زندگی می کنیم تا تغییر کنیم زندگی می کنیم تا بیشتر از دست بدهیم زندگی می کنیم تا چیزهایی که در زمانهای قبلی زندگیمان اصلا قابل باور نبود و تحملش را نداشتیم ببینم بشنویم و حس کنیم و به جایی می رسیم که معصومیت های روحمان گرفته می شود ساده لوحی بچگانه مان را از دست می دهیم و باورمان این می شود که دیگر ساده احمق و خوش باور نیستیم زندگی می کنیم و این گذر زمان حتی در یک زندگی چنان تغییر مان می دهد که برای خودمان هم قابل باور نیست عادت می کنیم به سنگدلیها به دل شکستن ها به نامردیها و نا رفیقی ها و بعد با خودمان می گوییم چه خوب است که دیگر بچه نیستیم ساده نیستیم و احمق نیستیم اعتماد نداریم وبعد دیگر اعتماد نمی کنیم به هیچ کس ,حتی گاهی به خودمان به آواهای انسانی درونمان اعتماد نمی کنیم و سعی میکنیم بجای قلب و روحمان عقلمان تصمیم بگیرد که به جای گوسفند همیشه قصاب باشیم
اعتمادمان می رود ساده لوحیمان می رود معصومیتمان می رود و شخصیتمان تغییر میکند رفته رفته سختتر می شویم نفوذ ناپذیر تر بی اعتماد تر و تنها تر
جوری که دلمان نمی خواهد با کسی حرف بزنیم دردهایمان را برای خودمان نگه می دارم که مبادا کسی فکر کند که ما نقطه ضعفی داریم و تنهاییم
گاردمان را می بندیم درد دل نمی کنیم و رازهایمان هر روز بیشتر و بیشتر می شود تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار می شویم و می بینیم که دیگر عوض شده ایم خودمان نیستیم ورفته ایم و کس دیگری در کالبدمان در جسممان زندگی می کند و جوری که دیگر نمی شناسیمش البته بقیه اعتقاد دارند عاقلتر شده ایم با سیاست تر زرنگتر و حرفه ای تر ولی خودمان می دانیم که دیگر خودمان روحمان که هویت ماست دیگر نیست آنقدر تغییر شکل یافته و انقدر زنده نیست که ما خودمان را از دست داده ایم برای همیشه
خیابان من شرقی است عشق نمی شناسد دور است از آغوش و بوسه خیابان من تنگ و تاریک است متعصب است خالی است و دل شکسته و غمگین از لمس نشدن و لمس نکردن روح بلورین عشق خیابان شرقی من غمگین است مثل روزهای اخر آذر در شهر تهران با سوز و سرما و ذرات معلق و آلودگی هوا خیابان من نسیمی نیست که موهای یار در ان برقصندو قهقهه مستانه سر دهند خیابان من تشنه از عشق است از باور دوست داشتن ازشوقی که دست مرد محبوبت را بگیری و نترسی از از دنیای ظالم بی رحم بی مقدار
خیابان شرقی من سیاه است رنگ تمام چادرهای مشکی که می خواهند رنگ دلم سیاه باشد نخندم نرقصم و نخوانم هیچ خنیاگری در کنارم نباشد و عشق را در آغوش یار لمس نکنم خیابان شرقی من بن بست است راهی به جایی ندارد برهوت است کویر است که صدای دریا به گوشش نخورده و نمی داند وقتی صدای رودخانه ,بوی علف ,بوی آویشن های تازه رسته در پلور دماوند ,در هوا مو ج بزند و هرموجودی را از پرنده تا انسان دیوانه کند یعنی چه
خیابان شرقی من یعنی راه رفتن جدا ازهم یعنی من پچیده ام در یک ردای سیاه دور از لمس روح تو
خیابان من تنها است شبیه سربازی که از روی برجک دیده بانی برای تک تیرانداران آن سوی مرز دست تکان می دهد به انتظار پاسخی و دست دوستی
و آنور جوی که دیگر خیابان شرقی من نیست عشق است آغوش است بوسه است زندگی است غوطه ور در ابی به زلالی یک آبی آرام بلند به سادگی یک دوستت دارم ساده به زیبایی یک حس ناب مانند بوی خاک باران خورده بوی چای و نفسهای زیبای ان بر یک استکان بلور صدای نی نافله نای و دق الباب باد بر چهار چوب رسواترین رویاها
آنور جوی اقلیم عشق است و خیال پروانه شدن در آغوش بی انتهای یار
و من تا ابدیتی طولانی فکر می کنم که چرا نمی شود تمام خیابان رودخانه شود مرا تو را حل کند در باور دوست داشتن در باور یار و ما را ببرد به دریایی بی انتهایی یکی شدن که خود میدانیم که اگر عشق را زبان سخن بود دیگر هیچ خیابان شرقی بن بستی نبود تا مارا به عزای عشق و آغوش بنشاند و شاملوی عاشق آیدا هزار بار باید بسراید عشق راای کاش زبان سخن بود ...عشق را ای کاش زبان سخن بود ... عشق را ای کاش زبان سخن بود
خون نمی خشکد رنگش نمی رود خون خون است سرخ گرم و آتشین در سنگ نفوذ می کند در سیمان را ه خود را می یابد در خاک جاری می شود در آب روان می شود خون تو خون من خون او وقتی بر زمین ریخت می ماند پا ک نمی شود. رنگ خون رنگ سرخ و آتشینی است که همه چیز را با خود می بلعد رنگ خون جلا می دهد وطن را ...
باید به خون قسم یاد کرد به تمام خونهایی که ریخته شده ... به خون # نوید افکاری وقتی با لبخند به جلاد می گوید خونم از پیراهنت پاک نمی شود به خون ندا آقا سلطان در کف خیابان کارگر به خون # ستار بهشتی به خون #محسن محمد پوردر خیابانهای زخمی آبان 98 به خون # سعید زینالی که مادرش هنوز نمی داند کجای این خاک پسرش در خون خود خفته است به خون # پونه و# ری را و تمام بچه های بی گناه # هواپیمای اوکراینی به خون تمام بچه های بی گناه بیداد گاه خاوران ...ندا می رود نوید می رود محسن می رود ری را می رود سعید می رود اما روزی همه اشان بر می گردند می دانید گلوله بر سنگ کمانه خواهد کرد ما همه سنگیم و عمر آینه به خشم دست ما بستگی دارد به رنج پروانه ای که بالش را با برق خشکانده اند تا از معنای گل دوری بجوید... آنها برمی گردند در وجود تمام دختران و پسران و زنان و مردان این سرزمین... آنها سرود آزادی و پیروزی می خوانند با باران عدالت رنگین کمان آزادی رانقاشی می کنند ...آنها بر می گردند و مانند هزار کبوتر رها و آزاد در آسمان خونین و تنها وخسته ما پرواز می کنندتا همیشه ...