X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

لاله نود وهشت

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 22:34

دمهای احساساتی را باید کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. یا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پایی بال بال می زنند یا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زیر سطح زمین دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقیقه در واقعیت و روی سطح زمین هستند و بقیهء پانزده میلیون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقیقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترین، بی مصرف ترین و غیر قابل اعتمادترین محصولات آفرینش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که این بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت یک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترین آدم روی زمین هستند و آگاهی از اینکه بقیهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شیرین زندگی را با نهایت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در یک لحظه تمام دنیا را فراموش کنند و از پیامدهای هیچ تصمیمی نترسند. هیچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای دیگر نیست. هر روز هزار دلیل جدید هست برای امید و عشق به زیستن و هزارو یک درد جدید برای آرزوی مرگ و زجر کشیدن.
آدمهای احساساتی بزرگترین دروغهای تاریخ بشریت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هیچ درکی از معنی هرگز و همیشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافیانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجیعشان انجام می دهند این است که برای مدت کوتاهی شدیدتر و عمیقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعیشان را به تمامی جهانیان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فریاد زدنش از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گویند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهایی که می خواهند بمیرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هیچ وقت و به هیچ دلیلی در لحظه دروغ نمی گویند و تمام حرفهای اطرافیانشان را نیز در همان لحظه از صمیم قلب می پذیرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را باید کُشت.
آدمهای احساساتی نهایت زندگانی هست

لاله نود و هفت

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 22:31

یک جمله‌ی کلیدی هست، یادت باشد «همه چیز همانقدر مهم است که ما به آن اهمیت می‌دهیم، نه بیشتر نه کمتر»...واین در تمام رابطه ها صدق می کند هر مردی همانقدر مهم است که ما به او اهمیت می دهیم شاید در خلوت زنانه اسمش دوست داشتن یا عشق باشد ولی در حقیقت خیلی از این رابطه ها مثل باد کردن بادکنکی است که هی بادش می کنیم و هی بزرگ می شود و وقتی در یک لحظه با یک جمله... یک رفتار خلاف قاعده دوست داشتن...می فهمیم تمام انجه که در دست داریم بادکنکی پرااز هیچی است با یک سوزن کوچک از بین می بریمش ولی اینکه کی بفهمیم باید بادکنکمان را بترکانیم مهم است مهم است بدانیم که برای دوست داشتن و دوست داشته شدن می توانیم جسممان ...روحمان ...عشق و دوست داشتمان ... پولمان ووقت با ارزشمان را بدهیم ولی عزت نفسمان و هویتمان را نه  ....ودر اخر.. اهای دختران حوا که میراث دار تمام ایزد بانوها الهه هاهستید...  اگررابطه می‌خواهید احترام درک متقابل و ازادی لازم است. بد یا خوب، همه‌ی پکیج‌تان  را بخواهد و بخواهید و قدر هرچه هستید و هست را بدانند شرط لازم و کافی است  و بدانید مهم است، دوست داشتنِ دو سویه‌ی...  بی‌پیش‌شرط های از پیش تعیین شده … یادتان نرود که شما زن هستید ، این را هی تکرار کنید که بچسبد به ذهنتان چون دنیای امروز تشویق می‌کند که مرد باشید… در مقام یک زن طبیعتتان مراقبت و آفتاب و امنیت می‌طلبد، با مردی باشید که بلد باشد جنس زن را به جادوی نوازشِ روح و جسم به اشتیاق و پرواز در بیاورد.اگر دیدید دریغ می‌کند اگر حساب کتاب می‌کند اگر معامله به کارش‌ هست اگر سنگ‌تمام نمی‌گذارد و شک داردو اگر بازیگر ماهری است و اگر از شدت غرورو و از خود متشکر بودن با کلماتش با روح و هویتتان بازی می کند … فراموشش کنید ...یادتان نرود فقط یک سوزن کوچک بیداری و روشنایی و عزت نفس می تواند یک بالن تو خالی از عشق محبت و احترام و امنیت را بترکاند ..فراموش نکنید  و همواره بیاد داشته باشید که نتهای موسیقی زندگیتان را باید خودتان به زیبایی بنوازید تاهمه در وجود دخترانه زنانه ومادرانه شما زیباترین ملودی دنیا رابشنوند.... 

لاله نود و شش

تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 01:24

این قافله عمر عجـب میگذرد 

دریاب دمی کـه با طرب میگذرد 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری 

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

مردم الکل را با مزه می خورند تا راحت تر از حلقومشان پایین برود ؛ من روزهای سخت زندگی را با الکل می خورم تا بتونم مزه ی گندش را تحمل کنم. نمی دونم چطور بعضی آدمها سختی ها بدیها غم ها و نامردیهارا رو بدون الکل قورت می دهند. شاید اونها خیلی وارسته، خیلی وارفته یا خیلی به سجایای اخلاقی آراسته اند. برای من اما الکل تنها چیزی است که قورت دادن هرچی سیاهی است آسان می کند. خود الکل با همه ی تلخی اش برای من یک جور مزه است.به محض این که اولین قلپ را می خورم تبدیل به آدمی می شوم که باید باشم. سبک و رها و شاد!

دنیا روی دوش های خسته ی من مثل باری است که باید حمل کنم.وقتی مستم می تونم این بار را برای یک لحظه پرت کنم و احساس سبکی کنم .ترسم می ریزد ، تنش هایم پاک می شود، تزویر هایم شسته می شود.  تبدیل به آن چیزی می شوم که باید باشم .بدون الکل خلقت من چیزی کم دارد، شاید باید خدا جوری مرا می آفرید که همیشه غلظت ثابتی از الکل در خونم جریان داشته باشد. شاید اون وقت آدم خوش اخلاق تر ، خلاق ترو شادتری می شدم؛ گیریم که اندکی هوشیاری احمقانه ام را از دست می دهم گیرم که دنیا را مثل یک سراب زیبا میبینم و سرگردان در رویاهایم می شوم که از نظر من این سرگردانی به مراتب بهتراز سرگردانی هایم در هوشیاری است وراستش سرگردانی هایم  در هوشیاری به مراتب دردناک تر  و مخرب تر از حالت مستی است

الکل کبد را خراب می کند، مغز را از کار می اندازد و هزار عارضه دیگر دارد، مهم نیست.اگر هم  هلاک کند هم باکی نیست. بقول سیمون دو بوارهمه می میرند! از مردن باکی ندارم .همه ی هراس من مردن در سرزمینی است که مستی و راستی نباشد،ادمها میایند می روند پیشامدهای خوب و بد زندگی اتفاق می افتندولی این ملکول ساده بادو تا کربن و 6 تا هیدروژن و یک اکسیژن بیشتر از هر کسی و هرچیزی کنارم بوده و برایم دوست داشتنی و عزیز،.....و در اخراینکه حضرت ذکریایی رازی هرجا که هستی در هر دنیایی که هستی تولدت مبارک ....وممنون از هدیه ای که به بشریت دادی داروساز بزرگ و همه پیکها با هر مشروب شرقی و غربی و وطنی به سلامتیت .... نوش

#Happy pharmaciest day#Happy birthday Zakariya Razi#پنجم شهریور تولد ذکریایی رازی

نود و پنج

تاریخ : پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 22:06

سیب، آه ای میوه ی درخت عشق ، در کدام پیچ هبوط به زمین تو را گم کردیم؟ تو را که آغاز ماجرای انسان بودی و همه ی داستان اصلا با سیب سرخ حوا شروع شد، همان سیبی که حوا چید که برخلاف تصور همه با چیدن آن گناه بوجود نیامد بلکه فضیلت باشکوهی بوجود امد که به ان نافرمانی می گویند  اولین نافرمانی؛  اولین عصیان، واین یعنی اینکه  انسان بودن  چیزی به جز گاز زدن به نافرمانی و انتخاب عشق وآگاهی نیست... تو را کجا جا گذاشتیم؟  اگر سیب را در دست داشتیم شاید هیچ آدمی از عشق از مهرورزی از فرزانگی محروم نمی شد  سیب را تقسیم می کردیم بین خودمان وبا تقسیم سیب مهروعشق را ، حیف که جایی در راه ؛ سیب از دستمان افتاد و هبوط ما نه آن روزی که از بهشت رانده شدیم که از آن روز که سیب را گم کردیم آغاز شد.

و از آن سیب تا این سیب چه راه درازی بود از جهل ، از نادانی ؛ از تعصب؛ از نفرت و خط کشی از خیانت و دروغ گویی ازبی معرفتی و بدی جواب دادان همه خوبیها  . و اینجا بر روی زمین  این زمین لعنتی جهنمی ساختیم . جهنم جایی است که نمی دانی  تاوان چه چیز را پس می دهی.. تاوان بدیهای دیگران را؟ تاوان زودباوری خودت را؟ تاوان ترس خودت را؟ تاوان دوست داشتن و دوست داشته نشدن را؟ رو به آسمان نگاه می کنی و دیگر حتی رمق فریاد زدن نداری،  جهنم جایی است که برای چیدن یک سیب ؛ از بهشت رانده شده ای ولی دستانت  از سیب خالی است و ازخودت می پرسی در کدام پیچ این مسیر پر پیچ و خم، سیب  را گم کرده ای؟

لاله نود و چهار

تاریخ : پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1396 در ساعت 23:07

صبح جمعه از خواب بیدار می شوی و همانجور درازکش توی تختت به خودت کش و قوس می دهی و فکر می کنی امروز چند شنبه است؟ لخ لخ کنان خودت را تا آشپزخانه می کشی. هیچ کس در خانهات نیست و تو هم که حوصله آشپزی نداری. یک قهوه کاپوچینو می شود صبحانه ات. اتاقت را مرتب می کنی. اینستاگرام رو چک میکنی به استوریهای پراز شادی و چشمک و غذا و مهمونی یا غم و شعرو دلتنگی نگاهی می اندازی خدارو شکر به همت این شبکه ها هرکسی می داند که ادمها چه غذایی خورده اند کجا مهمونی بودند یا در چه هپروتی بعد از تر از خودت سیر می کنند. دو اپیزود گیم اف ترون را می بینی و همچنان هیچ کاری برای انجام دادن نداری یا اگر داری حوصله اش را نداری. تلویزیون را روشن می کنی و برای بار چهارم قسمت چند صدم اوکیا را رد می کنی. برنامه ی آشپزی را می بینی و دلت از آن غذاهای عجیب غریب فرنگی می خواهد . همینجور پای تلویزیون می نشینی تا ساعت می شود 3 بعد از ظهر. دو سه تا تلفن می زنی و چندتا اس ام اس را جواب می دهی. ولو می شوی روی تخت و به این فکر می کنی اگر کسی همراهم می آمد می رفتم خریدهایم را انجام می دادم. بعد به این روزها فکر می کنی که از همه بیزاری و بریده ای. همینطور که آدامس بادکنکی ای بالا می اندازی چرخی توی نت می زنی. همه چیز مسخره است چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی. به همین راحتی 5 بعد از ظهر می شود. یه فیله مرغ را با آویشن و سس گوجه تند تند می خوری تا توی گواهی فوتت ننویسند : علت مرگ گرسنگی! بعدش دراز می کشی روی کاناپه و چشمهایت را می بندی. آن قدر گیر و گور توی زندگیت داری که وقت برای پرواز خیالاتت نداری. تارگت های عجیب و غریب ، ددلاین های پروژه های تا ابد نا تمام ،  دنبال کارت ملی جدید رفتن ، کلاس زبان انگلیسی ، پروژه های مدیریتی صدتایه غاز  ، آدم های بی معرفت دور و بر ،رابطه های نصف و نیمه احمقانه  ، رابطه ات با دوست جانت که میدانی دلتنگ است غمگین  ، دلتنگی هایت ، مامان و بابا و نبودنشان کنارت، نبودن تو توی خانه و تنهاییشان ، تجربه ی زندگی جدیددر اینده ای نه چندان دور  ، عوض شدن دنیایت طی چند روز ، قرار ناهار هفته ی بعد ، عروسی در پیش ، خرید هایت و ...


شب شده و تو می توانی بخوابی . فردا روز سختی خواهد بود و تو مجبوری هر لحظه کنار آدمهایی باشی که نمی خواهیشان. آدمهایی که رسوخ می کنند توی دالانهای زندگی ات و مثل عنکبوت گوشه گوشه اش تار می تنند و تو باید باهاشان کنار بیایی و تحملشان کنی و سخت تلاش کنی که همچنان برای خودتزندگی کنی. فردا باید تنهایی زندگی ات را زندگی کنی ...

( تعداد کل: 113 )
<<    1       2       3       4       5       ...       23    >>