X
تبلیغات
رایتل

لاله صدو یازده

تاریخ : جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1396 در ساعت 21:32



هرچقدر میزان دلبستگیت به عزیزی که حالا  بودنش برایت  زندگیست بیشتر شود جسارتت هم بالاتر میرود.چون میدانی از بیخودیها و بچه بازیهای که قبلا با ادمهای دیگر داشتی خبری نیست شجاع تر میشوی انگار. کم کم یاد میگیری نترسی یا لااقل علت ترس هایت را تغییر دهی. همه چیز را حول دلبستگیت میسازی و ترس هایت... ترس هایت کم کم ختم میشوند به او... وای از روزی که اشک هایش را ببینم. وای از روزی که غم بیاید سراغش. وای از روزی که حالش خوب نباشد سرش درد بگیرد وای از دلتنگی برایش .. ونگران چشم های خسته اش می شوی ...

 میدانی برنامه ریزی کردن برای آینده را دوست دارد و اساسا ساختن را. انقدر به تو اعتماد به نفس می دهد و شجاع میشوی که شوخی هایش را بفهمی. که تفاوت دو نقطه ها و سه نقطه هایش را در پس هر کلمه درک کنی که وقتی تکست میفرستی و  یا صدایش میکنی، بدانی که بله و جانم و عزیزم.. گفتن هایش با هم فرق دارند و هریک را دلیلی ست. اینقدر شجاع و دلبسته که اشک هایش را، خنده هایش را، دردهایش را، نگرانی هایش را، آرزوهایش را، ترس هایش را، تمامش را بشناسی 

نه...دیگر کار از شناختن گذشته؛ این اسمش ریشه دواندن است.


لاله صد وده

تاریخ : جمعه 8 دی‌ماه سال 1396 در ساعت 11:56

کتاب جالبی است به نام هزار فامیل نوشته علی شعبانی که چاپ سال 1375 است همان سال طلوع ازادی مدنی و اصلاحات کتابی راجع به روابط زد و بندها ی سیاسی دوره قاجاراست 

قسمتی از کتاب درباره عین الدوله است که استبداد او  در مقام صدر اعظم و ظلمش باعت حرکت یه سوی آزادی و مشروطه خواهی شد :

((عبدالمجید عضد الدوله نوه فتحلیشاه در جوانی در مدرسه دارالفنون تحصیل می کرد ولی چون شاگردی سربراه نبود و به اعتبار شاهزاده بودن به معلمین و همکلاسیها بی احترامی می کرد شکایتش را به ناصر الدین شاه کردند و شاه دستور داد گوشش را بگیرند و از مدرسه بیندازند بعد برای آنکه شاهزاده آدم بشود اورا به تبریز نزد مظفرالدین میرزای ولیعهد فرستادند ... عبدالمجید میرزا در تبریز بزرگ شد... داماد ولیعهد شد... حاکم خوی و میاندواب شد ...پیشکار آذربایجان شد... امیر تومان شد ...صدر اعظم عین الدوله شد ....اما آدم نشد ))

ملتی که کتاب نمیخواند باید تمام تاریخ را تجربه کند و ما تا به کی باید عین الدوله ها را تجربه کنیم  و تمام تاریخ را زندگی کنیم خدا می داند

 #هزارفامیل#علی شعبانی

تاریخ : پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1396 در ساعت 18:12

داربست صبوری باش در کنج حیاط خلوت خیس؛ می خواهم با تمام آنچه دارم نقطه به نقطه به دورت بپیچم و ماندگارترین زائر حریم ات شوم

لاله صد ونه

تاریخ : پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1396 در ساعت 20:26

تصور کنید تو خیابان کریم خان زند یا دور میدان فردوسی یا در خیابان ازادی روی یکی از ساختمانهی بلند بجای عکس خون و گلوله مرده باد و زنده باد این تصویر باشد و هزاران تصویر شبیه به این روی تمام ساختمانهای شهر ...تصور شهری با نقاشیهایی از بوسه زیر باران ...نقاشیهایی از عشق دوست داشتن و دوست داشته شدن ...تصور شهری پرازانرژی بهم رسیدن.. پراز مذهب عشق و پراز زیبایی باران و شعر و موسیقی  انوقت دیگر هیچ وقت هیچ وقت مرگ نیستی و بدی وجود نخواهد داشت حتی وقتی مرگ را ببینی باورش نمی کنی چون میدانی انسان با عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن انرژی لایتناهی هستی می شود و انرژی هیچوقت از بین نمی رود فقط تبدیل می شودازذره به کل از هیچ به همه چیز واز صفر به بی نهایت و ذره به بی نهایت و اینکه دراخر به قول

 یانیس ریتوس شاعر معاصر یونانی :
شعر و بوسه
را که داشته باشی
مرگ چه دارد که از تو بستاند...
یانیس_ریتسوس

لاله صد و هفت

تاریخ : پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 در ساعت 23:02
 چشمهای بزرگ و براق و خوش‌ترکیبی داردبا ابروهای مشکی که بر آن سایه می افکند . مردمک چشمش را وقت تنظیم شدن‌های ماهرانه برای گرفتن نور بیشتر در شب یا راه ندادن شعاع آفتاب سوزنده در روشنای روز می‌توان مدت‌ها در سکوت تماشا کرد و شاد شد. عنبیه‌ی قهوه ای  رنگ درشتی دارد به رنگ عسل آویشن دماوند بی نهایت شفاف که انگار همین الان یک جلای اساسی داده باشندش، درخشان است و سرحال و مثل اشک چشم زلال . پلک‌هایش بهترین نوع آفرینش را دارند به نظرم، عجیب بی‌عیب هستند و هنرمندانه نقش بسته‌اند بر آن صورت مردانه‌ی جذاب . مژه‌های یکدست  و پررنگش هم مزید بر زیبایی آن دو چشم شده‌اند اما راز چشمهایش اینها نیستند نه زیبایی ابروها نه رنگ قهوه ای ارامش دهنده اش نه مژه های خوش حالتش.. راز چشمهایش چیز دیگری است ... چشمهایش همه چیز است برای گفتن ...برای خندیدن ...برای راز و نیاز کردن ...برای زل زدن و غرق شدن....قصه‌گویی و غزل‌سرایی عجیب بلد هستند این چشمهای خوش‌تراش.  عمیقند مثل یک دریای ابی بیکران و من دریا می‌خواهم، اقیانوس آرام رادوست دارم که تن به آب دادنم به گم و گور شدن ابدی در اعماق بیانجامد به بازنگشتن، به غرق شدن در چشم‌های محبوب بیکرانه اش...چشمهایش  جوری هستند که  می شود به‌شان قسم خورد، آیه و سوره اند برای روزمره‌های زندگی. هراز گاهی راه را نشانت دهند با یک نیم نگاه با یک اشاره. چشم‌هایش  لوندی می دانند، دقایق کودکانه دارند گاه مردانه تحکم کنند، گاهی می رنجند،گاهی  التماس می کنند، وگاه قهقهه‌های بلند اما بی‌صدا سر می دهند به افتخارت، داستان زندگی‌ات را گاهی  برایت روایت کنند، چشمهایش فقط اینها نیست که زندگی از دریچه خوش و اب رنگش رفت وآمد کندو فقط دکوری باشد برای زندگی ....چشمهایش عین زندگی اند در انها میشود جریان زندگی را دید و من مانند خود زندگی چشم هایش را می خواستم می خواهم و خواهم خواست  ....چشمایش فقط چشمهایش برای  جنگیدن  شکست را تحمل کردن پیروز شدن  دوست داشتن و عاشق بودن  و شاد بودن از ته دل خندیدن و زنده ترین زندگی کردنها تا بی نهایت لازم است ....
This entry
( تعداد کل: 112 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>