X
تبلیغات
رایتل

لاله نود ودو  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 01:18 ق.ظ


‎هفتاد درصد بدن من را آب تشکیل می دهد، سی درصد اش را تو. کاش پیدایت کنم، بیفتی در تن من، حل شویم. آرام آرام رنگ مرا، طعم مرا عوض کنی. کاش آزادی باشی، آزاد کنی، مردی که دوست دارم وآرزویم است باشی، رژ لبم بگیرد به تو، به لیوان قهوه ات . قرص جوشان باشی، آرام آرام جلز و ولز کنی در تنم. بتوانی خیانتها و دروغها و تلخی ها را درخودت حل کنی خاکستریهای زندگیم را پاک کنی سبز قزمز ابی لاجوردی وطلایی خورشید تابستان رابه زندگیم بیاوری ...بگذاری به یاد اورم من کوچکم، نسبت به چیزی که در ذهنم میگذرد. کمم، زورم به شکستها، به سرطان، به دعوای در خیابان به تنهایی ونا امیدی و خیلی چیز ها نمیرسد و فقط می توانم خودم کسی را حبس نکنم ...کابوس کسی نباشم

  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 09:52 ب.ظ

از یک‌بار مصرف‌ها بدم می‌آید. از چاقوی یک‌بار مصرف که حتی عرضه‌ی همان یک‌بار بریدن را هم ندارد. از دمپایی یک‌بار مصرفِ باسمه‌ای که قدم هفتم به هشتم از هم متلاشی می‌شود. از تیغ یک‌بار مصرف که زخمِ سطحی زدن را هم بلد نیست، چه برسد به عمیق بریدن و مردانه خون انداختن. از یک‌بار مصرف‌ها فراری‌ام… از رفاقت‌های بی‌بضاعتی که یک‌بار مصرف هم حتی نمی‌شود خطاب‌شان کرد. بیزام از دو نفره‌های  یک‌بار مصرف بی‌کیفیت، «دوست‌داشتن‌»های بی‌بوی بی‌شکلِ بی‌خاصیت که علی‌السویه‌گی در توبره‌شان موج می‌زند، در عجبم از عاشقانه‌های یک‌بار مصرف که مقدمه‌های شاعرانه دارند و خاتمه‌های جاکشانه…

  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 08:14 ب.ظ

می‌خواهم اعتماد کنم، اعتماد به هر قیمتی که باشد. بارها هر چه داشتم را باختم. نشستم کنار. گفتم من نیستم. دیگر بازی نمی‌کنم. تعطیل. اما زندگی بی حادثه‌ی قمار، بی خطر کردن‌های خرکی، چیز لوس بی‌‌خودیست. می‌خواهم سر چیزهای بزرگ بازی کنم. سر زندگی‌ام، سر جانم، سر دلم سر ایمانم  … با این‌همه احتیاط زندگی را نگه‌ش می‌دارم که چه؟

می‌خاهم، می‌خواهم را بدون «واو» بنویسم و تماشا کنم که دنیا هنوز سر جایش است و آب از آب تکان نخورده. بیا بازی کنیم بیا هنجارها را ناهنجار کنیم. بیا کلمات را بخوانیم اما نفهمیم… بیا الفبای بی‌معنی ببافیم و شعرهای عاشقی را در دلشان بریزیم. بیا بی‌مقصد برویم و نرسیم و برنگردیم. بیا قصه‌ها را نخوانیم، فیلم‌ها را نبینیم فقط آنها را زندگی کنیم. بیا حوصله‌مان که سر رفت، از حوصله خالی شویم و برای همیشه مفهوم حوصله را بیاندازیم دور. بیا… بگذار با هر‌آنچه مفهوم و چارچوب و محتوای زندگی‌ست بازی کنیم و آنقدر ببازیم تا دیگر هیچ برای باختن نداشته باشیم. بیا… بیا باز هم به شوق قله‌ی «هیچ»… برویم.

لاله هشتاد ونه  چاپ

تاریخ : جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 08:48 ب.ظ

این عکس مال دو سال قبله مال سفریک روزه به زاهدان این اقا فروشنده بود و خیلی بامزه با لهجه اون منطقه حرف میزد وقتی ازش خواستم باهاش عکس بگیرم و با خنده ازش پرسیدم زنش ناراحت نمیشه باهاش عکس بگیرم؟  اون بالحن جدی گفت که اگر الان زن دیگه ای رو عقد کنه زنش اجازه حتی یه سوال رو هم نداره چه برسه به دخالت کردن...حس افسوس و ناراحتی وناامیدی  بود که خیلی از زنهای کشور من همینطورند خصوصا در مناطق روستایی و سنتی ولی سوال بزرگ اینه  ایا من یا زنهایی مثل من که فکر میکنند  شیک و مدرن  هستندکار میکنند مستقل زندگی میکنند  چقدر حق انتخاب دارن یا برای خودشون زندگی میکنند؟ ایا همیشه این طور نیست که ما به خاطر پدرمون برادرمون  دوست پسرمون و همسرمون از خودمون علایقمون و کارهایی که میخواهیم بکنیم می گذریم و میل و حرف اونها رو به میل خودمون ترجیح می دیم ؟اینکه مرد زندگی ما تعیین میکنه رنگ موهامونو یا مدلشو یا حتی بلندی و کوتاهیشو ((جالب اینجاست نود ونه  درصد مرد های که من میشناسم موی بلندبراشون  سمبل زیبایی وسکسه))  رنگ ویا پوشیده بودن یا لختی بودن لباسهامون حتی اگر باهاشون زندگی کنیم نوع غذایی که می پزیم حتی اگر مردی هم تو زندگیمون نباشه ما با توجه به نظریه اکثر جامعه مردها رفتار می کنیم لباس می پوشیم لاک قرمز می زنیم یا موهامون رو قهوه ای تیره شرابی یا مش می کنیم ایا اینقدر که اونها زندگی مارو کنترل می کنند ما اثری روی زندگی اونها داریم ؟ جوابش ساده نیست ولی این حقیقت تلخ هست که نگاه مردها و میل مردها خیلی وقتها میل ما و نگاه ما میشه و ما خیلی هم نسبت به اون زن بلوچستانی غریبه مستق ازاد و رها فکر نمی کنیم حرف نمی زنیم عمل نمی کنیم و زندگی نمی کنیم .

لاله هشتادو هشت  چاپ

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1396 در ساعت 11:43 ب.ظ

هیچوقت با ساعت  ارتباط برقرار نکردم خصوصا ساعت مچی ..برام فرقی نمیکنه چه مارکی باشه و چه قدر گرانقیمت رولکس  امگا لونژین ...یا هرچیز دیگه برای من ساعت مچی فقط صفحه گردیه که دو عقربه بطرز احمقانه ای به من یاداوری میکنند که زمان در حال گذره و من هی ضعیف تر پیرتر و به اخر نزدیک تر میشم ...حتی باور ادمها در مورد ساعت هم نتونست  روی اشتی من با ساعت مچی تاثیر بزاره که کسی که فلان ساعت رو می بنده ادم کار درستیه یا یه مرد جذاب حتما ساعت  سویسی گرانقیمتی با یک صفحه گرد بزرک می بنده ...من با این صفحه گرد همیشه در حال کشاکش و جنگم...واینکه می خوام بهش بفهمونم که نمی تونه زمان رو از من بدزده و نابود کنه  لحظات طلایی زندگی من همیشه با منند با من زندگی میکنند وکافیه فقط  چشمهامو ببندم و برم تو یکی از این لحظه ها ...مثل ده سال قبل نیمه  شب مهتابی روی پل خواجو و صدای زاینده رودی که زنده بود و من مست نسیم کوه صفه و خلسه این  پل بی نهایت زیبا بودم ..مثل هشت سال قبل دریاچه زریوار و صدای گیتار یک ناشناس که تمام شب نزاره بخوابی و منتظر طلوع خورشیدی باشی که یکی از زیباترین شبهای زندگیت رو روشن کنه ....مثل دوماه قبل ساحل پاتونگ وقتی روی ساحل دراز کشیده بودم وموجهای اقیانوس  و پرتو های طلایی خورشید بدنم را بوسه بارون میکردندو من دو نیم بودم یک نیمه خورشید و یک نیمه لاجورد ابی اقیانوس ...یا دوسال قبل ماسال اولسابلانگاه جایی که حرکت ابرها با نسیم روی کوه و جنگل عشقبازی ابدی  بهشتی بود که  هر انسانی رو از خودبی خود میکرد ....و یا یکسال قبل بهار جاده دیلمان  وقتی عشق رو نوازش میکنی و با نوازش عشق مست از بوی جنگل ..گوش میکنی و زمزمه میکنی... کی اشکاتو پاک میکنه شبها که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری..هیچ وقت هیچ ساعتی نمی تونه این لحظات رو از من بدزده فقط کافیه حتی وسط کسل کننده ترین جلسات کاری چشمهامو ببندم و در همون لحظه طلایی که میخوام زندگی کنم  بنابراین هرجوری که فکر میکنم به اون صفحه گرد با اون دو عقربه سمج که بطور احمقانه ای دنبال هم می دوند نیازی ندارم 

( تعداد کل: 94 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>