شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟
من دارم. یا اگر هم نداشتم، از روزی که او را دیدم و عاشقش شدم، به آن اعتقاد پیدا کردم.
دقیقاً دو سال پیش بود؛ غروب یکی از اولین روزهای آبان.
زانوهایم بعد از ورزش سنگینی که کرده بودم بهشدت درد میکردند و برای فیزیوتراپی به میدان هروی رفته بودم. بعد از تمامشدن کارم تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم و به سمت میدان بروم.
هوا بهقدری خوب بود که نمیشد حالت خوب نباشد؛ خنک، ابری و بارانی، درست همان هوایی که عاشقش هستم. خلاصه اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستبهدست هم داده بودند تا حال من خوب باشد و انرژیام بالا برود.
در حال قدمزدن، با کنجکاوی هر زنی که عاشق پرسهزدن میان مغازههاست، به ویترینها نگاه میکردم و قیمت اجناس را میپرسیدم. تا اینکه به یک بوتیک لباس زنانه رسیدم.
ویترین کوچکی داشت، اما با دو لباس مجلسی بسیار پرزرقوبرق تزئین شده بود؛ از همان لباسهای بلند، سنگین و پر از سنگ و پولک که مادرشوهرها و خواهرشوهرها معمولاً در مراسم عروسی میپوشند.
صاحب مغازه، که جلوی در ایستاده بود و سیگار میکشید، گفت:
«مدلهای بیشتری هم داریم. بیاین داخل ببینید.»
گفتم: «من اهل پوشیدن این مدل لباسها نیستم. مدلهای مینیمال رو بیشتر میپسندم.»
گفت: «بیاین داخل، هر مدلی که بخواین داریم.»
وارد مغازه، یا بهتر بگویم فروشگاه، شدم. برخلاف ویترین کوچکش، فروشگاه فضای طولانی و بزرگی داشت، پر از کمد و لباس.
خانم فروشنده که پشت میزی نشسته بود، به استقبالم آمد و پرسید چه سبکی دوست دارم.
گفتم: «ساده و شیک. البته امروز به قصد خرید نیومدم.»
مرا به سمت کمدی در انتهای فروشگاه برد و چند دست لباس نشانم داد؛ لباسهایی ساده که با تور، دانتل و سنگ تزئین شده بودند. چیز خاص و چشمگیری میانشان نبود.
گفتم: «ممنون، ولی سلیقه من نیست.»
زن نگاه عمیقی به من انداخت؛ انگار در یک جلسه روانکاوی نشسته باشم و او بخواهد زوایای ذهن و روحم را زیر میکروسکوپ بگذارد. چند لحظه نگاهم کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
«میدونم چی دوست دارین. لطفاً با من بیاین.»
به سمت تنها کمد غیرشیشهای فروشگاه رفت. کلیدی از جیبش بیرون آورد، در کمد را باز کرد و لباسی را که داخل کاور بود بیرون کشید.
زیپ کاور را باز کرد و لباس را مقابل چشمانم گرفت.
نفسم بند آمد.
زیباترین لباسی بود که در تمام عمرم دیده بودم.
لباسی از مخمل شرابیِ ارغوانی، با یقه هفت عمیقی که در جلو تا میان سینه پایین میآمد و پشتی باز که تا کمر امتداد داشت. پارچه در قسمت کمر باریک میشد و بعد با چینهایی بلند و باشکوه تا نزدیک زمین فرو میریخت.
اما آنچه بیش از همه مرا مسحور کرده بود، رنگش بود.
شرابیِ عمیقی که در تاریکی به ارغوانی میزد و زیر نور، سرخی یاقوتی از دلش بیرون میآمد. انگار لباس یک رنگ نداشت؛ با هر حرکت، رنگ تازهای از خودش نشان میداد.
پارچه با ظرافت عجیبی برش خورده بود. چینهای مخمل از مرکز کمر به شکل پرتوهایی منظم به اطراف باز میشدند و در دامن بلند و پرچین ادامه پیدا میکردند.
دامن لباس مرا به یاد پردههای مخملی و سنگین یک کاخ قدیمی میانداخت؛ همان پردههای باشکوهی که از سقفهای بلند تالارهای اشرافی آویزاناند و پارچهشان در چینهایی عمیق و منظم روی هم مینشیند. انگار خیاط، پرده یکی از تالارهای قصر ورسای را برداشته، دور کمر زنی پیچیده و از آن لباسی ساخته بود که هم وقار یک ملکه را داشت و هم اغواگری یک معشوقه را.
روی مخمل، دانههای بسیار ریز و درخشانی دوخته شده بود که در مرکز کمر تراکم بیشتری داشتند و از آنجا مثل پرتوهای نور روی پارچه پراکنده میشدند. زیر نور، این دانهها چنان ظریف میدرخشیدند که انگار کسی آسمانی پرستاره را روی مخمل شرابی دوخته باشد.
لباس در عین وقار، جسور بود. نه از آن زرقوبرقهای شلوغ و پرادعای لباسهای مجلسی ویترین، بلکه شکوهی حسابشده داشت؛ انگار برای زنی دوخته شده بود که لازم نبود برای جلب توجه کسی تلاش کند.
مبهوت مانده بودم.
حتی میترسیدم به پارچهاش دست بزنم. نکند واقعی نباشد؟ نکند خانم فروشنده وردی خوانده و آن را از دنیایی دیگر ظاهر کرده باشد و اگر لمسش کنم، ناگهان ناپدید شود؟
خانم فروشنده با نگاهی که آشکارا میگفت «دیدی روت کم شد؟» پرسید:
«میخواین پرو کنین؟ مطمئنم خیلی بهتون میاد.»
سرم را به علامت نه تکان دادم.
«میشه اول قیمتش رو بگین؟»
«حالا بپوشین، بهتون تخفیف میدیم.»
نمیتوانستم بپوشمش.
میدانستم اگر لباس را بپوشم، محال است نخرمش؛ حتی اگر مجبور شوم تا آخر ماه با موجودی ناچیز حسابم سر کنم.
دوباره قیمت را پرسیدم.
این بار فروشنده گفت:
«این کار مخمل فرانسهست. قیمتش بیستوپنج میلیون تومنه.»
سرم سوت کشید.
بیستوپنج میلیون تومان!
تمام موجودی حسابم سیوپنج میلیون تومان بود. حتی اگر از پساندازم هم کمک میگرفتم، باز خریدن چنین لباسی یک ولخرجی کاملاً غیرمنطقی بود.
تازه کجا قرار بود بپوشمش؟
چنین لباسی را باید در ضیافتی باشکوه یا عروسی مجللی میپوشیدم و من نه در حال حاضر و نه در آینده نزدیک به چنین مراسمی دعوت نبودم.
این لباس، لباس فرش قرمز بود.
با خودم گفتم اگر هنرپیشه خفن یک فیلم هالیوودی بودم، میتوانستم برای افتتاحیه فیلمم این دلبر مخملی را بپوشم و روی فرش قرمز قدم بزنم.
اما من هنرپیشه هالیوودی نبودم و هیچ فرش قرمزی هم انتظارم را نمیکشید.
میدانستم باید با لباس وداع کنم.
دلم میخواست با تمام وجود لمسش کنم، بپوشمش و در آینه خودم را تماشا کنم. عاشقش شده بودم؛ طوری که ناگهان تمام لباسهای دیگر دنیا در نظرم بیارزش و زشت شده بودند.
اما این معشوق زیبا در حد و اندازه زندگی من نبود.
نمیتوانست با من در جایی بدرخشد که لیاقتش را داشت. آنقدر دوستش داشتم که دلم نمیآمد زیبایی و وقار این مخمل جادویی را حرام مهمانیهای الکی یا عروسیهای خستهکنندهای کنم که معمولاً به اجبار میروم، دیر میرسم و زود برمیگردم.
برای آخرین بار نگاهش کردم و با صدایی که بهزحمت از گلویم بیرون میآمد گفتم:
«خیلی ممنون. باشه، دفعه بعد که بیام پرو میکنم و انشاءالله میخرمش.»
چشمهایم را بستم، عقبعقب رفتم و با عجله از فروشگاه زدم بیرون.
میخواستم فرار کنم؛ از جادوی آن مخمل ارغوانی.
اما تصویر لباس مثل یک مخدر قوی تمام ذهنم را از کار انداخته بود. نمیتوانستم حتی لحظهای از فکرکردن به آن دست بردارم.
با سرعت عجیبی شروع به راهرفتن کردم. به میدان هروی رسیدم، اما قادر نبودم تاکسی بگیرم و به خانه برگردم.
مثل معتادی شده بودم که تا مغز استخوان به مواد نیاز دارد و نمیداند چطور باید درد دوری و فقدان معشوقش را تحمل کند.
با خودم گفتم اگر همین حالا یک کلینیک ترک اعتیاد پیدا کنم، میروم آنجا و بستری میشوم.
متأسفانه در اطراف میدان ((هروی)) کلینیک ترک اعتیادی پیدا نمیشد.
من بودم و میدان شلوغ ((هروی)) و دستفروشها و تاکسیهایی که دنبال مسافر میگشتند.
ایستاده بودم و دلم نمیآمد سوار تاکسی شوم.
وسوسه خرید لباس مثل بختک روی من افتاده بود و رهایم نمیکرد.
انگار زن اغواگر درونم داشت زن منطقی و خانم مدیر درونم را خفه میکرد.
خانم مدیر مدام حسابوکتاب میکرد، از هزینههای زندگی میگفت، از پسانداز، از آینده و از اینکه خریدن یک لباس بیستوپنجمیلیونی بدون داشتن حتی یک مهمانی مناسب، حماقت محض است.
اما زن اغواگر به هیچکدام از این حرفها گوش نمیداد.
او فقط مخمل شرابی میخواست.
هرچه بیشتر سعی میکردم خانم مدیر کنترل اوضاع را به دست بگیرد و مرا وادار کند تاکسی بگیرم و به خانه برگردم، زن اغواگر قویتر میشد.
میدانستم بالاخره برنده خواهد شد.
و شد.
برگشتم.
دوباره وارد فروشگاه شدم و از خانم فروشنده خواستم اگر کفش پاشنهبلند دارد، بیاورد تا لباس را پرو کنم.
نمیدانم فروشنده از بازگشتم تعجب کرد یا از همان لحظه اول میدانست که برمیگردم. شاید هم تجربه سالها فروشندگی به او آموخته بود که بعضی زنها وقتی میگویند «فقط دارم نگاه میکنم»، درواقع دارند با سرنوشتشان مذاکره میکنند.
لباس را پوشیدم.
انگار معشوقم را در آغوش گرفته بودم و میبوسیدمش.
تمام وجودم غرق لذت شده بود. احساس میکردم سروتونین و اکسیتوسین در بدنم جشن گرفتهاند و چیزی نمانده از شدت خوشبختی به نهایت لذت برسم.
در آن لحظه بیستوپنج میلیون تومان که هیچ، اگر صد میلیون هم بود، حاضر بودم بپردازم تا آن حس ادامه پیدا کند.
خانم مدیر درونم دیگر هیچ حرفی نمیزد.
احتمالاً استعفا داده بود.
پول لباس را دادم و با حساب بانکی بهشدت آسیبدیده و قلبی سرشار از خوشبختی به خانه برگشتم.
لباس را با همان کاور و جعبه زیبایش بالای کمد گذاشتم تا روزی که به ضیافتی باشکوه دعوت شوم. قرار بود مثل دو دلداده با هم برویم، برقصیم، دلبری کنیم و بدرخشیم.
حالا دو سال از آن غروب آبان گذشته است. لباس هنوز در جعبهاش خوابیده و من هنوز به هیچ ضیافتی که لیاقت آن مخمل ارغوانی را داشته باشد دعوت نشدهام.
گاهی در کمد را باز میکنم و به جعبهاش نگاه میکنم. حساب بانکیام مدتهاست از آن ضربه جان سالم به در برده، اما من هنوز عاشقم.
عجیب است؛ بیستوپنج میلیون تومان دادم تا صاحب لباسی شوم که جرئت ندارم در یک مهمانی معمولی بپوشمش.
انگار بعضی عشقها را فقط برای این به خانه میآوریم که مطمئن باشیم جایی منتظرمان هستند.
جیغِ سفیدِ پمبهجار
با انقباض شکمی از درد بیدار شدم درد از زیر شکم شروع می شد و حرکت می کرد به پهلوها ...انگار دوتا دست زیر شکمم را می چلاندند و فشار می دادند و بعد می رفتند سراغ پهلوها ...نفسم برای یکی و دو دقیقه بند آمده بود تا اینکه دستهایی که در درون شکمم مشغول فشار دادن من بودن کمی بیخیال شدند و آرام گرفتند و درد کم شد با کم شدن شدن درد چشم هایم را باز کردم نور صبحگاهی با اشعه های آفتاب وارد اطاق شده بود دو خواهر کوچکتر هنوز خواب بودند ولی از بیرون اطاق و ایوان خانه صدای* اجی می آمد که شمالی می خواند...می دانستم در حال اماده کردن صبحانه و نهار برای من خواهرها و دو برادر کوچکم است که قرار بود امروز به پمبه جار برویم برای جمع کردن غوزه های پنبه ... و من یکجورایی سر گروه بودم برای جمع اوری غوزه های پمبه ...گل ابرو فقط دوسال از من کوچکتر بود ولی اهل کار نبود از همه ما خوشگل تر بود و دوست داشت فقط به قروفرش برسد با موهای مشکی بلند و لخت و چشم و ابروی مشکی زیبا ... سر پمبه جار هم فقط حواسش بود که پسرهای محله و همسایه که در زمین های اطراف کار می کنند اورا در زیباترین حالت خود ببیند طاهره فقط 12 سال داشت و به اندازه توان خودش کار می کرد هادی برادر دوقلویم بود او هم کاری بود و دقیق و مرتب.... ولی کوچکترین عضو خانواده یعنی برادر کوچکم مهدی فقط برای بازی و شیطنت می آمد و انتظار کار جدی هم از او نمی رفت
برادر بزرگم از وقتی ازدواج کرده بودبیشتر سر شالیزار و پنبه جار های خودش و پدر زنش بود و بیشتر به ما سر میزد
تا کار جدی انجام دهد ...
امروز باید برداشت پنبه تمام می شد و داداش رمضان کامیون هماهنگ کرده بود که غروب بیاید و هر چه مانده از پنبه ها را بار بزند و ببرد
تا پاییز هنوز ده روزی مانده بود و لی تا قبل ازاینکه باران های سیل آسا شروع شود باید کار برداشت را تمام کنیم آقاجان دیشب گفت : که باید زمین مربع شکل پمبه جار کامل برداشت شود و هرجور شده تا غروب افتاب باید بار کامیون شود ....ومن از شانس بدم درچنین روزی از درد عادت ماهانه از خواب بیدار شدم و قرار بود کل روز درد بکشم
درد شکمی وحشناکی که من روزاول پریود همیشه دارم و گرمای شرجی هوا که از ده صبح شروع میشد و تا ساعت چهار بعد از ظهر دست از سرت بر نمیداشت جوری که از عرق و گرما احساس خفگی می کنی و از همه بدتر پارچه های نخی تمیزی که اجی دوخته بود و داخلش پنبه می گذاشت که در زمان عادت ماهانه لای پاهایم بگزارم و با هوای شرجی این باعث بیشتر عرق کردن پاها و سابیدن بین دو پا بهم میشد و باعث عرق جوش شدن و خارش و حساسیت وکلی ناراحتی میشد واینکه نمی شود جلوی مردها و برادرها در سرزمین هی به دستشوی صحرایی بروی... اصلا آنها نباید بفهمند که تو عادت شدی زشت است بی حرمتی است ....
از رختخوابم با سختی بیدار می شوم به ایوان خانه می روم و به اجی سلام می کنم تا صورتم را می بیند می گوید: وچه خارهستی (( بچه خوب هستی )) من با سر یک بله کوچولو می گویم او از صورت رنگ پریده ام می فهمد که عادت شده ام سفره صبحانه را در ایوان خانه پهن می کند و سماور را کنار سفره می گذارد و چایی می ریزد و با شکر شیرینش می کند و می گوید: وچه اینِه بِخر، یِهخِرده جون بیری ((بچه جون اینو بخور، یکم جون بگیری))..کنارش مینشینم شدت درد کمتر شده هنوز خبری از خونریزی نیست می توانم این را حس کنم با سختی و بی اشتهایی کامل چند لقمه می خورم و بعد اجی به سراغ بقیه می رود که بیدارشان کندت ا آماده شوند که به پمبه جار بروند
بیست دقیقه طول می کشد پیاده به پمبه جار برسیم پمبه جار مثل کشتزاری بود که رویش گلوله های درشت برف قرار گرفته بود و با حرکت باد این تکه های سفید رنگ که در زیر نور خورشید می درخشیدند حر کت می کردند انقدر در نگاه اول زیبا بود که نفست بند می امد انگار که تمام گیاهان علف پنبه لباس عروس پوسیده اند و با حرکت باد مشغول دلبری اند تا داماد بیاید
زیبایی کشتزار سبب شد که درد شرجی بودن هوا و گرما از یادم رفت و با خودم گفت : حیف که باید همه غوزه های پنبه را برداشت کنیم و فردا صبح دیگر از این زیبایی خبری نیست برای پمبه جار هم مثل انسانها عروسی یک روزه است و بعد از عروسی پمبه جار هم لباس سبز عادیش را بر تن می کند .... درد بصورت رفت و برگشت به سراغم می امد و می رفت ولی به شدت صبح نیست انگار می خواهد حداقل امروز دست از سر من بردارد تا کار برداشت پنبه ها تمام شود ...
هر بخش زمین را بین خانواده و دو سه کارگری که برای کمک امدند تقسیم کردم والبته میدانم که سهم گل آبرو که با غر و لوس بازی تمام کار می کند و یا بهتر بگویم ادای کار کردن را در میاورد و مهدی بازیگوش که به جای جمع کردن پنبه مشقول بازی کردن با غوزه ها و شکلک ساختن است را باید خودم انجام دهم تا کار عقب نیفتد ...از خدا می خوام که درد با همین شدت کم تا عصر باشدتا حداقل گرما و تکه پارچه پر از پنبه را لای پاهایم را بتوانم تحمل کنم ...همه مشغول به کار میشوند و غوزه های سفید پنبه که مثل گلوله های برفی در سرتاسر زمین بودند کم کم داخل کیسه ها قرار می گیرند انگار نور آفتاب کم کم این گلوله های برفی را آب می کرد درد ادامه داشت ولی بشدت صبح نبود و این باعث شد که من دوبرابر بیشتر تلاش کنم تا کار برداشت زودتر تمام شود بعد از ناهار داداش رمضان به سر زمین ما آمد و تا ساعت چهار که کآمیون می رسید ماند و کمک کرد و با امدن او از شیطنتهای مهدی و لوس بازیها و از زیر کار دررفتن های گل ابرو کم شد و کار سریعتر پیش رفت حدود ساعت سه آقاجان از شالیزار برگشت و با کمک اوهمه پنبه ها داخل کیسه قرار گرفت .الیاف پنبه در روی مو و لباس همه ما بود و بعصی از تکه ها بصورت پشمکهای در هم تنیده از گیاه مادر جدا شده بودند و در آسمان با حرکت باد عصر که هوا را به خنکی می برددر آسمان بازی می کردند ودر آبی بالای سر پمبه جار انگار ابرها تکه تکه شده بودند و در فضای بالای مزرعه با باد می رقصیدند
کار بار گیری تمام شد و کامیونها حرکت کردند و برادرها با داداش رمضان رفتند تا رودخانه که تا پاسی از شب ماهیگیری کنند من به گل آبرو و طاهره گفتم که تا هوا تاریک نشده به خانه برگردند تا به اجی برای درست کردن شام کمک کنند ...من ماندم و آقاجان و کارگرها ...آقاجان پول کارگرها را حساب کرد و راهیشان کرد اعتقادش این بود که تا عرق کارگر خشک نشده باید مزدش را داد ...بعد به من گفت که می خواهد به باغ مرکبات پسرعمویش برود و با او چایی بخورد و خستگی در کند و بعد برای شام به خانه برگردد ...در حال رفتن از زمین با صدای بلند گفت : دِتِر جان، دیر نَکِن؛ پیشِ شو بَیِن خِنه بَگرد. مَحلّه رِه چراغ بِسوته، راه تاریکه. زودتر بَگرد.((«دختر جان، دیر نکن؛ پیش از شب شدن به خانه برگرد. چراغ محله سوخته و راه تاریکه » از دور دستم را به نشانه تایید تکان دادم ....
بعد از رفتن آقا جان ابزارهایی که سر زمین جا مانده بود جمع کردم و به انباری کارگری که در انتهای مزرعه بود بردم و بعد به دستشویی مزرعه رفتم جز چند لکه خون خبری نبود درد کماکن مزمن ادامه داشت دور زمین را چک کردم که چیزی از ابزارها جا نمانده باشد و بعددر انباری را قفل کردم و ارام روی تنه درختی که حکم صندلی داشت نشستم
نور نارنجی غروب به الیاف پنبه در آسمان می تابید و ان تکه ها ی سفید در آسمان تبدیل شده بودند به بازتابی از رنگهای نارنجی قرمز غروب ...دستهایم را دراز کردم تا الیاف پنبه را در آسمان را بگیرم به نرمی دستهایم را مالش می دادند و با حرکت نسیم غروب از دستهایم رد می شدند صدای باد و نرمی مخملین پنبه ها کاری کرد که در این فضای جادویی ذوب شوم و زمان از دستم در رفت و نفهمیدم که تاریکی ارام ارام با تمام هیبت ترسناک و پر ابهتش وارد مزرعه شد
.
بلند شدم و قدم زنان به سمت خانه رفتم هنوز آنقدری نور بود که بتوانم جلوی پایم را ببینم ... حرکت کردم در بین زمین و محله ما یک کوچه باریک بود به نام کوچه تیموری که از بغل باغ یکی از هم محله ای ها به نام تیموری می گذشت و کوچه با درختهای انجیر و نی های خودرو و علف های هرزی و* گنیماها که از قد من بلندتر بودند پوشیده شده بود در روز بسیار این کوچه زیبا بود ولی درشب فقط یک لامپ ان هم وسط کوچه روشن بود که بزحمت همه جا را روشن می کرد
با خودم گفتم از کوچه تیموری که رد شوم دیگر تمام است بقیه راه محله است و مردم هستند و چراغهای زنبوری مسجد محل هم همیشه روشن است و چیزی برای نگران شدن و ترسیدن وجود ندارد
از ترس کوچه بود یا کار شدید که درد شدت گرفت و انگار ان دو دستی که از صبح در شکم من در حال چلاندن زیر شکم و پهلوهایم بودند با قدرت و بیرحمی بیشتری این کار را می کردند فاصله حملات درد کمتر کمتر میشد و من ناخوداگاه آرامتر راه می رفتم صدای سگها و جغدها از گوشه کنار راه میامد از دور نوری سرگردان را میدیم که در حال دور شدن بود حتما کشاورزی با فانوس از سرزمینش به خانه بر می گشت
به نزدیکیهای کوچه تیموری رسیدم کوچه در تاریکی مطلق بود آقاجان درست می گفت : چراغ برق سوخته بود و تاریکی کوچه با حرکت علفها و وزش باد در بین شاخه های درختان ترسناکتر از آن چیزی بود که فکر می کردم و و درد عادت ماهیانه هم لحظه ای دست از سرم بر نمیداشت با خودم گفتم سریع برو و به هیچ چیز فکر نکن ...سعی کردم هیچ کدام از داستانهایی که در مورد جن ها آل ها و ارواحی که آرامش ندارند و در شب دنبال انتقام وکینه جویی هستند به خاطر نیاورم نفسم را حبس کردم و وارد کوچه شدم ....
با ورودم به کوچه باد وزیدن گرفت حرکت برگهای بزرگ درخت انجیر و علفهای هرز و گنیماها و بوی تند این علفها باعث شد که پاها و بدنم سنگینتر از قبل حرکت کند و درد با شدت بیشتری در شکم و پهلوهایم ضربه بزند
تقریبا یک سوم کوچه را که رفتم شدت درد بحدی شد که خم شدم و احساس تهوع شدیدی کردم که نمی توانستم راست حرکت کنم قدمم را که برداشتم پایم محکم به سنگ صافی خورد و من به زمین افتادم ...درد امانم را بریده بود خواستم بلند شوم نمی توانستم
به پشت دراز کشیدم و علفهای گنیما مانند هیولاهایی ترسناک در دوطرف من ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند و کنار آنها نی ها و انجیرها و صدای غرغری جغدی دور ... حتی نمی توانستم فریاد بزنم از صدای خودم وحشت داشتم و یا می ترسیدم ادم ناجوری به سراغم بیاید و به جای کمک اذیتم کند ...
دوباره سعی کردم بلند شوم که ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم از وحشت دهانم خشک شده بود جرات نمی کردم به اطراف نگاه کنم ...چند دقیقه ای سکوت همه جا را گرفت با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم وگرنه چرا باید صدای جیغ زنی را بشنوم ...سکوت ادامه داشت من با تمام قدرت باقی مانده بدنم به دستهایم فشار اوردم ونشستم ... با خودم گفتم : بلند شو درد رو تحمل کن و تا خونه بدو ....با کمک دستهایم بلند شدم که شدیدی ترین دردی که میشد تحمل کرد تمام شکم و پهلوهایم را در بر گرفت و من نا خوداگاه از درد جیغ کشیدم ....و دوباره به زمین افتادم ...تمام بدنم خیس عرق شده بود و تندتند نفس می کشیدم ...با چشم های بسته نفس های عمیقی می کشیدم که بتوانم دوباره نیرویم را جمع کنم و بلند شوم وناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم و این دفعه نزدیکتر ....
با خودم گفتم حتما یا جن است یا یک روح انتقاجو و کینه توز ...که میاید سراغ من و من را خفه می کند ...کاش میشد غش کنم تا در بیهوشی کامل هر بلایی که می خواهد سرم بیاورد ولی حتی بادرد شدید هم بیهوش نمی شدم .
شدت درد کمتر شد و بلند شدم و نشستم نگام متوجه حرکت موجودی شدم که در زیر گنیما ها و نی ها حرکت می کردند و به من نزدیک و نزدیک تر می شدند ... درد و خستگی کار در پمبه جا نفسم را بریده بود دهانم خشک خشک بود و یادم افتاد که اجی می گفت : موقع مرگ حتما شهادتین را بگو تا کافر از دنیا نروی ...نمی توانستم شهادتین از یادم رفته بود فقط کلماتی عربی در ذهنم بصورت هذیان می گذشت ...
صدای خش خش حرکت ان موجود به من نزدیک تر شد و از لابه لای علفهای گنیما و هرزناگهان یک توپ گرد را دیدم که به وسط کوچه می آمد و با صدای خش خش به من نزدیکترمیشد ...روح نبود هر چه بود موجودی زنده بود ....اینبار چشم هایم را با دقت بیشتر به ان گلوله سیاه در حال حرکت دوختم و توانستم خارهای پشتش را تشخیص بدهم ...*تشی بود و در حال حرکت به سمت من ....
دیگر به نزدیک پاهایم رسیده بودند و یکدفعه جیغ بلندی کشید عین جیغ یک زن ....در آن بدبختی وخستگی و درد به جای اینکه بترسم لبخند زدم احساس کردم که او هم مثل من عادت شده و از درد عادت ماهایانه جیغ می کشد ...به کنارم رسید خواستم بلند شوم که مبادا به من تیر پرتاب کند که درد با هجومی وحشیانه نفسم را برید و من دوباره از شدت درد جبغ کشیدم و به زمین افتادم و حرکت خون گرم و لزج را در روی دستمال نخی و پنبه حس کرد و خونریزی بقدری زیاد بود که حتی شلوارم هم کامل خونی شد واین باعث شد که یکم درد کاهش پیدا کند ...تشی کنارم بود و خش خش کنان در کنارم حر کت می کرد و بعد دوباره جیغ کشید و من خنده ام گرفت و با صدای ارام گفتم : ببین جیغ نزن روز اول عادت ماهیانه سخته خونیه و دردناک ...من از صبح تحمل کردم بیا با هم تحملش کنیم.... الان تو هم خونریزی می کنی و دردت کم میشه .... آمد کنار پهلویم نشست با خارهایش به من چسبید من گرمای او را حس کردم و او گرمای من را ...هر دو انگار در کنار هم آرام گرفتیم ...تشی جیغ جیغو دیگر از کنار من جم نخورد و من خسته از درد از کار و از هوای گرم و خونریزی زیادی که کرده بودم چشم هایم سنگین سنگینتر شد و خوابم برد .....
با صدای داداش رمضان و آقا جان از خواب بیدار شدم هر دو فانوس به دست بالای سرم ایستاده بودند ... آقاجان با صدایی غرغر کنان گفت
کیجا، مِه تِرِه نِگِتمه زود بَگرد؟ تیموری کوچِه چراغ نارنه. اَمه از دلواپسی بِمِردِمی! تِه آجی همینجا، از دَمِ غروب تِه منتظر هَسّه. باغ جا پیغام هاده که مَن بَگردِم و تِه دِنباله بَگردِم. تِه بِرار هم عصبانی بَیّه. مَن تِرِه گِتمه، ای وقتِ شو اَگه بلایی تِه سَر بیَموئه، چیکار هاکِردِمی؟
((من به تو نگفتم که زود برگرد کوچه تیموری چراغ نداره از نگرانی مردیم اجی از دم غروب منتظر توهه پیغام فرستاد باغ و تا من برگردم دنبالت بگردم داداشت هم سر بهش گفتم این موقع شب اگه بلایی سرت می اومد چی))
چشمهایم را باز کردم و دنبال تشی گشتم داداش رمضان گفت : چِچی دِنباله گَردنی؟(( دنبال چی می گردی )) گفتم : یه تشی کنارم بود کجاست
داداش گفت : اَگه وِنِه بِوینِم، بیل جِه وِنِه کُشِم! جوجههارِ دِزدِنه و خارِنه
((اگه ببینمش، با بیل میکشمش! جوجهها رو میدزده و میخوره.))
من با التماس گفتم : داداش، وِنِه کار نَداشته باش؛ اینجا که اَمِه مِرغ و جوجههار نِداریم
((داداش، کاریش نداشته باش؛ اینجا که مرغ و جوجههای ما نیستند))
و با کمک آقاجان بلند شدم و روسری دومم را دور کمرم بستم که خونریزی معلوم نباشد داداش رمضان دستم گرفت وارام مرا بلند کرد به اوگفتم که حالم خوب است و خودم میایم آقاجان با چراغ جلوتر از ما حرکت کرد که کوچه را روشن کند و بعد او داداش و من با فاصله کمی ,از آنهاراه می رفتم وبا چشمهایم دنبال تشی می گشتم دوبار به عقب نگاه کردم و دیدم یک گلوله سیاه در تاریکی به سمت گنیما ها می رود و داخل آنها محومی شود من ناخوداگاه به سمتش رفتم می خواستم ببینمش و حالش را بپرسم و ببینم درد او کمتر شده یانه ....ولی میترسیدم داداش متوجه شود و بلایی سر هم درد نازنین من بیاورد
حتما جفتش به سراغش آمده که اورا هم مثل من به خانه ببردتا در خانه اش آرام بگیرد باید با او خداحافظی کنم ... چشمهایم پراز اشک می شود هم از درد هم از خستگی هم از دوری و دلتنگی دوست خار داری که یک شب در یک کوچه تاریک باهم زنانگی دردسر ساز ماهانه مان را تحمل کردیم ناله کردیم جیغ زدیم وزندگی کردیم
پی نوشت
پمبه جار: در مازندران به زمینی که در آن پنبه میکارند ((پمبهجار))میگویند؛ یعنی پنبهزار یا مزرعهٔ پنبه. «پمبه» در گویش مازندرانی به معنی پنبه است.
پنبهکاری زمانی در بخشهایی از مازندران، بهویژه نواحی مرکزی و شرقی مانند ساری و نکا، رواج بیشتری داشت و با صنعت نساجی منطقه پیوند داشت. بعدها کشت آن کمرونقتر شد، اما همچنان در برخی زمینهای استان کشت میشود. پنبه را پس از باز شدن غوزهها میچینند و الیاف آن برای نخ و پارچه به کار میرود
اجی :
در بعضی گویشهای مازندرانی ((اجی)) خطاب محترمانه به خواهر بزرگتر ویا مادر است. در برخی خانوادهها هم مادر را «باجی یا اجی » صدا میزنند؛ کاربردش بسته به منطقه و خانواده فرق دارد
علف گنیما :
گنیما گیاهی است علفی، پایا و ساقۀ آن در زمستان خشک می شود و از بین می رود. فصل رویش: این گیاه در بهار مجدداً سبز می شود. انتشار جغرافیایی: این گیاه در سرتاسر شمال ایران و در نواحی مرطوب به فراوانی می روید. نام محلی این گیاه در مناطق نور و کجور و مازندران گنیما است. در مورد این گیاه گفته می شود که در گذشته از آن به عنوان دارو استفاده می شده است. خواص: برای استفاده از رنگرزی ساقۀ گیاه را در فصل پاییز جمع آوری و در آفتاب خشک می کنند و سپس آسیاب می کنند
تشی :
تشیها به انگلیسی: ( Porcupine): جوندگان بزرگی هستند که بخشهای زیادی از سطح بدن آنها برای حفاظت از گزند جانوران شکارچی، پوشیده از خارهایی تیز و بلند است، در ایران به تشی ها نامهای چوله و سیخور و سنقره نیز گفته می شود، و البته گاه بهخطا آنان را جوجهتیغی هم مینامند. تشیها شامل دو خانواده کاملاً جداگانه هستند.
تشیهای جهان قدیم در اکثر زیستگاهها اعم از جنگلی، کوهستانی، استپی و بیابانی زندگی میکند. گاهی نیز در حواشی باغات و اراضی کشاورزی ساکن میشود. تشیهای جهان جدید اکثر عمر خود را روی درختان زندگی میکنند و مناطق جنگلی و پُردرخت را برای زندگی انتخاب میکنند
این عکس دبستان ابتدایی من است یک ساختمان اجری و چوبی که زمان ساختش به فاصله بین جنگ جهانی اول و دوم بر میگردد یک ساختمان که با ستونهای چوبی و کف و سقف چوبی درست شده و بر پایه یک فونداسیون آجری قرار گرفته ..از آن ساختمان ها که وقتی در آن قدم بر میداری صدایی شبیه صدای ناله چوب را دارد ولی نه ناله های از جنس درد و فقدان ...اتفاقا ناله ای از جنس لذت و زیبایی زنی که مردی که دوستش دارد با شیطنت پوستش را نیشگون می گیرد و او عشوه گرانه ناله می کند....
مدرسه همیشه بوی چوب نم دار و علف های هرز بلند را می دهد آن موقع ها داخل هر کلاس یک بخاری نفتی و یا در بعضی کلاسها یک بخاری هیزمی بود که کمی باعث گرم شدن بچه هایی می شد که در آن هوای سرد و مرطوب و بارانهای طولانی و بادهایی که باعث می شدند که باران از سر تا پا خیس ات کنند و البته هیچ چتری چاره کارآن باران و بادها نبود ...
در نرده ای مدرسه قفل بود و با بدبختی تنها توانستم عکسها را بگیرم البته الان مدرسه دیگر مدرسه نیست و قرار است تبدیل به موزه شود...به مدرسه سلام کردم و و او هم با صدای شبیه همان چوبهایی که با هر گام روی آنها صدایشان شبیه ترکیبی از ناله و خنده بود جوابم را داد و با لحن خسته ولی با خنده پرسید خیلی تغییر نکردی دختر ..مثل همون موقع هایی هستی که اینجا آتیش میسوزندی ...صورتت گرد و هنوز هم یک شیطنتی دارد که در پشت ژست معصومانه سعی میکنی پنهان کنی ...خندیدم و گفتم :اتفاقا نه دیگر انرژی و هیاهیو ی انموقعها را ندارم راستش الا ن بیشتر از شیطنت دلهره دارم و نگرانم... نگران همه چیز.... گفت : نگران چه ....من در سختترین بارانها وهوای مرطوب شرجی تابستان که باعث میشود کپک بزنی و بپوسی و نفوذ موریانه های که بزحمت شما آدمها از من دور می کنید دوام آوردم و هنوز سرپام ...از چه می ترسی ...گفتم از جنگ , نابودی ,ویرانی از اینکه دوباره همه چیز خراب شود ...
گفت : هشتاد و اندی سال پیش وقتی جنگ جهانی دوم بود همه نگران بودند ارتش سرخ این شهر را کاملا تصرف کرده بود
میدانی مرکز فرماندهی ارتش سرخ همین جا بوددر همین ساختمان ... آجودانهای روس با چکمه های زمخت و یغورشان راه می رفتند و دستور می دادند و یا تلگراف می زدند و منتظر دستور غارت و یا کشتار جدیدی بودند .. آنموقع ها همه می گفتند که دیگر اینها نمی روند و ما همیشه شهروند درجه دوم می مانیم زیر دست ارتش سرخ و کمونیستها ...زبان و خط فارسی می رود ..و برای همیشه گویش, فرهنگ و همه چیزما میشود روسی و هر کدام از ادمها هم یک شهروند روس که فقط ایدوِولوژی کمونیستی باید دین و ایمانشان می شد
درست می گفت , پدر بزرگ من آنها را دیده بود و جالب اینجاست که پدر بزرگ من روسی را به هم خوبی فارسی حرف می زد ومن به یاد می آورم در زمان بچگی اوو مادربزرگ زیاد درباره روسها و دله دزدیهایشان از شالیزارها مزرعه ها و حتی خانه ها می گفتند و این دزدی فقط دزدیدن اشیا نبود بلکه گاهی دزدیدن دل دختران جوان و زیبایی مثل عمه کوچکم بود که بعدا در یک روایت دیگر برایتان تعریف می کنم ...
مدرسه ادامه داد : ولی بهتر از من می دانی که روسها رفتند و دوباره اینجا شد مال مردمی که زبانشان به شیرینی انجیر و پرتقال تامپسون بود ... نترس نگران نباش تا دنیا بوده همیشه اینطور بوده ....مهم اینست که بدانی تاریکی هیچوقت نه مانده و نه برنده بوده ...فقط صبوری می خواهد و امید که به اینکه از زخم ها دردها و تباهی ها نور وارد می شود و دوباره یاسهای وگل کاغذیهای ارغوانی روی سر در خانه ها رشد می کنند و رنگ و بوهای بهشتی را به همه هدیه می دهند
به او لبخندی می زنم و با دستم بوسه ای به سمت او روانه می کنم و اوهم با کمک نسیم مرطوب دریا وبا بوی علف های هرز و چوب نمدار تمام صورت و بدنم را می بوسد
((مولانا شمس را گفت:
پس زخم هامان چه؟!
او پاسخ داد:
نور از محلِ آنها وارد میشود))
نور صبحگاهی به پلکهای بسته ام حمله می کند و من در حالت خواب و بیدار قرار می گیرم نمی توانم چشمهایم را باز کنم گرمم است آرام آرام می سرم به آنطرف تخت یک و نیم نفره ام,.....که سمت پنجره است وخودم را می کشانم به تشک و بالشتی که ان سمت است خنکای عجیبی را به پوستم می نشاند آرام آرام پاهایم را به تشک خنک می مالم و به پهلو دراز می کشم .ارتش نور برای شکستن سد دفاعی چشمهایم کماکان شکست خورده است و خنکی بالشت به صورتم نفوذ می کند در خواب و بیداری احساس می کنم که سنگینی دستی روی دستهایم افتاده و بدن مردانه ای از پشت بغلم کرده و پشت گردنم را می بوسد و آرام زیر لب در گوشم زمزمه می کند :((بخواب تانیم ساعت دیگه وقت داری بلند شی صبحانه بخوری و بری شرکت ...و دوباره شانه ها و گردنم را می بوسد و ادامه می دهد (( می رم چایی بزارم برات و تخم مرغ ابپز کنم )) در خواب لبخندی به صدای گرمش میزنم ...می رود و من به شکم می خوابم و پاهایم را به تشک می مالم حس لذتی وصف ناشدنی در بدنم جریان می یابد خنکی بالشت و اینکه می توان بدون هیچ دغدغه ای نیم ساعت دیگر بخوابم ...دقایقی بعد دستهای قوی و سرد او را روی ساق پاهایم حس می کنم که ارام عضلات پشت پاهایم را ماساژ می دهد و سعی می کند گره عضلات پشت پاهایم را باز کندو من حرکت خون را در جزجز ماهیچه های پاهایم حس می کنم و صداییی که من را در رویایی شیرینی که هستم بیشتر غرق می کند (( چقدر بهت می گم کفش پاشنه بلند نپوش دختر...ببین پاهات گرفته ...همه جوره خوبی برای من ..اینقدر اذیت نکن این پاهای بیچاره رو ...)) بدون اینکه چشمهایم را باز کنم می گویم (( آخه قدم کوتاهه ..دوست ندارم کوتاه باشم )) و او می گوید(( عوضش تپلی ریزه میزه منی ... تو بغل من جا میشی کامل ... برای من عالیه ...اسپورت بپوش یه بار هم که شده حرف گوش کن ....)) و من سرم را با چشمان بسته به علامت نه تکان می دهم و لبخند می زنم
دستهایش به نرمی باران زل فشه * پاییزند مرطوب و نرم ...ارام دستهایش را بالاتر می آورد و کمرم را می مالد و گوید(( ببین حتی فیله های کمرت هم گرفته ...بیشتر مراقب خودت باش ...)) من هم با حالتی لوس به نشانه بله سرم را تکان می دهم ولی هنوز چشمهایم بسته است و فکر می کنم که کاش اصلا مجبور نشوم چشمهایم را باز کنم دلم می خواهد این لمس خنک تشک وحضور مرطوب او وآوای مردانه ای که می گوید وقت هست بخواب هیچ چیزی وجود ندارد که الان به خاطرش مضطرب شوی تا ابد ادامه یابد ومن در رویای یک عشق پاییزی و لمس های خنک تشک و رو بالشتی ساتم و دستهای مردانه ای که امده است گره های زندگی و عضله های مرا باز کند به خواب عمیق تری می روم تا ....زنگ موبایل ساعت هشت صبح بیدام می کند و من مست از این رویایی صبحگاهی به یک روز دیگر و به پاییز منتظر پشت پنجره لبخند می زنم .....
*((باران زلفشه )) یا اصطلاح (زلفِشه )در زبان و گویش مازندرانی به باران بسیار نرم و نمنمی گفته میشود که قطرات ریز آن مانند مه روی موها (زلف) قرار می گیرد
باران پودری و ریزی که آرام میبارد و موها را نمدار میکند