X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

لاله صد و دو

تاریخ : جمعه 14 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 21:48

  • حالا دیگر باران معنی دارد. حالا جلسه های مزخرف پی در پی کاری ،مرخصی و بی خوابی و بیخودی خندیدن معنی دارد. قرص مولتی ویتامین معنی دارد. حالا دیگر پیاده روی طولانی معنی دارد.حتی دویدن بالای سرعت هشت روی تردمیل باشگاه جور دیگری است با معنی است انگار همه چیز دارد از نو روایت میشود. انگار یک دست توانا یک قلم تازه و خوش تراش را برداشته و شروع کرده به نوشتن قصه ای جدید. ما قهرمان های این قصه جدیدیم. میبینی چه خوب دارد نوشته میشود؟
    به اندازه همه روزهایی که بودی برایم حرف زدی دستم را گرفتی کمکم کردی شدی برایم یک گوش شنوا و من دردهایم را آوردم پیش تو و تو رازهایم را شنیدی و اشک هایم را پاک کردی و نق و نوق هایم را شنیدی و عاشقانه هرچه را که مرهم بود برایم آوردی ومرادر آغوش امنت به مهمانی رقص برگهای رنگارنگ درختان عاشق باباد مخملی نوازشگر این روزهادر اولین جمعه پاییز بردی.
    به اندازه همه آن روزها و هزار بار بیشتر برای آرامش این روزهایم مدیون توام 
    میخواهم به یاد داشته باشی که آنگاه که روح زخمی مرا بوسیدی من عاشقت شدم ...
    خوشحالم میفهمی خوشحال...
    شبیه این جمله هایی که روی کارت های کوچک با خط خوش مینویسند و میچسباند روی دسته گل های بزرگ و برای کسی هدیه میبرند
    شبیه شب یلدا فال حافظ و انار و شمع ودیدن مهر تابان بعد از طولانی ترین شب سال جایی که خدا بر چهره زندگی بوسه می زند 
    شبیه لحظه تحویل سال ،سفره هفت سین ،بوی دریا در اول روز سال در ساحل بابلسر، بوی بهار نارنج (میدانی بوی بهارنارنج همیشه برایم بویی از بهشت بوده و تو بوی بهار نارنجی تا ابد ... )
    شبیه عیدی های تا نخورده پدر ،مثل نهار روز اول عید مادر ومثل نگاه گرم خواهر
    شبیه جاده رشت به ماسال، شبیه جنگل، مه ،کوه و باران شبیه بوی خاک نم خورده و تمام رقصهای مستانه من در زیر باران 
    شبیه خنکای غروب تابستان در باغهای سیب دشت مزاردماوند،شمیم گل در باغهای روح افزا و تمامی گوارابودن آب چشمه اعلا و تمام زیبایی کوچه دالان بهشت محله درویش دماوند
    شبیه تمامی نگاه من به تو و نگاه تو به من دریک عکس خصوصی دونفره 

لاله صد و یک

تاریخ : شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 23:36

نمی دانم تودلتنگی هایت را چگونه به سر می بری ,من که با دوسه قطره اشک وکمی آه و دو سه خطی نوشته برای تووصبری که از خدا میخوام تمام نشود ...
در پس دلتنگی هایم تمام پنجره ها به تو باز می شوند.امروز راهم به دوستت دارم های تو بالیدم مثل همیشه درحوالی اندیشه هایم خیمه زده بودی ...خاموش و آرام وبی هیچ حرف وسخنی به دنبالت در همه جا هستم در کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ بی باران ...میدانی تهران بدون تو یعنی هیچ ...یعنی دلتنگی... یعنی بغض... یعنی پاییزیترین غروب سال

دلم باران می خواهدرهاشدن در زیر باران با تو که تو و باران ارامشید نوش دارویید... مرهم به دست برای هر زخمی... دستهایم را به تو می بخشم تمام قلبم را میان دستهایم جا می گذارم ودستهایم را به سویت اشاره می کنم بگذاروقتی که امدی تمام دلتنگی هایم را در آغوشت تا ابد به فراموشی بسپارم

تو مهربانترین حادثه دنیایی!

لاله صد

تاریخ : شنبه 8 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 23:35


داشتن ات....
مثــل نم نم باران جاده ی شمال ،
مثل مستی ِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب
مثل خواب بعـــدازظهر ...
مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...
مثل دیدن تاترهای خوب خیابان ویلا...

مثل آهنگ های قدیم کریس دی برگ ...

مثل دیالوگ های فیلم شب یلدا ...

مثل داغ یک عشق قدیمو تازه کردی صدای مخملی گوگوش...

مثل چشمات اذیتت می کنه؟نه ،ولی پدر منو دراورده فیلم خواب بزرگ همفری بوگارت

مثل شعرتوگل سرخ منی تو گل یاسمنی

مثل مهتاب ،شب های پر ستاره کویر،بوی شب بو

مثل آن بغلی که عاشق ات است، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...

و مثل...ابدیتی باتو ...ابدیتی برای تو ...ابدیتی تا تو

آی می چسبــد....
آی می چسبد

لاله صد

تاریخ : جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 12:06

کارهایی هست که نمی‌توانم بکنم:

نمی توانم در یک جاده جنگلی کوهستانی دیوانه بازی در نیاورم ندوم وسط جاده و عکس نگیرم 

نمی‌توانم سرم را بیشتر از سی ثانیه زیر آب نگه دارم، چون احساس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. نمی‌توانم نقش بازی کنم دوست داشتنم دوست داشتن است تنفرم تنفر نمی توانم به دروغ تظاهر کنم خوشحالم |نمی‌توانم خیلی سریع از اعداد و ارقام سر در بیاورم نمی توانم شبها غذای چرب بخورم، چون بدخواب می‌شوم و کابوس می‌بینم. نمی‌توانم همزمان هم با کسی حرف بزنم و هم دو عدد را در هم ضرب کنم. نمی‌توانم وقتی روی موزاییک‌ها راه می‌روم، تقارن را رعایت نکنم. نمی‌توانم همیشه قیمت دلار و یورو وبورس اخرین اخبار بورس رابدانم و بخوانم . نمی‌توانم با انگشت‌هایم سوت بزنم. نمی‌توانم به صدای کشیده شدن یونولیت به دیوار گوش بدهم. نمی توانم صبح زود بیدار شوم و شش صبح ایمیلم را چک کنم نمی‌توانم به کسی که دوستش ندارم بگویم دوستت دارم.

کارهای دیگری هم هست که نمی‌توانم انجام بدهم:
نمی‌توانم دوستت نداشته باشم.
نمی‌توانم به تو نگویم که دوستت دارم.
نمی‌توانم به تو فکر کنم، چون دیوانه می‌شوم.
نمی‌توانم به تو فکر نکنم، چون دیگر چراباید زنده بمانم؟

لاله نود ونه

تاریخ : پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 20:20

من در یک کمپانی بزرگ دارویی کار می کنم . یعنی طبقۀ چهاردهام از یک برج بیست و پنج طبقه  که تنها یکی از ساختمانهای متعلق به این کمپانی در سرتاسر جهان است .  شرکت ما اساس نامه دارد ، اخلاق نامه دارد ، قانون و مصوبه دارد ولی عقل ندارد ! چون وسط اینهمه کار و پروژه و پول ، دودستی چسبیده به اجرای این قوانین و هر دو سه ماه یکبار مائیم و  جلسه پشت جلسه که :  ای ایها الکارمند ، بیا برایت بگوئیم فلان قانون برای چه به وجود آمده ، اگر رعایتش کنی چه نفعی به تو و شرکت می رسد ، چطور می توانی رعایتش کنی ، حقوقت چیست ، وظایفت چیست ، اگر فلان مشکل برایت به وجود آمد چه ها کنی و غیره … خلاصه مائیم و مشکلی به نام خرفهم شدگی .

اما شرکت ما، بلانسبت مملکت اجدادی ، مثل بنز گاز می دهد . پروژه پشت پروژه هست که برنامه ریزی می کند و برنامه پشت برنامه است که اجرا می کند حالا این برنامه های وقت گیر پراز هزینه چه برگشت سرمایه ای دارد خدا داند . در باب رمز موفقیت شرکت در سطح جهانی ما سه نظریه موجود است که هر کدام طرفداران خاص خودش را دارد . برخی میگویند مدیر عامل مان در حیاط خانه اش در کپنهاک  چاه جمکران 2 پیدا کرده . عده ای اعتقاد دارند مدیرعامل از در دوستی با اجنه وارد شده . اما خود مدیر عامل و مدیران ارشد چشم ابی  معتقداند که راز سر به مهر شرکت در موفقیت ،به اجرای قانون های البته مفیدی ایست که وضع کرده.

الا ایوحال ین داستان کار وپروژه گاه به رقابتهای عجیب قریبی می رسد که بعضی ها فکر میکنند که عقل کلند و از نظرشان بعضی های دیگر کلا کروموزم دانایی و عقل را ندارند یا بعضی چنان در این سیستم نوین برده داری نوین حل می شوند که یادشان می رود که اگر پیشرفت کاری نداشته باشندبا کشته های انفجارهای افغانستان فرقی ندارند و در کل بعد از مدتی مثل یک معبد همه الهه عوضی موفقیت را پرستش میکنند

خودمن هم مستنثی از این پرستش نیستم بعد از یازده سال خودم تبدیل به کاهن اعظم این معبد شده بودم تا اینکه مثل ادم ناگهان از بهشت رانده شدم  به اصطلاح وارد جهنم شدم ولی ناگهان همه چیز برایم عوض شد دیدم الان دیگر نه بهشتی است نه جهنمی  واصلا معبدی وجود نداشته و هویت و باور من ربطی به اینکه در این سازمان خاص کار میکنم ندارد الان دوباره هستم  خودم و خودم بدون هیچ اینیشیال ...پوزیشین و مقام دهن پرکن ...فقط کاملیا

( تعداد کل: 113 )
<<    1       2       3       4       5       ...       23    >>