X
تبلیغات
رایتل

لاله سیاه

Black Tulip

لاله نود وپنج

این قافله عمر عجـب میگذرد 

دریاب دمی کـه با طرب میگذرد 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری 

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

مردم الکل را با مزه می خورند تا راحت تر از حلقومشان پایین برود ؛ من روزهای سخت زندگی را با الکل می خورم تا بتونم مزه ی گندش را تحمل کنم. نمی دونم چطور بعضی آدمها سختی ها بدیها غم ها و نامردیهارا رو بدون الکل قورت می دهند. شاید اونها خیلی وارسته، خیلی وارفته یا خیلی به سجایای اخلاقی آراسته اند. برای من اما الکل تنها چیزی است که قورت دادن هرچی سیاهی است آسان می کند. خود الکل با همه ی تلخی اش برای من یک جور مزه است.به محض این که اولین قلپ را می خورم تبدیل به آدمی می شوم که باید باشم. سبک و رها و شاد!

دنیا روی دوش های خسته ی من مثل باری است که باید حمل کنم.وقتی مستم می تونم این بار را برای یک لحظه پرت کنم و احساس سبکی کنم .ترسم می ریزد ، تنش هایم پاک می شود، تزویر هایم شسته می شود.  تبدیل به آن چیزی می شوم که باید باشم .بدون الکل خلقت من چیزی کم دارد، شاید باید خدا جوری مرا می آفرید که همیشه غلظت ثابتی از الکل در خونم جریان داشته باشد. شاید اون وقت آدم خوش اخلاق تر ، خلاق ترو شادتری می شدم؛ گیریم که اندکی هوشیاری احمقانه ام را از دست می دهم گیرم که دنیا را مثل یک سراب زیبا میبینم و سرگردان در رویاهایم می شوم که از نظر من این سرگردانی به مراتب بهتراز سرگردانی هایم در هوشیاری است وراستش سرگردانی هایم  در هوشیاری به مراتب دردناک تر  و مخرب تر از حالت مستی است

الکل کبد را خراب می کند، مغز را از کار می اندازد و هزار عارضه دیگر دارد، مهم نیست.اگر هم  هلاک کند هم باکی نیست. بقول سیمون دو بوارهمه می میرند! از مردن باکی ندارم .همه ی هراس من مردن در سرزمینی است که مستی و راستی نباشد،ادمها میایند می روند پیشامدهای خوب و بد زندگی اتفاق می افتندولی این ملکول ساده بادو تا کربن و 6 تا هیدروژن و یک اکسیژن بیشتر از هر کسی و هرچیزی کنارم بوده و برایم دوست داشتنی و عزیز،.....و در اخراینکه حضرت ذکریایی رازی هرجا که هستی در هر دنیایی که هستی تولدت مبارک ....وممنون از هدیه ای که به بشریت دادی داروساز بزرگ و همه پیکها با هر مشروب شرقی و غربی و وطنی به سلامتیت .... نوش

#Happy pharmaciest day#Happy birthday Zakariya Razi#پنجم شهریور تولد ذکریایی رازی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:24 ق.ظ | نویسنده: kamelia | چاپ مطلب 0 نظر

نود و پنج

سیب، آه ای میوه ی درخت عشق ، در کدام پیچ هبوط به زمین تو را گم کردیم؟ تو را که آغاز ماجرای انسان بودی و همه ی داستان اصلا با سیب سرخ حوا شروع شد، همان سیبی که حوا چید که برخلاف تصور همه با چیدن آن گناه بوجود نیامد بلکه فضیلت باشکوهی بوجود امد که به ان نافرمانی می گویند  اولین نافرمانی؛  اولین عصیان، واین یعنی اینکه  انسان بودن  چیزی به جز گاز زدن به نافرمانی و انتخاب عشق وآگاهی نیست... تو را کجا جا گذاشتیم؟  اگر سیب را در دست داشتیم شاید هیچ آدمی از عشق از مهرورزی از فرزانگی محروم نمی شد  سیب را تقسیم می کردیم بین خودمان وبا تقسیم سیب مهروعشق را ، حیف که جایی در راه ؛ سیب از دستمان افتاد و هبوط ما نه آن روزی که از بهشت رانده شدیم که از آن روز که سیب را گم کردیم آغاز شد.

و از آن سیب تا این سیب چه راه درازی بود از جهل ، از نادانی ؛ از تعصب؛ از نفرت و خط کشی از خیانت و دروغ گویی ازبی معرفتی و بدی جواب دادان همه خوبیها  . و اینجا بر روی زمین  این زمین لعنتی جهنمی ساختیم . جهنم جایی است که نمی دانی  تاوان چه چیز را پس می دهی.. تاوان بدیهای دیگران را؟ تاوان زودباوری خودت را؟ تاوان ترس خودت را؟ تاوان دوست داشتن و دوست داشته نشدن را؟ رو به آسمان نگاه می کنی و دیگر حتی رمق فریاد زدن نداری،  جهنم جایی است که برای چیدن یک سیب ؛ از بهشت رانده شده ای ولی دستانت  از سیب خالی است و ازخودت می پرسی در کدام پیچ این مسیر پر پیچ و خم، سیب  را گم کرده ای؟

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:06 ب.ظ | نویسنده: kamelia | چاپ مطلب 0 نظر

لاله نود و چهار

صبح جمعه از خواب بیدار می شوی و همانجور درازکش توی تختت به خودت کش و قوس می دهی و فکر می کنی امروز چند شنبه است؟ لخ لخ کنان خودت را تا آشپزخانه می کشی. هیچ کس در خانهات نیست و تو هم که حوصله آشپزی نداری. یک قهوه کاپوچینو می شود صبحانه ات. اتاقت را مرتب می کنی. اینستاگرام رو چک میکنی به استوریهای پراز شادی و چشمک و غذا و مهمونی یا غم و شعرو دلتنگی نگاهی می اندازی خدارو شکر به همت این شبکه ها هرکسی می داند که ادمها چه غذایی خورده اند کجا مهمونی بودند یا در چه هپروتی بعد از تر از خودت سیر می کنند. دو اپیزود گیم اف ترون را می بینی و همچنان هیچ کاری برای انجام دادن نداری یا اگر داری حوصله اش را نداری. تلویزیون را روشن می کنی و برای بار چهارم قسمت چند صدم اوکیا را رد می کنی. برنامه ی آشپزی را می بینی و دلت از آن غذاهای عجیب غریب فرنگی می خواهد . همینجور پای تلویزیون می نشینی تا ساعت می شود 3 بعد از ظهر. دو سه تا تلفن می زنی و چندتا اس ام اس را جواب می دهی. ولو می شوی روی تخت و به این فکر می کنی اگر کسی همراهم می آمد می رفتم خریدهایم را انجام می دادم. بعد به این روزها فکر می کنی که از همه بیزاری و بریده ای. همینطور که آدامس بادکنکی ای بالا می اندازی چرخی توی نت می زنی. همه چیز مسخره است چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی. به همین راحتی 5 بعد از ظهر می شود. یه فیله مرغ را با آویشن و سس گوجه تند تند می خوری تا توی گواهی فوتت ننویسند : علت مرگ گرسنگی! بعدش دراز می کشی روی کاناپه و چشمهایت را می بندی. آن قدر گیر و گور توی زندگیت داری که وقت برای پرواز خیالاتت نداری. تارگت های عجیب و غریب ، ددلاین های پروژه های تا ابد نا تمام ،  دنبال کارت ملی جدید رفتن ، کلاس زبان انگلیسی ، پروژه های مدیریتی صدتایه غاز  ، آدم های بی معرفت دور و بر ،رابطه های نصف و نیمه احمقانه  ، رابطه ات با دوست جانت که میدانی دلتنگ است غمگین است در غم از دست دادن ادمها  ، دلتنگی هایت ، مامان و بابا و نبودنشان کنارت، نبودن تو توی خانه و تنهاییشان ، تجربه ی زندگی جدیددر اینده ای نه چندان دور  ، عوض شدن دنیایت طی چند روز ، قرار ناهار هفته ی بعد ، عروسی در پیش ، خرید هایت و ...


شب شده و تو می توانی بخوابی . فردا روز سختی خواهد بود و تو مجبوری هر لحظه کنار آدمهایی باشی که نمی خواهیشان. آدمهایی که رسوخ می کنند توی دالانهای زندگی ات و مثل عنکبوت گوشه گوشه اش تار می تنند و تو باید باهاشان کنار بیایی و تحملشان کنی و سخت تلاش کنی که همچنان برای خودتزندگی کنی. فردا باید تنهایی زندگی ات را زندگی کنی ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 11:07 ب.ظ | نویسنده: kamelia | چاپ مطلب 0 نظر

لاله نودو سه

عشق های پر شورمان تمام میشوند. آدم های دوست داشتنی مان میروند بدون اینکه چیزی را برهم بزنند. بی هیچ نگرانی برای ما و احساسمان...همه چیز تمام میشود و کسی میرود و هیچ وقت برنمیگردد. تو میمانی و یادش و اینکه چقدر دوستش داشتی و چقدربرایت صدایش گرم بود و چه عطر دلپذیری داشت نفس هایش... ولبخندش نگاهش برای ما مرگ و زندگی بود 

و بعدناگهان استاپ ...معمولا هم او تمامش میکنداول شوک میشوی انگار ازیک ساختمان ده طبقه به پایین پرت میشوی انگار ماشین با سرعت زیاد  وسط خیابان با تو تصادف میکند و قطع عضو میشوی و رودخانه درد در وجودت جاری میشودگالن گالن دردبرسرت آوار می شود وگاه چنان دردبه مغز استخوانت می رسد که دلت می خواهد نباشی تا این درد لعنتی هم نباشد اولش هی صبر می کنی هی می گویی درست می شود، نمی خواهی باور کنی نمی شود، دلت می لرزد ،بدون او بودن را تصور نمی کنی می ترسی اگر نباشد تو هم نباشی. دور که می شوی، می بینی این من می تواند بدون او باشد. می بینی که با تمام علاقه و دوست داشتن می توان رفت.گاهی باید رفت. اصلاحقیقت زندگی توی همین رفتن هاست .رفتن هم خب درد دارد، راهی ست که باید ازش عبور کنی. مثل یک تونل تاریک است. اما خوب بخشی از زندگیست. یک تصمیم است... و  کم کم یاد میگیری بدون او هم میشود زندگی کرد. دردها کمتر میشوند. زخم ها کهنه میشوند و آن حفره خالی شاید شروع کند به پر شدن. فراموش میکنی...و گذر زمان مانند باد تمام احساس عشق زجر درد را با خود می برد و اصلا گاهی از یاد میبری که چنین ادمی هم وجود داشته ....

شده تا بحال خدا را شکر کنید بخاطر نعمت فراموشی؟ ...وصحبت آخر 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی 
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 02:26 ب.ظ | نویسنده: kamelia | چاپ مطلب 0 نظر

لاله نود و دو


یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته،وقتی ساعت به دو نزدیک شد فقط باید خوابید!
من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی در بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون دیوانه بازی هورمون دلتنگی ,این هورمون،وظیفش هم اینه که بهت نیروی عجیبی میده تا دیوونه بازی در بیاری،یه جورایی رهات می کنه!ازادت میکنه
اون وقت می تونی بعد از هزاربارفکرکردن هزاربار پیچ وتاب خوردن به کسی که ته قلبته بگی دوست دارم،یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده یا بهش تکست بدی ،یا براش متنی بنویسی و شر کنی و مطمئنی که اون بابی تفاوتی می خونه ...کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!
واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون دیونه بازی  نشم.
اما مگه زندگی بدون این دیوونه بازیها زندگی میشه؟اصلا میشه به این فکر کرد که ساعت دو به بعد اصل زندگیه... اصل خودت ...و اونجاست که واقعا زندگی میکنی نقاب رو ور میداری و خودت میشی با تمام عاشقیهات...قصه هات ...دلتنگی هات... باورهات ...و این حالت تا وقتیه که خوابت ببره و ساعت هفت صبح شه اونوقت  هورمون از خون روحت پاک میشه و دوباره نقابها برمیگردند و برمیگردی به دنیایی پراز عقل و منطق کسل کننده زندگی...و حتی از خودت می پرسی که این چه حسی بود که من دیشب داشتم ...هرحسی که هست باید یه جایی بپذیری که ساعت دو شب به بعد و ترشح هورمون دیونه بازی اگر نباشه تو هم کامل و با تمام روح و جسمت زنده نیستی ....


آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را

#حضرت مولانا 

تاریخ ارسال: یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:57 ب.ظ | نویسنده: kamelia | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 98 )
   1      2     3     4     5      ...      20   >>
صفحات