X
تبلیغات
زولا

لاله صد و شش

تاریخ : یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396 در ساعت 23:46

نمی دانم اگر دختری با برق شیرین در نگاهش  یک شیطنت ذاتی در روحش داشتم به اوچه می گفتم نمی دانم شاید باید بی پروا عشق ورزیدن را یادش می دادم یا اینکه سیم خاردارهای سیاست و منطق کشیدن دور قلبش و عاشق نشدن و اینکه عشق دغل است دروغ است و پر از دردرا یادش می دادم اینکه باید زنانگی ات را، خنده هایت را، مهربانی ات را، پنهان کنی و به اصطلاح امروزی ایزی تو اکسس نباشی؟ 

و اینکه عشق ترازویی دقیق ولی منفور دارد که تو هر چه سرریز تر و لبریز تر شوی دیگری خالی تر و دورترو بدتر میشود؟نه هرگز...

 به او میگفتم که عشق روزها و هفته ها باران است نه  از آن باران های شاعر خوشحال کُن و عاشق هوایی کُن، نه! از آن باران های کشاورز بیچاره کُن؛ از آن باران ها که سیل می شوند و خانه خراب می کنند؛ از آن باران های بد!...  ودر کنار آن دانستن اینکه دوست داشتن و عاشق ماندن رنگین کمانِ پس از باران است همانقدر زیبا همانقدر رویایی همانقدر مجذوب کننده و زندگی بخش که ارزش هر باران سیل آسایی را دارد 

به او میگفتم که زنی که به مرد مورد علاقه اش میگوید ازش خوشش امده و میخواهد نزدیک اوباشد اگرچه تمام عرفیات و قوانین دنیایی مادر بزرگش را نقص کرده اما تا نهایت جان شجاع است و همین شجاعت باعث تمام زیبایی جذابیت و تمایزش نسبت به تمام زنها میشودبه او میگفتم  که یادش بماند زنهایی که ترسیدن را بلد نیستند و بلدند بلند بلند در شبی نیمه شبی در کوچه ای تاریک به مرد مورد علاقه اشان بگویند دوستش دارند همیشه مثل موج خروشان دریا قوی و مواج و جذابترینند چون از نیست شدن در کنار ساحل هیچ عشقی نمی ترسندوبا هر برخورد به ساحلی که ممکن است حتی ماسه ای  ونرم نباشد بلکه صخره ای و سخت و دردناک ونیست کننده ...دوباره به دریایی وجودشان برمیگردند و اینبار عاشقتر ابی تر و قویتر  به ساحل  عشق و زندگی دوباره 

بوسه می زنند 


لاله صد و پنج

تاریخ : یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396 در ساعت 22:57

یک سفری  هست مثل فیلم های سینمایی که این روزها چشم‌هایم را می‌بندم ودرآن زندگی می کنم . پشت فرمان پیکان قدیمی قرمز رنگ پدر  هستم و در امتداد کمربندی فریدون کنار-بابلسر می‌رانم. یک سمت شالیزار است و بوی شالی و یک سمت آن‌ دورها دریاست که در تیررس من نیست. هنوز این همه مرکز خرید و فوت‌کورت و ساختمان‌ و ویلای بلند بدقواره و شلوغ در کنار جاده ساخته نشده و تصویر توی چشم‌ها را مخدوش نکرده است. هنوز بخش زیادی از جاده بکر و مرطوب مانده. ترانه‌ای از کاست در حال پخش است، احتمالن ترانه‌ای عاشقانه با صدای دلکش است. جاده‌ از نم باران صبح‌گاهی خیس است و صدای خیسی‌اش را می‌شنوم وقتی ماشین‌ها یکی یکی از کنارم رد می‌شوند. عجله‌ای ندارم و از لاین‌ کم‌سرعت می‌رانم. شیشه‌ی سمت خودم را تا آخر پایین کشیده‌ام و دست‌ام را تکیه‌گاه کرده‌ام لبه‌ی در. باد خنک پاییز می‌خورد به صورت‌ام و اکسیژن خالص ۹۹.۹۹ درصد را می‌دهم توی ریه‌هام. باد شال قرمزم روی سرم را سرانده روی گردن‌ام و گوش‌هام سرد است از باد. گوش‌واره‌ام تاب می‌خورد و تاب‌خوردن‌اش گویا با صدای موسیقی هماهنگ است. با دلکش زیر لب زمزمه می‌کنم ...

چو غنچه‌ی سپیده دم

شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غمخوارم بازآمد

دارم نزدیک می‌شوم به ورودی بابلسر و توی شهر کوچک وتمیز باران خورده با بوی نم دریا ، از روی پل ماشین رو ساخته دست پهلویها با همه زیباییش می‌گذرم و سرعت را کم‌تر می‌کنم و می پیچم به سمت بلوار بابلسر با درختان زیبای نارنجش  از کنار دانشگاه زیبای شهر که ان هم با همه زیباییش ساخته دست پهلوییهاست رد میشوم ارام به انسوی بلوار نگاه می کنم به درختان بزرگ چناری که یکی از مدرن ترین و پیشرو ترین زنان ایران کاشته شهردار قدیمی بابلسر دبیر اعظم حسنی ... نفس می کشم می خواهم شهر را درسته ببلعم از دلتنگی ...همان شهر قدیمی با خانه های با سقف سفالی با یاسهایی که سر در خانه ها بود نه شهر بدقواره امروز با برجهای پانزده بیست طبقه بی هویت ... شهرها دوچرخه های عموها و پدر و دوستانشان... نه شهر ماشین های شیک مدل بالای باسرعت که نمی دانم برای چی اینقدر عجله دارند ...به محله قدیمی نزدیک شوم خانه های قدیمی و حیاطهای پرگل  زیبا هنوز هستند وارد کوچه پدری میشوم و خانه قدیمی مان با  بوی خوش یاس ها  با نهار شمالی مادربزرگ با نازخاتون بابرنج کته و ماهی کفال تازه سرخ شده ... می بینم و حس می کنم  این سفر خیالی و تصویرهایش عجیب این روزها در این الودگی کشنده تهران در این روزهای خبرهایی  مرگ و اندوه و غم  برایم ارامش بخش است  


لاله صدو چهار

تاریخ : پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 23:43

 زن ها بدون عشق زن های معمولی میشوندباید عشقی باشد که اگرخسته از کار به خانه برمیگردی برای هزارمین بار دوستت دارم هایش را بخوانی و تمام خستگی هایت از یادت برود باید عشقی باشد که برای دیدنش هزار بار لباسهای زیبا بپوشی و بعد جلوی آینه بایستی و بگویی نه این خوب نیست ولباس دیگه ای رو امتحان کنی . که  همیشه در خانه ات گل سرخی باشد که او اورده باشد و به تو بگوید که نازنینم گل فقط گل رز قرمز بقیه گل ها توهمند. باید عشقی باشدکه فکری شوی و  بنشینی وفهرستی بسازی از تمام شهریهایی که باید بااوببینی و او بشود  راهنمایت و برایت تمام رازهای آن شهرها را بگوید باید یارجانی باشد که همیشه تقویمت را به خاطرش چک کنی تمام شنبه ها وچهارشنبه های تعطیل را در ذهنت ثبت کنی برای تمام سفرهای دونفره و به این فکر کنی که در جاده بارانی شمال شعر بخوانی بلند بلند ...که باران باشد ..تو باشی و یک خیابان بی انتها به دنیا میگویم خداحافظ.... که چشمهایت را ببندی و برنامه بریزی که برای بار هزارم فیلم  نیمه شب در پاریس را با او ببینی و بعد در اغوش او بخوابی و خواب پاریس را ببینی . که به سرت بزند شاعر شوی و شعر بگویی و قافیه تمام شعرهایت او باشد. .که یرای او کتاب های شعر شاملو و سهراب و فروغ را ورق بزنی ودنبال طلایی ترین شعر باشی  که حفظش کنی و برایش بخوانی و حتی وقتی چایی دم می کنی پنهانی در چایی اش بهارنارنج وشعر بریزی....باید اویی باشد  که هربار روبروی آینه رفتی موهایت را به خاطر اوشانه کنی برای او ارایش کنی و به خودت عطر بزنی واینکه شب ها، نیمه شب ها، دم صبح ها کسی باشد که صدایش کنی چه کنارت باشد چه نباشد . که بی هوا بگویی چیزی بگو... و بی هوا بگوید چه زیبا شدی یا چشمهای تو آتشند کوچولوی من یا بگوید هزاران بار دوستت دارم تا ابد؛ که بداند "چیزی بگو" یعنی دقیقا چه چیزی را گفتن.

باید عشقی باشد که بهار را بهار ببینی وپاییز را پاییز... که هرچیز جای خودش باشد. که هرروز مثل دیروز، مثل هرروز، مثل همیشه نباشد. که اگر میخندی با چشم هایت بخندی. که غمت غم باشد و شادی ات شادی. میبینی؟ عشق باید باشد  تو باید باشی که اگر عشق نباشدواگر تو نباشی  ..نباشی..نباشی... من نیستم 

لاله صد و سه

تاریخ : جمعه 14 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 22:05
  • من که شاعر نبودم تو که شعر نبودی پس این دیوان اشعار چیست به نام من و در وصف تو که دست و پیشانیِ لولیان عاشق‌پیشه‌ی این شهرشلوغ ، هر شب به آن متبرک می‌شود؟ می دانی شبی را به یاد می آورم که دستهای تورا گرفتم از آن شب دست هایم را گم کرده ام نیستند بی انصاف ها ...چه کردی که این طور سر به هوا از من گذشتند و شبانه اواره ی کوچه هایت شدند . 
    پاییز است خورشید طلایی پاییز در خنکای غروب می رود و من میمانم لولیان شهر آشوب عاشق و کوچه پس کوچه های تهران و تو .... خنکای غروب با دستهای تو ،با اغوش تو ،با حرفهای تو بهشتی می شود،که جز من جای هیچ لعبت و مهوشی نیست و من در این شهر پر هیاهو دنبال دستهایم میگردم که بدون دستهای تو دیگر معنی ندارند،و میدانم که میدانی با خواندن غزل چشمهایت عاشق ترین زن دنیا می شوم دراین غروب طلایی ارغوانی پاییزی ....تو همان خیال راحت بعد از هرکابوسی ...همانقدر امن ...همانقدر آرام ...همانقدر عاشق...

لاله صد و دو

تاریخ : جمعه 14 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 21:48

  • حالا دیگر باران معنی دارد. حالا جلسه های مزخرف پی در پی کاری ،مرخصی و بی خوابی و بیخودی خندیدن معنی دارد. قرص مولتی ویتامین معنی دارد. حالا دیگر پیاده روی طولانی معنی دارد.حتی دویدن بالای سرعت هشت روی تردمیل باشگاه جور دیگری است با معنی است انگار همه چیز دارد از نو روایت میشود. انگار یک دست توانا یک قلم تازه و خوش تراش را برداشته و شروع کرده به نوشتن قصه ای جدید. ما قهرمان های این قصه جدیدیم. میبینی چه خوب دارد نوشته میشود؟
    به اندازه همه روزهایی که بودی برایم حرف زدی دستم را گرفتی کمکم کردی شدی برایم یک گوش شنوا و من دردهایم را آوردم پیش تو و تو رازهایم را شنیدی و اشک هایم را پاک کردی و نق و نوق هایم را شنیدی و عاشقانه هرچه را که مرهم بود برایم آوردی ومرادر آغوش امنت به مهمانی رقص برگهای رنگارنگ درختان عاشق باباد مخملی نوازشگر این روزهادر اولین جمعه پاییز بردی.
    به اندازه همه آن روزها و هزار بار بیشتر برای آرامش این روزهایم مدیون توام 
    میخواهم به یاد داشته باشی که آنگاه که روح زخمی مرا بوسیدی من عاشقت شدم ...
    خوشحالم میفهمی خوشحال...
    شبیه این جمله هایی که روی کارت های کوچک با خط خوش مینویسند و میچسباند روی دسته گل های بزرگ و برای کسی هدیه میبرند
    شبیه شب یلدا فال حافظ و انار و شمع ودیدن مهر تابان بعد از طولانی ترین شب سال جایی که خدا بر چهره زندگی بوسه می زند 
    شبیه لحظه تحویل سال ،سفره هفت سین ،بوی دریا در اول روز سال در ساحل بابلسر، بوی بهار نارنج (میدانی بوی بهارنارنج همیشه برایم بویی از بهشت بوده و تو بوی بهار نارنجی تا ابد ... )
    شبیه عیدی های تا نخورده پدر ،مثل نهار روز اول عید مادر ومثل نگاه گرم خواهر
    شبیه جاده رشت به ماسال، شبیه جنگل، مه ،کوه و باران شبیه بوی خاک نم خورده و تمام رقصهای مستانه من در زیر باران 
    شبیه خنکای غروب تابستان در باغهای سیب دشت مزاردماوند،شمیم گل در باغهای روح افزا و تمامی گوارابودن آب چشمه اعلا و تمام زیبایی کوچه دالان بهشت محله درویش دماوند
    شبیه تمامی نگاه من به تو و نگاه تو به من دریک عکس خصوصی دونفره 
( تعداد کل: 112 )
<<    1       2       3       4       5       ...       23    >>