لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip
لاله سیاه

لاله سیاه

Black Tulip

لاله هشتاد و چهارم

زندگی می کنیم  تا تغییر کنیم زندگی می کنیم تا بیشتر از دست بدهیم  زندگی می کنیم تا چیزهایی که در زمانهای قبلی زندگیمان اصلا قابل باور نبود و تحملش را نداشتیم ببینم بشنویم و حس کنیم و به  جایی می رسیم که  معصومیت های روحمان   گرفته می شود ساده لوحی بچگانه مان را از دست می دهیم و باورمان این می شود  که دیگر ساده احمق و خوش باور نیستیم زندگی می کنیم  و این گذر زمان حتی در یک زندگی چنان تغییر مان می دهد که برای خودمان هم قابل باور نیست عادت می کنیم به سنگدلیها به دل شکستن ها به نامردیها و نا رفیقی ها  و بعد با خودمان می گوییم چه خوب است که دیگر بچه نیستیم  ساده نیستیم و احمق نیستیم  اعتماد  نداریم وبعد دیگر اعتماد نمی کنیم به هیچ کس ,حتی گاهی به خودمان به آواهای انسانی درونمان اعتماد نمی کنیم و سعی میکنیم بجای قلب و روحمان عقلمان تصمیم بگیرد که به جای گوسفند همیشه قصاب باشیم  

اعتمادمان می رود ساده لوحیمان می رود معصومیتمان می رود و شخصیتمان تغییر میکند رفته رفته سختتر می شویم نفوذ ناپذیر تر بی اعتماد تر و تنها تر 

جوری که دلمان نمی خواهد با کسی حرف بزنیم دردهایمان را برای خودمان نگه می دارم که مبادا کسی فکر کند که ما نقطه ضعفی داریم و تنهاییم 

گاردمان را می بندیم درد دل نمی کنیم و رازهایمان هر روز بیشتر و بیشتر می شود تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار می شویم و می بینیم که دیگر عوض شده  ایم خودمان نیستیم ورفته ایم و کس دیگری در کالبدمان در جسممان زندگی می کند و جوری که دیگر نمی شناسیمش البته بقیه اعتقاد دارند عاقلتر شده ایم با سیاست تر زرنگتر و حرفه ای تر ولی خودمان می دانیم که دیگر خودمان روحمان که هویت ماست دیگر نیست آنقدر تغییر شکل یافته و انقدر  زنده نیست که ما خودمان را از دست داده ایم برای همیشه 

لاله هشتاد و سه

خیابان من شرقی است عشق نمی شناسد دور است از آغوش و بوسه  خیابان من تنگ و تاریک است متعصب است خالی است و دل شکسته و غمگین از لمس نشدن و لمس نکردن روح بلورین عشق  خیابان شرقی من  غمگین است مثل روزهای اخر آذر در شهر تهران با سوز و سرما و ذرات معلق و آلودگی هوا  خیابان من نسیمی نیست که موهای یار در ان برقصندو قهقهه مستانه سر دهند خیابان من  تشنه از عشق است از باور دوست داشتن ازشوقی که  دست مرد محبوبت را بگیری و نترسی از از دنیای ظالم بی رحم بی مقدار 

خیابان شرقی  من سیاه است رنگ تمام چادرهای مشکی که می خواهند رنگ دلم سیاه باشد نخندم نرقصم و نخوانم  هیچ خنیاگری در کنارم نباشد و عشق را در آغوش یار  لمس نکنم خیابان شرقی من  بن بست است راهی به جایی ندارد  برهوت است کویر است که  صدای دریا به گوشش نخورده و  نمی داند وقتی صدای رودخانه ,بوی علف ,بوی آویشن های تازه رسته در پلور دماوند ,در هوا مو ج بزند و هرموجودی  را از پرنده تا انسان دیوانه کند یعنی چه

 خیابان شرقی من یعنی راه رفتن جدا ازهم  یعنی من پچیده ام در یک ردای سیاه دور از لمس روح تو 

خیابان من  تنها است شبیه سربازی که از روی برجک دیده بانی برای تک تیرانداران آن سوی مرز دست تکان می دهد به انتظار پاسخی و دست دوستی 

و آنور جوی  که دیگر خیابان شرقی من نیست عشق است آغوش است بوسه است زندگی است غوطه ور در ابی به زلالی یک آبی آرام بلند به سادگی یک دوستت دارم ساده به زیبایی یک حس ناب مانند بوی خاک باران خورده بوی چای و نفسهای زیبای ان بر یک استکان بلور صدای نی نافله نای و دق الباب باد بر چهار چوب رسواترین رویاها 

آنور جوی اقلیم عشق است و خیال پروانه شدن در آغوش بی انتهای یار 

و من تا ابدیتی طولانی فکر می کنم که چرا نمی شود تمام خیابان رودخانه شود مرا تو را حل کند در باور دوست داشتن در باور یار و ما را ببرد به دریایی بی انتهایی  یکی شدن که خود میدانیم که اگر عشق را زبان سخن بود دیگر هیچ خیابان شرقی بن بستی نبود تا مارا به عزای عشق و آغوش بنشاند و  شاملوی عاشق آیدا هزار بار باید بسراید   عشق راای کاش  زبان سخن بود ...عشق را ای کاش زبان سخن بود ... عشق را ای کاش زبان سخن بود 



لاله هشتاد ودو

یک روز صبح خورشید متفاوت تر طلوع خواهد کرد روز تازه ای خواهد شد روزی که تمام شهرهها کوچه ها و جاده های ایران در شادی آزادی و امنیت و سرور چشم باز میکنند روز ی که فرهنگ والای ما بر جزجز زندگی ما حاکم خواهد بود فرهنگ والای پندار نیک گفتار نیک کردار نیک ,فرهنگ نجابت و متانت ایرانی٫ فرهنگ صدای تنبور و نور شمع و شراب هزار ساله ودیر مغان, فرهنگ
( در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی )
یک روز صبح خورشید نه ,بلکه مهر ایزدی بر خاکهای ما بوسه می زند ایزد بانویمان آناهیتا باران را برخاک ما جاری خواهد کرد و رحمت و برکت تمام خاک ماراازساحل زیبایی چاه بهار تا پارس اباد مغان از مریوان زیبا تا بیابانهای زیبای طبس سرشار خواهد کرد و لاله ها نرگس ها دوباره به یاد آنهایی که نیستند آنهایی که اهریمن دیو سیرت خونشان و جانشان را گرفته می رویند و در تمام کوچه ها بوی شب بو و یاس و مریم می آید همه لبخند می زنند می رقصند و می خوانند
روزی که که زنان زیبای چشم سیاه مشرق زمین با گیسوان بازدر هر جای این سرزمین زیبا می خوانند و می رقصند و آزادند از هر حجاب ظاهری و چادرهای سیاه دورویی و تظاهر چون میدانند ارزش یک زن نه به حجاب ظاهری بلکه به قدرت اندیشه تفکر و بصیرت اوست که اگر یک زن اینطور باشد نه نیازی به دین دارد نه حجاب ونه غیرتهای مسخره مردانه بلکه ذهن قوی و بزرگش بزرگترین ارزش را برای روح و جسمش قایل می شود
و در آخر روزی می آید که ما نگران هیچ شکم گرسنه ای در سرزمینمان نیستیم هیچ کس به خاطر حقوق انسانی اش و حق آزادی و زندگی و عقیده ای که دارد باطوم نمی خورد زندانی نمی شود مفقود الاثر نمی شود و اصلا اعدامی در کار نیست
همه چیز آزادی است شعر است کتاب است اندیشه است و تلاش برای فردایی بهتر
روزی که حتی مادی ترین چیزها نشانه فرهنگ ما خواهد بود و پول ما پول با ارزش ملی ما نشانه تاریخ هنر شعر و موسیقی و آزادی خواهد بود
روزی که مسیحا نفسی بیاید و فریادرسی که تما م کند تمام ناله ها و فریادهای ما را در این شب هجران تاریک
و آنروز است که ما به یاد همه آنهایی که نیستند و لی روح و جسم و وجودشان عظمت و بزرگی ایران و ایرانی بود هستیم و نامشان تا ابد جاوادانه است جاودانگیو عظمتی به بلندای زیبای دماوند باشکوه 


لاله هشتاد و یک

خون نمی خشکد رنگش نمی رود خون خون است سرخ گرم و آتشین در سنگ نفوذ می کند در سیمان را ه خود را می یابد  در خاک جاری می شود در آب روان می شود خون  تو خون من خون او وقتی بر زمین ریخت می ماند پا ک نمی شود. رنگ خون رنگ سرخ و آتشینی است  که همه چیز را با خود می بلعد رنگ خون جلا می دهد وطن را ...

باید به خون قسم یاد کرد به تمام خونهایی که ریخته شده ... به خون # نوید افکاری وقتی با لبخند به جلاد می گوید خونم از پیراهنت پاک نمی شود به خون ندا آقا سلطان در کف خیابان کارگر به خون # ستار بهشتی به خون #محسن محمد پوردر خیابانهای زخمی  آبان 98  به خون # سعید زینالی که مادرش هنوز نمی داند کجای این خاک پسرش در خون خود خفته است به خون # پونه و# ری را و تمام بچه های بی گناه # هواپیمای اوکراینی به خون تمام بچه های بی گناه  بیداد گاه  خاوران   ...ندا می رود نوید می رود  محسن می رود ری را می رود سعید می رود اما روزی همه اشان بر می گردند می دانید گلوله بر سنگ کمانه خواهد کرد ما همه سنگیم و عمر آینه به خشم دست ما بستگی دارد به رنج پروانه ای که بالش را با برق خشکانده اند تا از معنای گل دوری بجوید... آنها برمی گردند در وجود  تمام دختران و پسران و زنان و مردان این سرزمین... آنها سرود آزادی و پیروزی می خوانند  با باران عدالت  رنگین کمان آزادی رانقاشی می کنند ...آنها بر می گردند و  مانند  هزار کبوتر رها و آزاد در آسمان خونین و تنها وخسته ما پرواز می کنندتا همیشه   ...

لاله هشتاد

دیشب به خوابم آمدی و پرسیدی " آن مرد هنوز به خانه‌‌ات میاید؟ "
نفهمیدم منظورت کدام بود بابا، من مردهای زیادی را به خانه‌ام راه داده‌ام.
یکی تا از در آمد تو چرخی توی هال زد و رفت جلوی پنجره و خیره شد به جایی دور، یکی لم داد روی مبل و شروع کرد به تعریف از خودش، یکی با خودش شلوارک و حوله و اسپری زیر بغل آورده بود و نمی‌رفت، یکی‌شان هی نگاهش را از من می‌دزدید تا یک آن وسط حرفم پرید و گفت دست‌ها و چشم‌های قشنگی داری، یکی‌شان ایستاد جلوی کتابخانه‌ام و پرسید یعنی همه این‌ها را خوانده‌ای؟!، یکی‌شان کمی این پا آن پا کرد و رفت توی اتاق خواب؛‌ یکیشان هم هیچ کاری نکرد.
عاشق یکی‌ دو نفرشان شدم، با چندتایی‌شان خوش گذشت، با یکی دو نفرشان حرف‌های مهم زدیم، از دو سه‌تاشان خیلی بدم آمد، چند تایی هم مثل خیار بودند، هیچ طعمی نمی‌دادند!
حالا خیلی وقت است شب که می‌رسم خانه آباژور را روشن می‌کنم، لباس‌ رویی‌ها را می‌کَنم و با لباس زیر توی خانه می‌چرخم، پرده‌ها را هم نمی‌کشم.
لم می‌دهم روی مبل و پاهام را دراز می‌کنم روی میز. یکی دو لیوان آبجو می‌خورم، پشت بندش یک سیگار باریک و با نگاه دود سفیدش را دنبال می‌کنم که در نور زرد آباژور، پهن و پر رنگ جان می‌گیرد و هر چه رو به بالا می‌رود باریک و باریک‌تر می‌شود و جایی نرسیده به سقف گمش می‌کنم. فقط بوی تندی می‌ماند که آن هم بعد از ساعتی ملایم و محو می‌شود، انگار که آدم‌ها... 
بعد هم توی تاریکی دراز می‌کشم روی تخت، از این سر به آن سرش غلت می‌زنم. اگر بویی، تصویری، چیزی مانده باشد کمی پی‌اش را می‌گیرم و بعد ولش می‌کنم به امان خدا و می‌خوابم.
نه که درِ خانه‌ام را قفل زده باشم یا مردها دیگر برایم خواستنی نباشند!
هنوز دیوانه‌ی صدای بمم ، همان‌ها که پیام صوتی‌شان را چهار بار دیگر هم گوش می‌کنی و صاحب چشم‌های باریک و کشیده‌ای که دلت می‌خواهد بدانی پشت آنها چه می‌گذرد و دست‌هایی که بپیچد دور شانه، کمر، انگشت‌ها و تکیه کلامی که فارغ از هر نسبتی بگوید "چطوری بابا" تا بتوانی توی هر سن و سالی خودت را لوس کنی؛ فقط دیگر آنقدرها فرقی نمی‌کند که بخواهم برایشان تقلا کنم.
اگر مرد هم بودم همین بود، جایی که من هستم نه به واسطه جنسیت بلکه موقعیتی مکانی‌ست نسبت به تمام چیز‌هایی که قرار است خاطره شود.
نمی‌دانم جواب سوالت را گرفته‌ای یا نه اما اگر این حرف خیالت را راحت می‌‌کند باید بگویم که همه‌شان رفتند.