من در بچگی نه از تاریکی می ترسیدم نه از موجودات ماورایی نه از جن نه از هیولا و روح و جسد و مرگ
اتفاقا برایم این موجودات خیالی و احتمال زندگی اینها در یک کلبه متروک وسط جنگل یا شالیزار بسیار جذاب بود همیشه در تصوراتم به آنها شخصیت می دادم و تصورشان می کردم و منتظر می ماندم که حتما یه روز ببینمشان
من اصالتا شمالی هستم و شمال ایران در آن زمان بچگی من پر بود از خانه های بزرگ با باغهای مرکبات و باغچه و شالیزار که خصوصا شبهای پاییز با هوای مه آلود و تاریکی که داشت بسیار رعب آور بود صدای حیوانات در شب خصوصا جغدها و بعضی پرندگان خاص در این باغها کا ملا شما در یک فیلم هالیوودی ترسناک قرار میداد با مه وزش باد مرطوب سرد که شاخ های درختان را بطور ترسناکی تکان می داد و صداهای از بعضی پرندگان خاص , جغدها و گربه ها
در مدرسه داستانهای زیادی از دیدن موجودات عجیب غریب در باغ خانه و شالیزار گفته می شد که اتفاقا برای من بسیار جذاب بود و دوست داشتم این موجودات سم دار و شاخ دار یا روحهای سرگردان را ببینم
همیشه احساس می کردم در ته باغ عمو که روبروی خانه ما قرار داشت حتما یک هیولای سیاه رنگ تک چشم زندگی می کند و اگر کسی نیه شب به باغ برود هیولا به سراغش می آید ولی هیچ وقت به خاطر نظم خانه و اینکه مادرم که معلم بود و وادارمان می کرد ساعت ده و نیم تا یازده بخوابیم نتوانستم هیولای ته باغ را ببینم حتی یکی دوبار که خواستم خودم را به خواب بزنم و بروم یواشکی داخل حیاط و بعد کوچه و بعد باغ عمو یا در قفل بود و یا مامان که می دانست من چه موجود مهارنشدنی هستم به پا ایستاد و من را دستگیر کرد
بهر حال من هیچوقت غیر از انسانها و بعضی موجودات واقعی هیولایی ندیدم و حسرت ان همیشه با من است
ولی هر چه که از موجودات ماورایی نمی ترسیدم از موجودات واقعی می ترسیدم و بیشتر از همه از رتیل و یا عنکبوتهای بزرگ و حشراتی مانند زنبورهای وحشی که نیش می زد ند و باعث مرگ سریع می شدند و یا زنبورهای عسل که واقعا وقتی نیشت بزنند دردناک است البته در این ترس من مارها و عقربها جایی نداشتند چون اکثر مارهای منطقه ما مارآبی بودند که حشره میخوردند و سمی نبودند ولی تا دلتان بخواهد خوشگل بودند سبز ابی و مشکی براق ...مارها دوستان خوب من بودند عقرب ها هم در هوای مرطوب شمال زندگی نمی کنند ولی در کتابها راجع به زندگیشان غرورشان و کینه های عجیب غریب شان خوانده بودم و برایم موجوداتی قابل احترام بودند برعکس رطیل ها و عنکبوتهای بزرگ...... وبدتر از همه پشه هااا با آن صدای وزوز در گوش و نیش زدنهایی که پوستت را زنده زنده می کند و اینکه اگر گروه خونی ات را دوست داشتند مثل سنتکام و ارتش آمریکا به تو حمله می کردند وجوری از نیش زدن و خون خوردن لذت می برند که انگار این آخرین مهمانی خونخواری شان است در حالی که از آخر خرداد تا آخر شهریور به مهمانی هر شب می رفتند نیش می زدند خونت را می خوردند و اینقدر خودت را می خاراندی که پوستت کنده می شد
در آن زمان ما فقط دو کانال تلویزیونی داشتیم و بیشتر وقتها این دو کانال رازبقا و فیلم های مستند پخش می کرد و اگر خدایی ناکرده من فیلمی از حشرات و یا رتیل می دیدم تا خود صبح کابوس میدیدم که روی دیوار اطاقم هستند و یا وارد رختخوابم می شوند ویا زیر پتو هستند و من با وحشت از خواب می پریدم و سریع تمام تخت و اطاق را وارسی می کردم که مبادا آنها در اطاقم باشند گاهی وقتها پدر و مادرم را بیدار می کردم که آنها به من اطمینان بدهند که هیچ زنبور رطیل و مورچه گوشتخواری دراطاق و تختم نیست والبته نه من نه پدر ومادر ونه حشره کش ها و نه پشه بند حریف کامل پشه ها نمی شد و من همیشه در حال خاریدن بدنم درجایی که لباس مزاحم کار پشه ها نمی شد بودم
حتی از لباسهایی که طرح عنکبوت داشت یا هر حشره ای حتی اگر خنده دار یا فان بود متنفر بودم همیشه برایم سوال بود وقتی خدا می تواند سگها اسب ها و پروانه و شاپرک ها را خلق کند چرا باید حشرات موذی را خلق کند و که فقط کارشان نابودی و نیش زدن است و چرا این موجودات پلید در منطقه زندگی ما زیادند
بعدها که بزرگتر شدم ودر دبیرستان زیست شناسی خواندم فهمیدم که چقدر چرخه حیات وابسته به این موجودات ترسناک هست کمی منطقی تر به قضیه نگاه می کردم
تعطیلات عید امسال کتاب فرشگرد اثر دکتر وکیلی را با خودم به بابلسر بردم و خواندم داستان در باره کودتای کره زمین و موجودات این سیاره علیه انسان بود و لیدر این کودتا مورچه ها و موریانه ها بودند که انتقام سختی از انسانها گرفتند و کره زمین را از شر این موجود دوپا خودخواه و منفعت طلب راحت کردند .... دوباره وحشت کودکی به سراغم آمد و از آپارتمانی که پدر در یکی از برجهای بابلسر خریده بود به بیرون نگاه کردم دور برم پر از ساختمان و ویلا و برج بود بودبا حیاطها و باغ هایی که مصنوع دست انسان بودن تا طبیعت وحشی و اثری از طبیعت بکر دیده نمی شد قاعدتا باید کمتر می ترسیدم چون حداقل در اطراف خانه ما باغهای مرکبات و شالیزارهای وهم آور وجود نداشت و آب بندانهای طبیعی و مصنوعی که برکه های بزرگ آب را تشکیل می داد دیگر در شهر نبود و در حومه شهر قرار داشت خصوصا جایی که آپارتمان پدر بود در زمان بچگی زمین های ساحلی و پر از برکه ها و اب بندنهای بود که زیست گاه این حشرات عزیز بودند ولی الان همه آن زمین ها به ویلا اپارتمان و برج تبدیل شده بود
این باید باعث می شد کمتر بترسم ولی اضطراب و وحشت غریبی من را فرا گرفته بود که حالا که ما زمین و خانه رطیل ها مورچه ها و موریانه ها را نابود کردیم و حتی اب بندان و شالیزاری هم در سطح شهر نگذاشتیم که حداقل پشه ها زنده بمانند حتما ماجرای کتاب واقعی می شود و همه آنها یک ارتش بزرگ می شوند و همین امشب به ما حمله می کنند و ما را نابود می کنند
باور کنید یا نه آنشب تمام اطاقم را بررسی کردم جارو برقی کشیدم حتی از پدر خواستم تشک رو بلند کند تا به بهانه تمیزی زیر تشک و تخت را نگاه کنم
و با وجود هوای بهاری مخملی پنجره ها را بستم ولی با تمام اینکارها تا صبح هر یکساعت بیدار می شدم و چراغ را روشن می کردم و دنبال یک رطیل زشت و بد ترکیب بودم تا قراراست نیش بزند و من را سیاه و کبود نفله روانه دیار آخر و باقی کند .....
یادداشت روز 28 شهریور 1405
شنبه ها....
همیشه یعنی در یک دوره بیست و چهار ساله کاری در شرکت های دارویی شنبه ها برای من سنگین ترین , شلوغ ترین و گاهی اعصاب خردکن ترین روز هفته بود خصوصا در این سه سال که با مدیری کار کردم که تنها کاری که بلد بود مدیر نبودن بود ((جلسات هفته ای را که گذشت-WOR)) را تنظیم می کرد تا ما را راس ساعت نه شکنجه کند و با ان صدای جیغ مانندش که برای من بدترین صدا بود می گفت : ((جلسه های که ساعت نه شروع نشه جلسه نیست ))و همین باعث می شد که من در ترافیک صبح شنبه از خانه ام که نارمک هست تا خ خدامی میدان ونک که شرکت آنجا بود هزار بار دلم بلرزد که سروقت نرسم و بعد که به شرکت می رسیدی باید در بدترین جلسه عمرت شرکت می کردی چون مدیر بنده عملا هیچ توانایی نه در بیزنس و تحلیل بازار داشت و نه آن هوش هیجانی یک مدیر کاریزماتیک که بلد است افراد تیمش را مدیریت کند و کارها را به نحو احسن پیش ببرد تنها کاری که بلد بود گیر دادن های الکی و یافتن مقصر برای هر کار نشده ای بود و از نظر او همیشه اعضای تیمش مقصر بودند در برابر تیم های دیگر شرکت ...وحضرت آقا برای هیچ چیز و هیچ کاری مقصر نبود و این جلسات مثل یک نفرین گند می زد به همه هفته ..خلاصه اینکه در ساعات عصر شنبه همه ما مثل یک مشت ادم کتک خورده از شرکت بیرون می رفتیم و به شرکت خودمان زندگی و در کل به همه چی فحش می دادیم ...
میدانید شباهت جهنم به شرکتی که مدیر داغونی داردو با سیستم مدیریتی غیبت کردن و تفرقه بینداز حکومت کن مدیریت می کند و یک تیم سمی می سازد چیست ؟
از نظر من اینست که تا وقتی در هردوی آنها هستی نمی دانی که در جهنمی
تا وقتی که آن شجاعت لازمه سراغت می آید و بدون ترس از بی پولی و بدبختی و شرایط تورمی در ایران استعفا می دهی و از شرکت بیرون میایی
آنوقت ناگهان به خودت میایی و می بینی که شعله های جهنم آرام آرام فروکش می کنند و وهرچه زمان می گذرد خودت و زندگیت آرامتر و سبزتر می شود
آنوقت برایت معنای خیلی چیزها عوض می شود روزهای هفته را حس می کنی برایت هر روز یک معنایی می دهد جمعه جمعه می شود و شنبه شنبه ای که دیگر یک نفرین ابدی و ازلی نیست.
دیگر خنکای شهریورماه را با لذت در آغوش می کشی و از صبحانه های هشت صبح که چای بهار نارنج اصلی ترین پایه آنست لذت می بری و با خودت می گویی حتی اگر امروز اخرین روز زندگی من است و فردا اگر قراراست با بمب و پهباد و هر چیز کشنده دیگری در این جغرافیایی همیشه بحران زده و خراب بمیرم بهتر است جوری زندگیش کنم که لحظه به لحظه آن را حس کنم حتی درد و رنج و ترافیک خر تهران همیشه شلوغ را
و بعد معجزه اصلی رخ می دهد دوستانی را پیدا می کنی که با جادوی کلمات زندگی می کنند و یکشنبه دیگر یادآور جلسه با مدیر عامل و ارایه گزارشهای تمام نشدنی مزخرف نیست ...بلکه داروخانه سبز ترانه است و دوستانی بهتر از آب روان و زنی که نورزندگیت می شود و به تو می گوید : در لحظه حس کن, ببین ,بشنو, لمس کن و مزه ها را بچش و بنویس همه اینها را..... و سعی کن تمام این حسهای وجودی و شهودی ات را کلمه کنی و بنویسی .... و تو برای اولین بار در زندگیت شنبه صبح ها را با فکر نوشتن با فکر خواندن با بو و نوشیدن چای بهار نارنج بیدار می شوی و برای تو هم مثل بابلیهای باستان و یهودی های امروز شنبه از یک روز نفرین شده به روز مقدسی تبدیل می شود با آسمان نیمه ابری تهران ...بوی پاییز ... و جادوی کلمات .
پی نوشت: سپاس ویژه از یاور همیشه مومن من ترانه و نوری که به زندگیم وارد شد لادن عزیزم
ما
اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم
شلوغ است صداهای مردم دردمند خسته و گاه عصبانی به گوش می رسد که منتظر این هستند که ویزیت شوند و یا دنبال پیدا کردن آزمایشگاه رادیولوژی و داروخانه هستند طبقه اورژانس و ورودی در مانگاه کبد و گوارش غلغله است و پر از رفت و آمد حتی یکسری بیمار روی تختهای بیمارستان با لباس ابی سفید بد رنگ و با سرم در بازوهایشان در مسیر ورودی درمانگاه هستند
زود رسیده ام ساعت 12 ظهر است ساعت یک تا دو باید در مورد کمپانی و محصولات دارویی در بخش گوارش و کبد صحبت کنم آسانسور اول خراب است نگهبان می گوید باید به داخل بیمارستان بروم از اورژانس رد می شوم و وارد راهروی گوارش و کبد می شوم تا به راه پله برسم پله های بلند که تا طبقه سوم نفسم را می گیرد و با و طبقه سوم انگار از جهنم دانته وارد بهشت می شوی از در چوبی قسمت گرفته تا اطاقهای شیک پزشکان و استادان با دکوراسیون چوبی و اسپلیتهای شیک که هوا را خنک می کند گویی که یک جزیره ارام در میان این همه هیاهیوی جهنمی است در ورودی چرمی است تا سر وصدای پایین نیاید و سکوت لذت بخشی جای ان هیاهیوی غریب را می گیرد
وارد اطاق شیک سمینار با صندل های چرمی و LED می شوم می نشینم و منتظر می مانم که اساتید و فلو ها و رزیدنتها بیایند و ژورنال کلاب این هفته را صحبت کنند یک نفر یک نفر سر و کله شان پیدا می شود و در آخر هم اساتید صلانه صلانه می آیند بحث شروع می شود و درباره مردی 38 ساله با توده ای عجیب غریب در کبد است که تمام دستگاه گوارش را تحت تاثیر قرار داده است صحبت اصلی در مورد این بود که بیمار بدشانس را در لیست پیوند کبد قرار بدهند یا نه با یکسری اسکن ترسناک و توده های خاکستری رنگی که در پهنه سیاه اسکن پیام اور مرگ و نابودی اند بحث داغ میشود و با کلمات عجیب غریب انگلیسی ادامه پیدا می کند و در مورد همه چیز صحبت می شود جز اسم بیمار ....
فقط در شرح حال بیان می شود 38 ساله و مرد است و من فکر می کنم که هنوز خیلی خیلی جوان است برا پیوند کبد و یا مرگ احتمالی
مجرد است یا متاهل ویا احیانا پدر هست یا نه ....چه کسی الان کنارش هست ؟ همسرش یا خواهرش یا برادرش؟ اصلا کس و کاری دارد خانواده ای یا رفیقی
اصلا کسی را دوست دارد یا کسی اورا دوست دارد ....حتما وضع مالی خوبی نداشته که در بیمارستان دولتی بستری شده البته دقیق هم نمی شود گفت چون مراکز پیوند معمولا بیمارستانهای دولتی هستند و پولدار و بی پول مجبورند به این بیمارستانها مراجعه کنند در هر صورت چیزی از این مرد سی هشت ساله نمی دانم و با ترس به کبد و توده های ترسناک آن خیره می شوم و فکر می کنم در میان این همه بحث علمی و کلمات قلمبه و سلمبه چقدر حس می کنم این مرد تنهاست و چقدر همه چیز غمگین است و چقدر در میان این همه هیاهوی درو و بیرون بیمارستان تنهایی و سیاهی مرگ را میشود احساس میشود
از اطاق کنفرانس بیرون میایم و اساتید و پزشکان و دانشجوها در حال بحث و جدل علمی در مورد بیمار هستند و صدایشان در کریدور وسط پخش می شود از اب سرد کن آب می خورم و به دیوارهای پر از درد بیمارستان خیره می شوم و به اطاق بر می گردم کیس بیمار جدیدی مطرح می شود که وضعیتش بهتر است و زود درمان نهایی برایش قطعی می شود و نوبت من می شود
بعد از توضیحات کامل و سوال و جوابها و پذیرایی که شرکت تقبل کرده و تشکر از همه اطاق کنفرانس را ترک می کنم و به سمت پله ها می روم نگهبان صدایم می کنم و می گوید آسانسور درست شده و بهتر است از آسانسور بروم وارد آسانسور کثیف و قدیمی بیمارستان می شود در طبقه اول می ایستد و یک زن و مرد وارد می شوند زن با چهره ای خندان به مرد می گوید مطمینی که رفته تو لیست پیوند دیگه مشکلی نیست ؟ و مرد پاسخ می دهد اره مطمِن هستم گفتند چون زیر چهل ساله اولین مورد مرگ مغزی که پیدا بشه که بهش بخوره میره برای پیوند کبد ... برای لحظه ای می خواهم فکر کنم که بیمار بالا همان بیمار این زن و مرد است حتی وسوسه میشوم که بپرسم ولی جلوی خودم را می گیرم هر دو نفرشان جوری درگیر ذهنی هستند که ترجیح می دهم سکوت کنم و خوشحالی کم و اندکشان را که منوط به مرگ مغزی انسان دیگری است خراب نکنم
به طبقه پایین می رسم واورژانس جهنمی دوباره با سر و صداهایش آدم را خفه می کند از اورژانس و بیمارستان خارج می شوم و سوار تاکسی می شوم و با بیماران منتظر و دردمند و همراهان بیمار و نگهبانها و راننده های تاکسی که کنار درب اورژانس هستند وشلوغی خیابان و صدای ماشین ها و آمبولانس مانند یک فیلم از کنار چشم هایم رد می شوند چشم هایم را می بندم تا از این دنیای شلوغ و خسته جداشوم و چند لحظه بعد دفترم را بیرون می اورم و شروع به نوشتن می کنم
اینجا بیمارستان فیروزگراست و من باید محصول جدید شرکت را توضیح بدهم