی سر گروه بودم برای جمع اوری غوزه های پمبه ...گل ابرو فقط دوسال از من کوچکتر بود ولی اهل کار نبود از همه ما خوشگل تر بود و دوست داشت فقط به قروفرش برسد با موهای مشکی بلند و لخت و چشم و ابروی مشکی زیبا ... سر پمبه جار هم فقط حواسش بود که پسرهای محله و همسایه که در زمین های اطراف کار می کنند اورا در زیباترین حالت خود ببیند طاهره فقط 12 سال داشت و به اندازه توان خودش کار می کرد هادی برادر دوقلویم بود او هم کاری بود و دقیق و مرتب.... ولی کوچکترین عضو خانواده یعنی برادر کوچکم مهدی فقط برای بازی و شیطنت می آمد و انتظار کار جدی هم از او نمی رفت 

برادر بزرگم  از وقتی ازدواج کرده بودبیشتر سر شالیزار و پنبه جار های خودش و پدر زنش بود و بیشتر به ما سر میزد

تا کار جدی انجام دهد  ...

امروز باید برداشت پنبه تمام می شد و داداش رمضان کامیون هماهنگ کرده بود  که غروب بیاید و هر چه مانده از پنبه ها را بار بزند و ببرد

 تا پاییز هنوز ده روزی مانده بود  و لی تا قبل ازاینکه باران های سیل آسا شروع شود باید کار برداشت را تمام کنیم   آقاجان دیشب گفت : که باید زمین مربع شکل پمبه جار کامل برداشت شود  و هرجور شده تا غروب افتاب باید بار کامیون شود  ....ومن  از شانس بدم درچنین روزی از درد عادت ماهانه از خواب بیدار شدم و قرار بود کل روز درد بکشم

 

درد شکمی وحشناکی که من روزاول پریود همیشه دارم و  گرمای شرجی هوا که از ده صبح شروع میشد و تا ساعت چهار بعد از ظهر دست از سرت بر نمیداشت  جوری که از عرق و گرما احساس خفگی می کنی و از همه بدتر پارچه های نخی تمیزی که اجی دوخته بود و داخلش پنبه می گذاشت که در زمان عادت ماهانه لای پاهایم بگزارم و با هوای شرجی این باعث بیشتر عرق کردن پاها و سابیدن بین دو پا بهم میشد و باعث عرق جوش شدن و خارش و حساسیت وکلی ناراحتی میشد واینکه نمی شود جلوی مردها و برادرها در سرزمین هی به دستشوی صحرایی بروی... اصلا آنها نباید بفهمند که تو عادت شدی زشت است بی حرمتی است ....

 

از رختخوابم با سختی بیدار می شوم به ایوان خانه می روم و به اجی سلام می کنم تا صورتم را می بیند می گوید: وچه خارهستی (( بچه خوب هستی )) من با سر یک بله  کوچولو می گویم او از  صورت رنگ پریده ام می فهمد که عادت شده ام  سفره صبحانه را در ایوان خانه پهن می کند و سماور را کنار سفره می  گذارد و چایی می ریزد و با شکر شیرینش می کند و می گوید: وچه اینِه بِخر، یِه‌خِرده جون بیری ((بچه جون اینو بخور، یکم جون بگیری))..کنارش مینشینم شدت درد کمتر شده هنوز خبری از خونریزی نیست می توانم این را حس کنم با سختی و بی اشتهایی کامل چند لقمه می خورم و بعد اجی به سراغ بقیه می رود که بیدارشان کندت ا آماده شوند که به پمبه جار بروند 

 

بیست دقیقه طول می کشد پیاده به پمبه جار برسیم  پمبه جار مثل کشتزاری بود که رویش گلوله های درشت برف قرار گرفته بود و با حرکت باد این تکه های سفید رنگ که در زیر نور خورشید می درخشیدند حر کت می کردند انقدر در نگاه اول زیبا بود که نفست بند می امد انگار که تمام گیاهان علف پنبه لباس عروس پوسیده اند و با حرکت باد مشغول دلبری اند تا داماد بیاید

زیبایی کشتزار سبب شد که درد شرجی بودن هوا و گرما از یادم رفت و با خودم گفت : حیف که باید همه غوزه های پنبه را برداشت کنیم و فردا صبح دیگر از این زیبایی خبری نیست  برای پمبه جار هم مثل انسانها عروسی یک روزه است و بعد از عروسی پمبه جار هم لباس سبز عادیش را بر تن می کند .... درد بصورت رفت و برگشت به سراغم می امد و می رفت ولی به شدت صبح نیست انگار می خواهد حداقل امروز دست از سر من بردارد تا کار برداشت پنبه ها تمام شود ...

هر بخش  زمین را بین خانواده و دو سه کارگری که برای کمک امدند تقسیم کردم والبته میدانم که سهم گل آبرو که با غر و لوس بازی تمام کار می کند و یا بهتر بگویم ادای کار کردن را در میاورد و مهدی بازیگوش که به جای جمع کردن پنبه مشقول بازی کردن با غوزه ها و شکلک ساختن است را باید خودم انجام دهم تا کار عقب نیفتد ...از خدا می خوام که درد با همین شدت کم تا عصر باشدتا  حداقل گرما و تکه پارچه پر از پنبه را لای پاهایم را بتوانم تحمل کنم ...همه مشغول به کار میشوند و غوزه های سفید پنبه که مثل  گلوله های برفی در سرتاسر زمین بودند کم کم داخل کیسه ها قرار می گیرند انگار نور آفتاب کم کم این گلوله های برفی را آب می کرد درد ادامه داشت ولی بشدت صبح نبود و این باعث شد که من دوبرابر بیشتر تلاش کنم تا کار برداشت زودتر تمام شود بعد از ناهار داداش رمضان به سر زمین ما آمد و تا ساعت چهار که کآمیون می رسید ماند و کمک کرد و با امدن او از شیطنتهای مهدی و لوس بازیها و از زیر کار دررفتن های گل ابرو کم شد و کار سریعتر پیش رفت حدود ساعت  سه آقاجان از شالیزار برگشت و با کمک اوهمه پنبه ها داخل کیسه قرار گرفت .الیاف پنبه در روی مو و لباس همه ما بود و بعصی از تکه ها بصورت پشمکهای در هم تنیده از گیاه مادر جدا شده بودند و در آسمان با حرکت باد عصر که هوا را به خنکی می برددر آسمان بازی می کردند ودر آبی بالای سر پمبه جار  انگار ابرها تکه تکه شده بودند و در فضای بالای مزرعه با باد می رقصیدند 

 

کار بار گیری تمام شد و کامیونها حرکت کردند و برادرها با داداش رمضان رفتند تا رودخانه که تا پاسی از شب ماهیگیری کنند من به گل آبرو و طاهره گفتم که تا هوا تاریک نشده به خانه برگردند تا به اجی برای درست کردن شام کمک کنند ...من ماندم و آقاجان و کارگرها ...آقاجان پول کارگرها را حساب کرد و راهیشان کرد اعتقادش این بود که تا عرق کارگر خشک نشده باید مزدش را داد ...بعد به من گفت که می خواهد به باغ مرکبات پسرعمویش برود و با او چایی بخورد و خستگی در کند و بعد برای شام به خانه برگردد ...در حال رفتن از زمین با صدای بلند گفت : دِتِر جان، دیر نَکِن؛ پیشِ شو بَیِن خِنه بَگرد. مَحلّه رِه چراغ بِسوته، راه تاریکه. زودتر بَگرد.((«دختر جان، دیر نکن؛ پیش از شب شدن به خانه برگرد. چراغ محله سوخته و راه تاریکه » از دور دستم را به نشانه تایید تکان دادم ....

 

بعد از رفتن آقا جان  ابزارهایی که سر زمین جا مانده بود جمع کردم و به انباری کارگری که در انتهای مزرعه بود بردم و بعد به دستشویی مزرعه رفتم جز چند لکه خون خبری نبود درد کماکن مزمن ادامه داشت دور زمین را چک کردم که چیزی از ابزارها جا نمانده باشد و بعددر انباری را قفل کردم و ارام روی تنه درختی که حکم صندلی داشت نشستم

 

نور نارنجی غروب به الیاف پنبه در آسمان می تابید و ان تکه ها ی سفید در آسمان تبدیل شده بودند به بازتابی از رنگهای نارنجی قرمز غروب  ...دستهایم را دراز کردم تا الیاف پنبه را در  آسمان را بگیرم به نرمی دستهایم را مالش می دادند و با حرکت نسیم غروب از دستهایم رد می شدند صدای باد و نرمی مخملین پنبه ها کاری کرد که در این فضای جادویی ذوب شوم و زمان از دستم در رفت و نفهمیدم که تاریکی ارام ارام با تمام هیبت ترسناک و پر ابهتش وارد مزرعه  شد

.

بلند شدم و قدم زنان به سمت خانه رفتم هنوز آنقدری نور بود که بتوانم جلوی پایم را ببینم ... حرکت کردم در بین زمین و محله ما یک کوچه باریک بود به نام کوچه تیموری که از بغل باغ یکی از هم محله ای ها به نام تیموری می گذشت و کوچه با درختهای انجیر و نی های خودرو و علف های هرزی و* گنیماها  که از قد من بلندتر بودند پوشیده شده بود در روز بسیار این کوچه زیبا بود ولی درشب فقط یک لامپ ان هم وسط کوچه روشن بود که بزحمت همه جا را روشن می کرد

 

با خودم گفتم از کوچه تیموری که رد شوم دیگر تمام است بقیه راه محله است و مردم هستند و چراغهای زنبوری مسجد محل هم همیشه روشن است و چیزی برای نگران شدن و ترسیدن وجود ندارد

 

از ترس کوچه بود یا کار شدید که درد شدت گرفت و انگار ان دو دستی که از صبح در شکم من در حال چلاندن زیر شکم و پهلوهایم بودند با قدرت و بیرحمی بیشتری این کار را می کردند فاصله حملات درد کمتر کمتر میشد و من ناخوداگاه آرامتر راه می رفتم صدای سگها و جغدها از گوشه کنار راه میامد از دور نوری سرگردان را میدیم که در حال دور شدن بود حتما کشاورزی با فانوس از سرزمینش به خانه بر می گشت

به نزدیکیهای کوچه تیموری رسیدم کوچه در تاریکی مطلق بود آقاجان درست می گفت : چراغ برق سوخته بود و تاریکی  کوچه با حرکت علفها و وزش باد در بین شاخه های درختان ترسناکتر از آن چیزی بود که فکر می کردم و و درد عادت ماهیانه هم لحظه ای دست از سرم بر نمیداشت با خودم گفتم سریع برو و به هیچ چیز فکر نکن ...سعی کردم هیچ کدام از داستانهایی که در مورد جن ها آل ها و ارواحی که آرامش ندارند و در شب دنبال انتقام  وکینه جویی هستند به خاطر نیاورم نفسم را حبس کردم و وارد کوچه شدم ....

 

با ورودم به کوچه باد وزیدن گرفت حرکت برگهای بزرگ درخت انجیر و علفهای هرز و گنیماها  و بوی  تند این علفها باعث شد که پاها و بدنم سنگینتر از قبل حرکت کند و درد با شدت بیشتری در شکم و پهلوهایم ضربه بزند

تقریبا یک سوم کوچه را که رفتم شدت درد بحدی شد که خم شدم و احساس تهوع شدیدی کردم  که نمی توانستم راست حرکت کنم قدمم را که برداشتم  پایم محکم به سنگ صافی خورد و من به زمین افتادم ...درد امانم را بریده بود خواستم بلند شوم نمی توانستم

به پشت دراز کشیدم  و علفهای گنیما مانند هیولاهایی ترسناک در دوطرف من ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند و کنار آنها نی ها و انجیرها و صدای غرغری جغدی دور ... حتی نمی توانستم فریاد بزنم از صدای خودم وحشت داشتم و یا می ترسیدم ادم ناجوری به سراغم بیاید و به جای کمک اذیتم کند ...

دوباره سعی کردم بلند شوم که ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم از وحشت دهانم خشک شده بود جرات نمی کردم به اطراف نگاه کنم ...چند دقیقه ای سکوت همه جا را گرفت با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم وگرنه چرا باید صدای جیغ زنی را بشنوم ...سکوت ادامه داشت من با تمام قدرت باقی مانده بدنم به دستهایم فشار اوردم ونشستم ... با خودم گفتم : بلند شو درد رو تحمل کن و تا خونه بدو ....با کمک دستهایم بلند شدم که شدیدی ترین دردی که میشد تحمل کرد تمام شکم و پهلوهایم را در بر گرفت و من نا خوداگاه از درد جیغ کشیدم ....و دوباره به زمین افتادم ...تمام بدنم خیس عرق شده بود و تندتند نفس می کشیدم ...با چشم های بسته نفس های عمیقی می کشیدم که بتوانم دوباره نیرویم را جمع کنم و بلند شوم وناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم و این دفعه نزدیکتر ....

با خودم گفتم حتما یا جن است یا یک روح انتقاجو و کینه توز ...که میاید سراغ من و من را خفه می کند ...کاش میشد غش کنم تا در بیهوشی کامل هر بلایی که می خواهد سرم بیاورد ولی  حتی بادرد شدید هم  بیهوش نمی شدم .

شدت درد کمتر شد و بلند شدم و نشستم نگام متوجه حرکت  موجودی شدم  که در زیر گنیما ها و نی ها حرکت می کردند و به من نزدیک و نزدیک تر  می شدند ... درد و خستگی  کار در پمبه جا نفسم را بریده بود دهانم خشک خشک بود و یادم افتاد که اجی می گفت : موقع مرگ حتما شهادتین را بگو تا کافر از دنیا نروی ...نمی توانستم شهادتین از یادم رفته بود فقط کلماتی عربی در ذهنم بصورت هذیان می گذشت ...

صدای خش خش حرکت ان موجود به من نزدیک تر شد و از لابه لای علفهای گنیما و هرزناگهان  یک توپ  گرد را دیدم که به وسط کوچه می آمد  و با صدای خش خش به من نزدیکترمیشد ...روح نبود هر چه بود موجودی زنده بود ....اینبار چشم هایم را با دقت بیشتر به ان گلوله سیاه در حال حرکت دوختم و توانستم خارهای پشتش را تشخیص بدهم ...*تشی بود و در حال حرکت به سمت من ....

دیگر به نزدیک پاهایم رسیده بودند و یکدفعه  جیغ بلندی کشید عین جیغ یک زن ....در آن بدبختی وخستگی و درد به جای اینکه بترسم لبخند زدم احساس کردم که او هم مثل من عادت شده و از درد عادت ماهایانه جیغ می کشد ...به کنارم رسید خواستم بلند شوم که مبادا به من تیر پرتاب کند که درد با هجومی وحشیانه نفسم را برید و من دوباره از شدت درد جبغ کشیدم و به زمین افتادم و حرکت خون گرم و لزج را در روی دستمال نخی و پنبه حس کرد و خونریزی بقدری زیاد بود که حتی شلوارم هم کامل خونی شد واین باعث شد که یکم  درد کاهش پیدا کند  ...تشی کنارم بود و خش خش کنان در کنارم حر کت می کرد و بعد دوباره  جیغ کشید و من  خنده ام گرفت و با صدای ارام گفتم : ببین جیغ نزن روز اول عادت ماهیانه سخته خونیه و دردناک ...من از صبح تحمل کردم بیا با هم تحملش کنیم.... الان تو هم خونریزی می کنی و دردت کم میشه .... آمد کنار پهلویم نشست با خارهایش به من چسبید من گرمای او را حس کردم و او گرمای من را ...هر دو انگار در کنار هم آرام گرفتیم ...تشی جیغ جیغو دیگر از کنار من جم نخورد و من خسته از درد از کار و از هوای گرم  و خونریزی زیادی که کرده بودم  چشم هایم سنگین سنگینتر شد و خوابم برد .....

 

با صدای داداش  رمضان و آقا جان از خواب بیدار شدم هر دو فانوس به دست بالای سرم ایستاده بودند ... آقاجان با صدایی غرغر کنان گفت 

کیجا، مِه تِرِه نِگِتمه زود بَگرد؟ تیموری کوچِه چراغ نارنه. اَمه از دل‌واپسی بِمِردِمی! تِه آجی همین‌جا، از دَمِ غروب تِه منتظر هَسّه. باغ جا پیغام هاده که مَن بَگردِم و تِه دِنباله بَگردِم. تِه بِرار هم عصبانی بَیّه. مَن تِرِه گِتمه، ای وقتِ شو اَگه بلایی تِه سَر بیَموئه، چی‌کار هاکِردِمی؟

((من به تو نگفتم که زود برگرد کوچه تیموری چراغ نداره از نگرانی مردیم اجی از دم غروب منتظر توهه پیغام فرستاد باغ و تا من برگردم دنبالت بگردم داداشت هم سر بهش گفتم این موقع شب اگه بلایی سرت می اومد چی))

 

چشمهایم را باز کردم و دنبال تشی گشتم داداش رمضان گفت : چِچی دِنباله گَردنی؟(( دنبال چی می گردی )) گفتم : یه تشی کنارم بود کجاست 

داداش گفت : اَگه وِنِه بِوینِم، بیل جِه وِنِه کُشِم! جوجه‌هارِ دِزدِنه و خارِنه

 ((اگه ببینمش، با بیل می‌کشمش! جوجه‌ها رو می‌دزده و می‌خوره.))

من با التماس گفتم : داداش، وِنِه کار نَداشته باش؛ اینجا که اَمِه مِرغ و جوجه‌هار نِداریم

((داداش، کاریش نداشته باش؛ اینجا که مرغ و جوجه‌های ما نیستند))

 

و با کمک آقاجان بلند شدم و روسری دومم را دور کمرم بستم که خونریزی معلوم نباشد داداش رمضان دستم گرفت وارام مرا بلند کرد به اوگفتم که حالم خوب است و خودم میایم آقاجان با چراغ جلوتر از ما حرکت کرد که کوچه را روشن کند و بعد او داداش و من با فاصله کمی ,از آنهاراه می رفتم وبا چشمهایم دنبال تشی می گشتم دوبار به عقب نگاه کردم و دیدم یک گلوله سیاه در تاریکی به سمت گنیما ها می رود و داخل آنها محومی  شود من ناخوداگاه به سمتش رفتم می خواستم ببینمش و حالش را بپرسم و ببینم درد او کمتر شده یانه ....ولی میترسیدم داداش متوجه شود و بلایی سر هم درد نازنین من بیاورد

حتما جفتش به سراغش آمده که اورا هم مثل من به خانه  ببردتا در خانه اش آرام بگیرد باید با او خداحافظی کنم ... چشمهایم پراز اشک می شود هم از درد هم از خستگی هم از دوری و دلتنگی دوست خار داری که یک شب در یک کوچه تاریک باهم زنانگی دردسر ساز ماهانه مان را تحمل کردیم ناله کردیم جیغ زدیم وزندگی کردیم

 

پی نوشت

پمبه جار: در مازندران به زمینی که در آن پنبه می‌کارند ((پمبه‌جار))می‌گویند؛ یعنی پنبه‌زار یا مزرعهٔ پنبه. «پمبه» در گویش مازندرانی به معنی پنبه است.

پنبه‌کاری زمانی در بخش‌هایی از مازندران، به‌ویژه نواحی مرکزی و شرقی مانند ساری و نکا، رواج بیشتری داشت و با صنعت نساجی منطقه پیوند داشت. بعدها کشت آن کم‌رونق‌تر شد، اما همچنان در برخی زمین‌های استان کشت می‌شود. پنبه را پس از باز شدن غوزه‌ها می‌چینند و الیاف آن برای نخ و پارچه به کار می‌رود

اجی :

در بعضی گویش‌های مازندرانی  ((اجی)) خطاب محترمانه به خواهر بزرگ‌تر ویا مادر  است. در برخی خانواده‌ها هم مادر را «باجی یا اجی » صدا می‌زنند؛ کاربردش بسته به منطقه و خانواده فرق دارد

علف گنیما :

 گنیما گیاهی است علفی، پایا و ساقۀ آن در زمستان خشک می شود و از بین می رود. فصل رویش: این گیاه در بهار مجدداً سبز می شود. انتشار جغرافیایی: این گیاه در سرتاسر شمال ایران و در نواحی مرطوب به فراوانی می روید. نام محلی این گیاه در مناطق نور و کجور و مازندران گنیما است. در مورد این گیاه گفته می شود که در گذشته از آن به عنوان دارو استفاده می شده است. خواص: برای استفاده از رنگرزی ساقۀ گیاه را در فصل پاییز جمع آوری و در آفتاب خشک می کنند و سپس آسیاب می کنند

تشی :

تشی‌ها به انگلیسی: ( Porcupine): جوندگان بزرگی هستند که بخش‌های زیادی از سطح بدن آن‌ها برای حفاظت از گزند جانوران شکارچی، پوشیده از خارهایی تیز و بلند است، در ایران به تشی ها نامهای چوله و سیخور و سنقره نیز گفته می شود، و البته گاه به‌خطا آنان را جوجه‌تیغی هم می‌نامند. تشی‌ها شامل دو خانواده کاملاً جداگانه هستند.

تشی‌های جهان قدیم در اکثر زیستگاه‌ها اعم از جنگلی، کوهستانی، استپی و بیابانی زندگی می‌کند. گاهی نیز در حواشی باغات و اراضی کشاورزی ساکن می‌شود. تشی‌های جهان جدید اکثر عمر خود را روی درختان زندگی می‌کنند و مناطق جنگلی و پُردرخت را برای زندگی انتخاب می‌کنند

لاله صدو هفده ام

این عکس دبستان ابتدایی من است یک ساختمان اجری و چوبی که زمان ساختش به فاصله بین جنگ جهانی اول و دوم بر میگردد یک ساختمان که با ستونهای چوبی و کف و سقف چوبی درست شده و بر پایه یک فونداسیون آجری قرار گرفته ..از آن ساختمان ها که وقتی در آن قدم بر میداری صدایی شبیه صدای ناله چوب را دارد ولی نه ناله های از جنس درد و فقدان ...اتفاقا ناله ای از جنس لذت و زیبایی  زنی که مردی که دوستش دارد با شیطنت پوستش را نیشگون می گیرد و او عشوه گرانه ناله می کند....
 
مدرسه همیشه بوی چوب نم دار و علف های هرز بلند را می دهد آن موقع  ها داخل هر کلاس یک بخاری نفتی و یا در بعضی کلاسها یک بخاری هیزمی بود که کمی باعث گرم شدن بچه هایی می شد که  در آن هوای سرد و مرطوب و بارانهای طولانی و بادهایی که باعث  می شدند که باران از سر تا پا خیس ات کنند و البته هیچ چتری چاره کارآن باران و بادها  نبود  ...
در نرده ای مدرسه قفل بود و  با بدبختی تنها توانستم عکسها را بگیرم البته الان مدرسه دیگر مدرسه نیست و قرار است تبدیل به موزه شود...به مدرسه سلام کردم و و او هم با صدای شبیه همان چوبهایی که با هر گام  روی آنها صدایشان شبیه ترکیبی از ناله و خنده بود جوابم را داد و با لحن خسته ولی با خنده پرسید خیلی تغییر نکردی دختر ..مثل همون موقع هایی هستی که اینجا آتیش میسوزندی ...صورتت گرد و هنوز هم یک شیطنتی دارد که در پشت ژست معصومانه سعی میکنی  پنهان کنی ...خندیدم و گفتم :اتفاقا نه دیگر انرژی و هیاهیو ی انموقعها را ندارم راستش الا ن بیشتر از شیطنت دلهره دارم و  نگرانم... نگران همه چیز.... گفت : نگران چه ....من در سختترین بارانها وهوای مرطوب شرجی  تابستان که باعث میشود کپک بزنی و بپوسی و نفوذ موریانه های که بزحمت شما آدمها از من دور می کنید دوام آوردم و هنوز سرپام ...از چه می ترسی ...گفتم از جنگ , نابودی ,ویرانی از اینکه دوباره همه چیز خراب شود ...
 
گفت : هشتاد و اندی سال پیش وقتی جنگ جهانی دوم بود همه نگران بودند ارتش سرخ این شهر را کاملا تصرف کرده بود
 میدانی مرکز فرماندهی ارتش سرخ همین جا بوددر همین ساختمان ... آجودانهای روس با چکمه های زمخت و یغورشان راه می رفتند و دستور می دادند و یا تلگراف می زدند و منتظر دستور غارت و یا کشتار جدیدی بودند .. آنموقع ها  همه می گفتند که دیگر اینها نمی روند و ما همیشه شهروند درجه دوم می مانیم زیر دست ارتش سرخ و کمونیستها ...زبان و خط فارسی می رود ..و برای همیشه گویش, فرهنگ و همه چیزما میشود روسی و هر کدام از ادمها هم یک شهروند روس که فقط ایدوِولوژی کمونیستی باید دین و ایمانشان می شد
 
درست می گفت , پدر بزرگ من آنها را دیده بود و جالب اینجاست که پدر بزرگ من  روسی را به هم  خوبی فارسی حرف می زد ومن به یاد می آورم در زمان بچگی  اوو مادربزرگ زیاد درباره روسها و دله دزدیهایشان از شالیزارها مزرعه ها و حتی خانه ها می گفتند و این دزدی فقط دزدیدن اشیا نبود بلکه گاهی دزدیدن دل دختران جوان و زیبایی مثل عمه کوچکم بود که بعدا در یک روایت دیگر برایتان تعریف می کنم  ...
 
مدرسه ادامه داد : ولی بهتر از من می دانی که روسها رفتند و دوباره اینجا شد مال مردمی که زبانشان به شیرینی انجیر و پرتقال تامپسون بود ... نترس نگران نباش تا دنیا بوده همیشه اینطور بوده ....مهم اینست که بدانی تاریکی هیچوقت نه مانده و نه برنده بوده ...فقط صبوری می خواهد و امید که به اینکه از زخم ها دردها و تباهی ها نور وارد می شود و دوباره یاسهای وگل کاغذیهای ارغوانی روی سر در خانه ها رشد می کنند و رنگ و بوهای بهشتی را به همه  هدیه می دهند 
به او لبخندی می زنم و با دستم بوسه ای به سمت او روانه می کنم و اوهم با کمک نسیم  مرطوب دریا وبا  بوی علف های هرز و چوب نمدار تمام صورت و بدنم را می بوسد 
 
((مولانا شمس را گفت:
پس زخم هامان چه؟!
او پاسخ داد:
نور از محلِ آنها وارد می‌شود))



لاله صد و شانزدهم

نور صبحگاهی به پلکهای بسته ام حمله می کند و من  در حالت خواب و بیدار قرار می گیرم نمی توانم چشمهایم را باز کنم گرمم است آرام آرام می سرم به آنطرف تخت یک و نیم نفره ام,.....که سمت پنجره است وخودم را  می کشانم به  تشک و بالشتی که ان سمت است خنکای عجیبی را به پوستم می نشاند آرام آرام پاهایم را به تشک خنک می مالم و به پهلو دراز می کشم .ارتش نور برای شکستن سد دفاعی چشمهایم کماکان شکست خورده است و خنکی بالشت به صورتم نفوذ می کند در خواب و بیداری احساس می کنم که سنگینی دستی روی دستهایم افتاده و بدن مردانه ای از پشت بغلم کرده و پشت گردنم را می بوسد و آرام زیر لب در گوشم زمزمه می کند :((بخواب تانیم ساعت دیگه وقت داری بلند شی صبحانه بخوری و بری شرکت ...و دوباره شانه ها و گردنم را می بوسد و ادامه می دهد (( می رم چایی بزارم برات و تخم مرغ ابپز کنم )) در خواب لبخندی به  صدای گرمش میزنم ...می رود و من به شکم می خوابم و پاهایم را به تشک می مالم حس لذتی وصف ناشدنی  در بدنم جریان می یابد خنکی بالشت و اینکه می توان بدون هیچ دغدغه ای نیم ساعت دیگر بخوابم  ...دقایقی بعد دستهای قوی و سرد  او را روی ساق پاهایم حس می کنم که ارام عضلات پشت پاهایم را ماساژ می دهد و سعی می کند گره عضلات پشت پاهایم  را باز کندو من حرکت خون را در جزجز ماهیچه های پاهایم حس می کنم و صداییی که من را در رویایی شیرینی که هستم بیشتر غرق می کند (( چقدر بهت می گم کفش پاشنه بلند نپوش دختر...ببین پاهات گرفته ...همه جوره خوبی برای من ..اینقدر اذیت نکن این پاهای بیچاره رو ...)) بدون اینکه چشمهایم را باز کنم می گویم (( آخه قدم کوتاهه ..دوست ندارم کوتاه باشم )) و او می گوید(( عوضش تپلی ریزه میزه منی ... تو بغل من جا میشی کامل ... برای من عالیه ...اسپورت بپوش یه بار هم که شده حرف گوش کن ....)) و من سرم را با چشمان بسته به علامت نه تکان می دهم و لبخند می زنم 

دستهایش به نرمی باران زل فشه * پاییزند مرطوب و نرم ...ارام دستهایش را بالاتر می آورد و کمرم را می مالد و گوید(( ببین حتی فیله های کمرت هم گرفته ...بیشتر مراقب خودت باش ...)) من هم با حالتی لوس به نشانه بله سرم را تکان می دهم ولی هنوز چشمهایم بسته است و فکر می کنم که  کاش اصلا مجبور نشوم چشمهایم را باز کنم دلم می خواهد این لمس خنک تشک وحضور مرطوب او وآوای مردانه ای که می گوید وقت هست بخواب هیچ چیزی وجود ندارد که الان به خاطرش مضطرب شوی تا ابد ادامه یابد  ومن در رویای یک عشق پاییزی و لمس های خنک تشک و رو بالشتی ساتم  و دستهای مردانه ای که امده است  گره های زندگی و عضله های مرا باز کند به خواب عمیق تری می روم تا ....زنگ موبایل ساعت هشت صبح بیدام می کند و من مست از این رویایی صبحگاهی به یک روز دیگر و به پاییز منتظر پشت پنجره لبخند می زنم .....

 

 

*((باران زلفشه )) یا اصطلاح (زلفِ‌شه )در زبان و گویش مازندرانی به باران بسیار نرم و نم‌نمی گفته می‌شود که قطرات ریز آن مانند مه روی موها (زلف) قرار می گیرد

باران پودری و ریزی که آرام می‌بارد و موها را نم‌دار می‌کند

لاله صد و پانزدهم

من در بچگی نه از تاریکی می ترسیدم نه از موجودات ماورایی نه از جن نه از هیولا و روح و جسد و مرگ

 اتفاقا برایم این موجودات خیالی و احتمال زندگی اینها در یک کلبه متروک وسط جنگل  یا شالیزار بسیار جذاب بود همیشه در تصوراتم  به آنها شخصیت می دادم و تصورشان می کردم و منتظر می ماندم که حتما یه روز ببینمشان 

من اصالتا شمالی هستم  و شمال  ایران در آن زمان بچگی من   پر بود از خانه های بزرگ با باغهای مرکبات  و باغچه و شالیزار که خصوصا شبهای پاییز با هوای مه آلود و تاریکی که داشت بسیار رعب آور بود صدای حیوانات در شب خصوصا جغدها و بعضی پرندگان خاص در این  باغها کا ملا شما در یک فیلم هالیوودی  ترسناک قرار میداد با مه وزش باد مرطوب سرد که شاخ های درختان را بطور ترسناکی تکان می داد و صداهای از بعضی پرندگان خاص , جغدها  و گربه ها 

 در مدرسه داستانهای زیادی از دیدن موجودات عجیب غریب در باغ خانه و شالیزار گفته می شد که اتفاقا برای من بسیار جذاب بود و دوست داشتم این موجودات سم دار و شاخ دار یا روحهای سرگردان را ببینم 

همیشه احساس می کردم در ته باغ عمو که روبروی خانه ما قرار داشت حتما یک هیولای سیاه رنگ تک چشم زندگی می کند و اگر کسی نیه شب به باغ برود هیولا به سراغش می آید ولی هیچ وقت  به خاطر نظم خانه و اینکه مادرم که معلم بود و وادارمان می کرد ساعت ده و نیم تا یازده بخوابیم  نتوانستم هیولای ته باغ را ببینم حتی یکی دوبار که خواستم خودم را به خواب بزنم و بروم یواشکی داخل حیاط و بعد کوچه و بعد باغ عمو یا در قفل بود و یا مامان که می دانست من چه موجود مهارنشدنی هستم به پا ایستاد و من را دستگیر کرد 

بهر حال من هیچوقت غیر از انسانها و بعضی موجودات واقعی هیولایی ندیدم و حسرت ان همیشه با من است 


ولی هر چه که از موجودات ماورایی نمی ترسیدم از موجودات واقعی می ترسیدم و بیشتر از همه از رتیل و یا عنکبوتهای بزرگ  و حشراتی مانند زنبورهای وحشی  که نیش می زد ند و باعث مرگ سریع می شدند و یا زنبورهای عسل که واقعا وقتی نیشت بزنند دردناک است  البته در این ترس من مارها و عقربها جایی نداشتند چون اکثر مارهای منطقه ما مارآبی بودند که حشره میخوردند و سمی نبودند ولی تا دلتان بخواهد خوشگل بودند سبز ابی و مشکی براق ...مارها دوستان خوب من بودند عقرب ها هم در هوای مرطوب شمال زندگی نمی کنند ولی در کتابها راجع به زندگیشان  غرورشان و کینه های عجیب غریب شان خوانده بودم و برایم موجوداتی قابل احترام بودند  برعکس رطیل ها و عنکبوتهای بزرگ...... وبدتر از همه پشه هااا با آن صدای وزوز در گوش و نیش زدنهایی که پوستت را زنده زنده می کند و اینکه اگر گروه خونی ات را دوست داشتند مثل سنتکام و ارتش  آمریکا به تو حمله می کردند وجوری از نیش زدن و خون خوردن لذت می برند که انگار این آخرین مهمانی خونخواری شان است در حالی که از آخر خرداد تا آخر شهریور به مهمانی هر شب می رفتند نیش می زدند خونت را می خوردند و اینقدر خودت را می خاراندی که پوستت کنده می شد 


در آن زمان ما فقط دو کانال تلویزیونی داشتیم و بیشتر وقتها این دو کانال رازبقا و فیلم های مستند پخش می کرد و اگر خدایی ناکرده من فیلمی از حشرات  و یا رتیل می دیدم  تا خود صبح کابوس میدیدم که روی دیوار اطاقم هستند و یا وارد رختخوابم می شوند ویا زیر پتو هستند و من با وحشت از خواب می پریدم و سریع تمام تخت و اطاق را وارسی می کردم که مبادا آنها در اطاقم باشند گاهی وقتها پدر و مادرم را بیدار می کردم که آنها به من اطمینان بدهند که هیچ زنبور رطیل و مورچه گوشتخواری  دراطاق و تختم نیست  والبته نه من نه پدر ومادر ونه حشره کش ها و نه پشه بند حریف کامل پشه ها نمی شد و من همیشه در حال خاریدن بدنم درجایی که لباس مزاحم کار پشه ها نمی شد بودم 


حتی از لباسهایی که طرح عنکبوت داشت یا هر حشره ای حتی اگر خنده دار یا فان بود متنفر بودم همیشه برایم سوال بود وقتی خدا می تواند سگها اسب ها و پروانه و شاپرک ها را خلق کند چرا باید حشرات موذی را خلق کند و که فقط کارشان نابودی و نیش زدن است و چرا این موجودات پلید در منطقه زندگی ما زیادند 


بعدها که بزرگتر شدم ودر دبیرستان  زیست شناسی خواندم فهمیدم که چقدر چرخه حیات وابسته به این موجودات ترسناک هست کمی منطقی تر به قضیه نگاه می کردم 

تعطیلات عید امسال کتاب فرشگرد اثر دکتر وکیلی را با خودم به بابلسر بردم و خواندم  داستان در باره کودتای کره زمین و موجودات این سیاره علیه انسان بود و لیدر این کودتا مورچه ها و موریانه ها بودند که انتقام سختی از انسانها گرفتند و کره زمین را از شر این موجود دوپا خودخواه و منفعت طلب راحت کردند .... دوباره وحشت کودکی به سراغم آمد و از آپارتمانی  که پدر در یکی از برجهای بابلسر خریده بود به بیرون نگاه کردم دور برم پر از ساختمان  و ویلا  و برج بود بودبا حیاطها و باغ هایی که مصنوع دست انسان بودن تا طبیعت وحشی  و اثری از طبیعت بکر دیده نمی شد قاعدتا باید کمتر می ترسیدم چون حداقل در اطراف خانه ما باغهای مرکبات و شالیزارهای وهم آور وجود نداشت و آب بندانهای طبیعی و مصنوعی که برکه های بزرگ آب را تشکیل می داد دیگر در شهر نبود و در حومه شهر قرار داشت خصوصا جایی که آپارتمان پدر بود در زمان بچگی زمین های ساحلی و پر از برکه ها و اب بندنهای بود که زیست گاه این حشرات عزیز بودند  ولی الان همه آن زمین ها به ویلا اپارتمان و برج تبدیل شده بود 

این باید باعث می شد کمتر بترسم ولی اضطراب و وحشت غریبی من را فرا گرفته بود که حالا که ما  زمین و خانه رطیل ها مورچه ها و موریانه ها  را نابود کردیم و حتی اب بندان و شالیزاری هم در سطح شهر نگذاشتیم که حداقل پشه ها زنده بمانند حتما ماجرای کتاب واقعی می شود و همه آنها یک ارتش بزرگ می شوند و همین امشب به ما حمله می کنند و  ما را نابود می کنند 


باور کنید یا نه آنشب تمام اطاقم را بررسی کردم جارو برقی کشیدم حتی از پدر خواستم تشک رو بلند کند تا به بهانه تمیزی زیر تشک و تخت را نگاه کنم 

و با وجود هوای بهاری مخملی پنجره ها را بستم ولی با تمام اینکارها تا صبح  هر یکساعت بیدار می شدم و چراغ را روشن می کردم و دنبال یک رطیل زشت و بد ترکیب بودم  تا قراراست نیش بزند و من را سیاه و کبود نفله روانه دیار آخر و باقی کند .....

 

لاله صدوچهاردهم

یادداشت روز 28 شهریور 1405

شنبه ها....

همیشه یعنی در یک دوره  بیست و چهار ساله  کاری در شرکت های دارویی  شنبه ها برای من  سنگین ترین , شلوغ ترین و گاهی اعصاب خردکن ترین روز هفته بود خصوصا در این سه سال که با مدیری کار کردم  که تنها کاری که بلد بود مدیر نبودن بود ((جلسات هفته ای را که گذشت-WOR)) را تنظیم می کرد تا ما را راس ساعت نه شکنجه کند و با ان صدای جیغ مانندش  که برای من بدترین صدا بود می گفت : ((جلسه های که ساعت نه شروع نشه جلسه نیست ))و همین باعث می شد که من در ترافیک صبح شنبه از خانه ام که نارمک هست تا خ خدامی میدان ونک که شرکت آنجا بود  هزار بار دلم بلرزد که سروقت نرسم  و بعد که به شرکت می رسیدی باید در بدترین جلسه عمرت شرکت می کردی چون مدیر بنده عملا هیچ توانایی نه در بیزنس و تحلیل بازار داشت و نه آن هوش هیجانی یک مدیر کاریزماتیک که بلد است افراد تیمش را مدیریت کند و کارها را به نحو احسن پیش ببرد تنها کاری که بلد بود گیر دادن های الکی و یافتن مقصر برای هر کار نشده ای بود و از نظر او همیشه اعضای تیمش مقصر بودند در برابر تیم های دیگر شرکت ...وحضرت آقا برای هیچ چیز و هیچ کاری مقصر نبود و این جلسات مثل یک نفرین گند می زد به همه هفته ..خلاصه اینکه در ساعات عصر شنبه  همه ما مثل یک مشت ادم کتک خورده از شرکت بیرون می رفتیم و به شرکت خودمان زندگی و در کل به  همه چی فحش می دادیم ...


میدانید شباهت جهنم به شرکتی که مدیر داغونی داردو با سیستم مدیریتی غیبت  کردن و تفرقه بینداز حکومت کن مدیریت می کند و یک تیم سمی می سازد چیست ؟

از نظر من اینست که تا وقتی در هردوی آنها هستی نمی دانی که در جهنمی 


تا وقتی که آن شجاعت لازمه سراغت می آید و بدون ترس از بی پولی و بدبختی و شرایط تورمی در ایران استعفا می دهی و از شرکت بیرون میایی  

آنوقت ناگهان به خودت میایی و می بینی که شعله های جهنم آرام آرام فروکش می کنند و وهرچه زمان می گذرد خودت و زندگیت آرامتر و سبزتر می شود 

آنوقت برایت معنای خیلی چیزها عوض می شود روزهای هفته را حس می کنی برایت هر روز یک معنایی می دهد جمعه جمعه می شود و  شنبه شنبه ای که   دیگر یک نفرین ابدی و ازلی نیست.

 دیگر خنکای شهریورماه  را با لذت در آغوش می کشی و از صبحانه های هشت صبح که چای بهار نارنج اصلی ترین پایه آنست لذت می بری و با خودت می گویی حتی اگر امروز اخرین روز زندگی من است و فردا اگر  قراراست با بمب و پهباد و هر چیز کشنده دیگری در این جغرافیایی همیشه بحران زده و خراب بمیرم بهتر است جوری زندگیش کنم که لحظه به لحظه آن را حس کنم حتی درد و رنج و ترافیک خر تهران همیشه شلوغ را 


  و بعد معجزه اصلی رخ  می دهد دوستانی را پیدا می کنی که با جادوی کلمات زندگی می کنند و یکشنبه دیگر یادآور جلسه با مدیر عامل و ارایه گزارشهای تمام نشدنی مزخرف نیست ...بلکه داروخانه سبز ترانه است و دوستانی بهتر از آب روان و زنی که نورزندگیت می شود و به تو می گوید : در لحظه حس کن, ببین ,بشنو,  لمس کن و مزه ها را بچش و بنویس همه اینها را..... و سعی کن تمام این حسهای وجودی و شهودی ات را کلمه کنی و بنویسی .... و تو برای اولین بار در زندگیت شنبه صبح ها را با فکر نوشتن با فکر خواندن با بو و نوشیدن چای بهار نارنج بیدار می شوی و برای تو هم مثل بابلیهای باستان  و یهودی های امروز   شنبه از یک روز نفرین شده به روز مقدسی تبدیل می شود با آسمان نیمه ابری تهران ...بوی پاییز ... و جادوی کلمات .


پی نوشت: سپاس ویژه از یاور همیشه مومن من ترانه و نوری که به زندگیم وارد شد لادن عزیزم